eitaa logo
تـِکـٰانـِه🌱.
3.7هزار دنبال‌کننده
397 عکس
1.4هزار ویدیو
0 فایل
• تــِکــٰانـِـه ؟! شــروع ِیــك حــرکــت ِنــٰاگــهانــی و قــوی . • بــرای ِرشــد ِچـنـلـت🍓: https://eitaa.com/joinchat/1188693674C8ed0d091bc • جــٰآنـَـم؟!🫐𖧧 ִֶָ ↯ @BABONEH_16 • • کـُـپــی؟!نــوشِ‌روحــِتــون☕. • | حــَوٰالــیِ:¹⁴⁰⁴.⁶.²⁵ |
مشاهده در ایتا
دانلود
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 محمد: حال دلم خوب نبود. