{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت4
معلم که اومد آیدا رفت سر جاش نشست و من هم حالم داشت بدتر میشد.
از معلم اجازه گرفتم و رفتم تو حیاط یه بادی به کلم بخوره.
سارا رو دیدم داشت میرفت سمت کلاس منو دید گفت:
+سحر؟ چت شده خوبی؟
_خوبم
+میخوای بمونم پیشت؟
_نه معلم اومده برو کلاس
اینو گفتم و دیگه منتظر جوابش نموندم
رفتم آب زدم به سر و صورتم تا حالم بهتر بشه.
نشستم رو صندلی و به تمام کارا و حرفای سارا فکر کردم.
به خودم اومدم ساعت و نگاه کردم یه ربعی بود بیرون بودم و این زنگم امتحان داشتیم.
بلند شدم و سریع رفتم سمت کلاس.
وارد کلاس که شدم دیدم معلم به خاطر امتحان جاهارو عوض کرده و سارا افتاده بود اون طرف و خداروشکر پیش من نبود چون دوست نداشتم باهاش هم کلام بشم.
برگه امتحانی رو از معلم گرفتم و نشستم و سعی کردم تمام حواسمو بدم به امتحان. موفقم شدم.
امتحان که تموم شد رفتیم بیرون و سارا با سرعت داشت میومد سمتم هنوز نرسیده بود شروع کرد:
+سحر دیوونه شدی؟ مگه زنگ اول بهت نگفته بودم من هیچی نخوندم چون از مسافرت اومدم و گفتی بهم میرسونی چرا هرچی بهت اشاره دادم نگاه نکردی؟
مسخرشو دراوردی. چند وقته متوجه هستم سرد شدی. نمیخوای رفاقتمون رو ادامه بدی بگو.
اینو گفت و سرشو برگردوند.
جوابی بهش ندادم و فقط نگاش کردم همین بیشتر آتیشیش کرد
+آره هیچی نگو برو بابا اصلا مگه من مسخره توعم ازین به بعد راهمون از هم جداعه دیگه هم دور و ورم نبینمت. هری
_بسلامت.
دیگه چیزی نگفت و رفت.
این حرف نزدن واسه من خیلی خوب بود میتونستم این قضیه رو کمکم فراموش کنم.
ولی میدونستم سارا اینقدری عقده ای هست و اینقدری بچه هارو گول زده و باهاشون رفیق شده که از فردا هم تیکه انداختناش شروع میشه و هم حسابی اذیت میکنه چون پشتش به رفیقاش پره.
ساعت12 شب بود. داشتم گوشیمو چک میکردم که بعدش برم بخوابم.
یه پیام از سارا دریافت کردم:
«هیچ وقت فکرشو نمیکردم اینقد سنگدل باشی من اینهمه بهت خوبی کردم و هوات رو داشتم ولی تو در حقم چیکار کردی؟ تو از اولم هیچ نقشی تو زندگیم نداشتی و من به عنوان رفیق نمیدونستمت فقط یه سرگرمی بودی. خیلی در حقم بدی کردی و خودتم میدونی چه غلطایی کردی فقط بدون کسی ک با من دربیوفته نمیتونه همینجوری قِسِر در بره فقط بشین و تماشا کن.»
این چرندیاتو گفت و بلاکم کرد.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت5
اینقدر دروغ گفته بود و هی تکرارشونم کرده بود خودشم باورش شده بود که من بهش بدی کردم.
من زیاد آدمی نبودم با کسی دعوا بگیرم و قشقرق به پا کنم ولی این خانوم فرق داشت اگه بخواد کاری کنه حقشو میذارم کف دستش.
روز بعد رفتم مدرسه و منتظر بودم ببینم سارا چه برنامه ای تو اون کلش داره.
ده دقیقه ای گذشت و سارا با چند تا از سال بالایی های رفیقش اومد رو سرم و شروع کردن مسخره کردن.
من محجبه بودم و همیشه جوری مقنعه میپوشیدم که موهام بیرون نباشه.
یکی از رفیقاش ازاین فرصت سو استفاده کرد و مقنعم و گرفت و محکم کشید و از سرم درش آورد بعد انداختش زیر پا و حسابی لگد مالش کرد. با این حرکتش سارا انقدر بلند خندید که گوشام درد گرفت.
خیلی عصبی شده بودم من رو مقنعم و موهام خیلی حساس بودم! کسی اجازه نداشت چنین کاری رو با من بکنه.
از سر جام بلند شدم و جوری با سرعت زدم زیر گوش رفیق سارا و خود سارا که به یه دقیقه نکشید گونشون کاملا قرمز شد و نشانه هایی از خونمردگی رو صورتشون دیده میشد.
هنوز دلم خنک نشده بود ولی برای الان کافی بود.
سارا جیغی کشید و گریه کنان رفت بیرون.
رفیقاشم سریع پشت سرش رفتن
من موندمو مقنعه ای که خیلی کثیف بود و اصلا نمیشد سر کرد.
نمیدونستم چیکار کنم.
آیدا که بیرون بود و از هیچی خبر نداشت وارد کلاس که شد و قیافه منو دید اومد سمتم و با نگرانی پرسید:
+سحر جان چیشده چرا قیافت اینجوریه خوبی؟؟؟ کی این بلارو سرت آورده
همین احوال پرسیش کافی بود که بزنم زیر گریه:
_نهه آیدا نههه خوب نیستم ببین چه بلایی سر مقنعم اومده ببین سارای احمق با کاراش چیکارم کرده من چجوری با این مقنعه برم خونه.
آیدا چون اعتقاد زیادی به حجاب نداشت و همیشه هم مقنعش دور گردنش بود با مهربونی گفت:
+نگران نباش عزیزم من میتونم امروز مقنعمو بهت قرض بدم و از مدیر اجازه بگیرم.
لحنش جدی شدو و ادامه داد:
+حدس میزدم کار سارا باشه اون یه احمق عقده ایه.
_ممنونم ازت آیدا واقعا ممنونم تو خیلی دختر خوبی هستی
راستش منم یدونه محکم زدم زیر گوشش و حسابی جیغ و داد کرد و رفت بیرون
+راستتتت میگیییییی آفریننن دختر معرکهاسسس دلم خنککک شد.
هردو خنده ریزی کردیم و دیگه چیزی نگفتیم.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت6
ببین غزل صورتم و چیکار کرده دختره وحشی
کم مونده خونش بیاد
بخدا اگه دمار از روزگارش درنیارم سارا نیستم ببین و تماشا کن
_بابا دس وردار از این کارات سارا باز دنبال شر میگردی؟؟ مگه تو قول ندادی دیگه کار به کسی نَشتِه باوشی داش؟
+آره ولی زدن زیر قول تو این یه مورد به جایی بر نمیخوره سیسی!
باید یه زنگ بزنم ممد ردیفش کنم
_چییی باو ولکن جون جدت پای این ممدو وسط نکش این ممده یه ذره لطافت تو کارش نیس
+خفه خون بگیر دیگه غزل
تو کارام دخالت نکن
همین که گفتم توعم پشتمی فهمیدی؟
وگرنه خودت میدونی چیمیشه سیسی جون
_باوشه باو تسلیم.
زنگ آخر بود تا دم در با آیدا اومدم و دیگه خداحافظی کردیم.
این بار هرچی نگاه کردم کسی نیومده بود دنبالم.
منم یه گوشیه وایسادم و منتظر موندم.
کم کم همه رفتن حتی مدیر و معاون ها.همیشه میموندن تا همه بچه ها برن ولی این بار فکر کنم متوجه من نشده بودن چون من پایین تر وایساده بودم. سابقه نداشت اینقدر دیر بیان دنبالم.
رفتم تو کوچه کناری رو ببینم که خیلیم خلوت بود و کسی رفت و آمد نمیکرد. کسی نبود و خبریم از پدرم نبود. ترسیدم و داشتم با سرعت درمیومدم از تو کوچه که یکی محکم دستمو کشید و با دو دستاش گرفتم و یه چاقو گذاشت رو پهلوم. میخواستم داد بزنم که در دهنمو گرفت و آروم لب زد:
+صدات دربیاد این تیزی رو جوری میکنم تو بدنت که روزی 100 بار بگی غلط کردم شیفَم شد بچه!
آروم و با ترس سری تکون دادم و بعد از برداشتن چاقوش از رو پهلوم نفس راحتی کشیدم.
یه چیزی به زور داد خوردم و بعد از چند ثانیه جلو چشام سیاه شد و دیگه چیزی متوجه نشدم.
+ماشین باباشو پنچر کردی؟
_آره خانوم هر چار چرخشو خیالتون تخت. باباعه بدجور عصابش خط خطیه. قیافش دیدنیه
+بسه نمک نریز. کسی که متوجه نشد
_نه خانوم کارمو بلدم
+خوبه اگه خوب انجامش داده باشی پول خوبی گیرت میاد حالاهم ازاونجا دور شو تا کسی متوجه نشده
_چشم خانوم.
هِع بالاخره گیرت آوردم خانومِ سحر صادقی بچرخ تا بچرخیم.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت7
+امممممممم... مممممم
_در دهنشو وا کن بینم چی قُد قُد میکنه
+شماهااا کی هستیددد چی از جونم میخوایدددد تروخدا بذارید من برم الان خونوادم نگران میشن
_عه؟ امر دیگه. خفه خون بگیر بابا اینقد زر اضافه نزن تا خانوم بیاد بینم دستور چیه
+ببببب بهبه سحر خانوم میبینم که لباسای خوشگل اتو زدت خاکی شدن!
_صدات خیلی آشناست.
تروخدا هرکی هستی بذار من برم منو اشتباهی گرفتید چرا متوجه نیستید
+فکر نکنم.. ما دنبال سحر صادقی بودیم که گیرش آوردیم
_شناختممم شناااختم تو سارایی. آره سارایی. لعنتییییی اینقدر عقده ای و کصافت شدی که با پسرا هماهنگ میکنی بیان منو بگیرن؟
چی با خودت فکر کردی بابام بفهمه همینجوری نمیذارتت
+هعععع، زارت.
_خ..
+صدااااااا نشنومممم.
چشماشو وا کنید و بهش غذا بدید
زیاد زر زد در دهنشو ببندید و یه گلوله حرومش کنید.
_خانوم مطمئنید؟! برامون گرون تموم میشه
+رو حرف من حرف نزننن لعنتی همین که گفتم!
_چشمخانوم.
سحر:
بدنم خیلی درد میکرد احساس میکردم وقتی بیهوش بودم حسابی منو کتک زدن. نای تکون خوردن نداشتم.
+هِی.. غذاتو بخور رو دستمون نمونی
با بیحالی گفتم:
_میل ندارم
+گفتم بخور اینجا خونه بابات نیست ناز کنی
_عادت ندارم بدون خونوادم غذا بخورم.
اینو گفتمو یه قطره اشک از چشمام جاری شد. یارو که دید دارم گریه میکنم دیگه ادامه نداد فکر کنم دلش برام سوخت
بایدم دلش برا کسی که تاحالا یه ذره خاک رو لباساش ننشسته و یه خراش کوچیک بر نداشته اما الان کاملا خاکی و زخمیه بسوزه.
خدایا این چه بلایی بود سرم اومد
الان خونوادم چیکار میکنن. حتما خیلی نگرانم شدن.
+چیشده ممد تو فکری؟
_هعی امید. اولین باره که عذاب وجدان گرفتم از تهدید کردن و گرفتن کسی!
+دارم درست میشنوم؟ شوخیت گرفته داداش؟؟؟
_جدی میگم. وقتی که گرفته بودمش و تهدیدش میکردم تو نگاهش یه التماس خاصی بود که دوسداشتم ولش کنم بره.
زیباترین دختریه که تا حالا دیدم
چشم و ابرو مشکی، ابرو کشیده، بینی کوچیک و لب غنچه ای..
+پس داداشمون عاشق شده!! اما عاشق بد کسی شده باید هرچه زودتر از ذهنش بندازتش بیرون
_هوووف. هروقت میبینمش دوست ندارم اذیتش کنم و وقتی هم سارا تحقیرش میکنه دوست دارم یه دل سیر سارا رو کتک بزنم. تاحالا اینجوری نبودم..!
+پس مطمئن تر شدم که عاشق شدی. اما بازم میگم همین الان جلو این عشقو بگیر سارا بفهمه بدبختت میکنه.
_اوکی. برو میخوام تنها باشم.
+باشه داش فعلا.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت8
محمد:
حال دلم خوب نبود. سیگارمو روشن کردم و یه پُک عمیق زدم. این دختر بدجور به دلم نشسته بود من تا حالا خیلیارو گرفتم و هیچ حسی نسبت بهشون نداشتم ولی این دختر.. لعنتی. حتی اگرهم میخواستم نمیتونستم باهاش باشم. من واسه سارا کار میکنم و این دخترم دشمن ساراست!!
هوووف. تو این فکر و خیال بودم که یهو صدای امید توجهم و جلب کرد:
+ممممدددد.. بچه هااا کجاییید؟؟؟
بیایددد این دختر حالش بد شده. از دماغش خون اومده و بیهوش شده..
وقتی شنیدم چیشده نمیدونم چجوری خودمو رسوندم رو سر سحر. داد زدمو گفتم:
_سارارو خبر کنید. من میبرمش بیمارستان.
+نه ممد دیوونه شدی سارا بفهمه چنین کاری کردی واست بد میشه. ازونور اصلا ببریش بیمارستان نمیگن تو کی این دختری؟
_امید حرف اضافی نزن همین که گفتم پس چه غلطی کنم بذارم بمیره؟؟؟
میبرمش به سارا بگید سریع.
سحرو سوار ماشین کردم و سریع ماشین و روشن کردم. پام و رو گاز فشار دادم و با سرعت روندم.
صورت مظلوم و قشنگش پر خون شده بود.. عصبی بودم کاش میتونستم بعد از بیمارستان فراریش بدم.
+سلام خانوم. خانوم این دختره حالش بد شد ممد بردش بیمارستان و گفت به شما خبر بدم.
_چی گفتی!! ممد چه غلطی کردههههه؟؟؟؟؟
با چه اجازه ایییییی چنینننن کاری کردههههه؟؟؟
+خانوم آروم باشید لطفا. من بهش گفتم که این کارو نکنه ولی گوش نداد.
_برسم اونجا میدونم چه بلایی سرتون بیارم
محمد:
سحرو رسوندم بیمارستان و سُرُم واسش وصل کردن و الانم آروم خوابیده.
نمیتونم ازش چشم بردارم.. بدجور دلم و باختم بهش.
دکترش گفت حال روحیش اصلا خوب نیست و باید بیشتر مراقبش بود.
اما تو اون خرابشده و پیش سارا مگه مراقبت معنا داره!
نمیدونم چیکار کنم.. به پولی که قرار بود از سارا بابت این کار بگیرم خیلی احتیاج دارم اما سحرو باید نجات بدم...
پووف.
سحر باید تا فردا اینجا میموند و از بابت سارا نگران بودم..
حتما تا الان بچه هارو خیلی اذیت کرده.
+کدوم بیمارستاااانَن امیدددد جوابمو بده!!!
_خانوم من نمیدونم کدوم بیمارستانن.
+داری مثل سگ دروغ میگی.. میگی یا همینجا یه گلوله حرومت کنم!
_نمیدونم کجان خانوم.
+امید.. اگه بفهمم بهم دروغ گفتی بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن
سوار ماشینا شید میریم تمام بیمارستانای سر راهو میگردیم باید پیداشون کنم..
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت9
امید:
به بهانه دستشویی رفتم و زنگ زدم به محمد.. زود باش وردار ورداررر..
+الو؟؟ محمد میشنوی صدامو؟
_سلام امید جانم آره دارم صداتو
+گوش بده سارا همه رو مجبور کرده که کل بیمارستانای سر راهو بگردیم
کدوم بیمارستانین شما؟
اگه گیرتون بیاره زندتون نمیذاره خیلی خط خطیه
هر بیمارستانی هستین برید فرار کنید.
اینو گفتمو قطع کردم..
محمد:
الو امید.. امید؟؟
اَه لعنتییی.
نمیدونستم چیکار کنم.. سحر حالش خوب نبود و منم باید فراریش میدادم اونم دور از چشم دکترا و پرستارا..
تصمیم گرفتم به اتاق سحر برم و سعی کنم بیدارش کنم..
+سحر؟ سحرر
آروم چشماشو وا کرد و با دیدن من ترسید و خواست جیغ و داد کنه ولی در دهنش و گرفتم و سعی کردم سریع واسش توضیح بدم:
+گوش بده آروم باش تو حالت بد شد و من آوردمت بیمارستان کاریت ندارم آروم باش فقط باید بهم کمک کنی اگه جیغ نمیزنی دستمو وردارم!!
آروم سری تکون داد و دستمو ورداشتم و ادامه دادم:
+گوش بده من بدون اجازه سارا چنین کاری رو کردم و الان داره دنبالمون میگرده اگه دستش بهمون برسه هردومون و میکشه میفهمی؟
باید فرار کنیم
آروم لب زد:
_میفهمم.. ولی من چجور به کسی که منو گروگان گرفته و پیش سارا برده اعتماد کنم؟؟
+گوش بده گوش بدهه الان وقت این حرفا نیست اگه میخواستم بهت اسیب برسونم نمیاوردمت بیمارستان..
_سعی میکنم مثبت فکر کنم..
الان باید چیکار کنیم!!
+باید ازین پنجره بی سر و صدا بریم بیرون و خودمونو برسونیم به ماشین و الفرار.. میتونی بیای یا کمکت کنم!!
_نه لازم نکرده خودم میام
+خیله خب آروم سُرُمتو درار و پشت سرم بیا
_اوکی.
سحر:
حالم خوش نبود و بهش اعتماد نداشتم ولی اون لحظه انگار یکی بهم گفت که قبول کنم.
نمیتونستم راه برم.. ولی نمیخواستم یه نامحرم کمکم کنه و بهم دست بزنه.
سعی کردم خودمو خوب نشون بدم و پشت سرش حرکت کردم
آروم از پنجره رد شدیم.. کار راحتی نبود ولی مجبور بودیم
خودمونو رسوندیم به ماشین. داشتیم ازبیمارستان خارج میشدیم که دار و دسته سارا ۲۰ متر اون طرف تر ایستاده بودن و داشتن میومدن داخل بیمارستان.
محمد گفت:
+سارا اینا اومدن محکم بشین و کمربندتو ببند باید هرچه سریع تر ازین جا دور شیم
_باشه.
+خااانوم خانومم اون ماشین ممده اونم دخترس کنارش دارن فرار میکنن!!!
_لعنتیییی
سریع سوار شید باید بریم دنبالشون
+تروخدا یواش ترررر خیلی داری تند میری من میترسم
_مگه نمیبینی دنبالمونن نباید دستشون بهمون برسه میفهمییییییی.. من نمیخوام تورو از دست بدم
+چی!!!
_اَه.. هیچی آروم بشین دیگه بچه بینم دارم چه غلطی میکنمم!!
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت10
سحر:
با حرفی که محمد زد حالم متحول شد.. چی داشت میگفت؟ مگه اصلا ممکنه از من خوشش بیاد. اول میان گروگان گیری میکنن و بعد عاشق میشن! هع مسخرس.
حتما من اشتباه متوجه شدم.
اما اگه چیزی نبود نمیگفت دیگه ادامه ندم و حرفی نزنم.. هعی نمیدونم.
+خیلی داری سرعت میری در جریانی؟
اگه تصادف کنیم چی؟؟
_تو کارای من دخالت نکن. اینقدم حرف نزن بچه مگه تو مریض نیستی بگیر بخواب دیگه
+نه خیلی داری آروم رانندگی میکنی و ماشینت آرامش بخشه حتمااا میتونم بخوابم و استراحت کنم.
_یکم دندون به جیگر بگیر اینا که از تعقیب ما دست برداشتن یه جاییو پیدا میکنم خوبِ خوب استراحت کنی اوکی!!
+کجا مثلا مگه میدونی داریم کجا میریم
اصلا من چرا باید با تو بیام؟
منو ببر پیش مامان بابام.
اینو که گفتم بغض نذاشت ادامه بدم و شروع کردم به گریه کردن..
آخ مامان بابام.. تا الان حتما از بی خبری دق کردن. بمیرم براشون الهی.
_چیشدی! حالت خوبه؟ لطفا گریه نکن.. باشه میبرمت فقط گریه نکن!!
با گریه گفتم:
+دروغ میگی تو فقط به فکر خودتی از همتون متنفرم.
محمد یه دفعه عصبی شد و محکم زد رو فرمون و گفت:
_بس کننن بس کننن لعنتی.. دیگه خفه خون بگیر ببینم چیکار میکنم. کم رو عصابم راه برو.. کاری نکن پر دهنتو خون کنم!
نمیدونم چرا با حرفاش قلبم تیکه تیکه شد.. مگه اصلا حرفاش مهم بود؟؟
گریم شدت گرفت ولی از ترس نمیتونستم با صدای بلند گریه کنم.
فقط تونستم به خدا پناه ببرم و ازش کمک بخوام...
دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط صدای ماشینا میومد. منم سعی کردم آروم باشم و بخوابم.
+لعنتیااااااااا مگه جون تو پاهاتون نیستتتتت برسید بهشون دیگهههه باید گیرشون بیاریم فهمیدید؟؟؟؟ وگرنه همتون و نابود میکنمم!!
_خانوم خودتونم میدونید محمد تو رانندگی چقدر ماهره
ما هرچی سرعت میریم نمیتونیم بهش برسیم!!
+حرفففف نباشه.. بهونه نیاااار فقط گاززز بده تا خود صبحم شدهههه دنبالشون میریم و گیرشون میاریم!!
محمد:
سحر آروم شده بود و خوابیده بود.
گونه هاش سرخ شده بود.. به خودم جرعت دادم و آروم دستمو رو پیشونیش گذاشتم.. داشت تو تب میسوخت... وضعیت نگران کننده ای داشت.
از اول حالش خوب نبود و نباید رو سرش داد میزدم
گند زدم گند..
باید سریع تر سارا رو بپیچونم و یه جایی نگه دارم برای استراحت سحر.
˹ @TEKANEH ˼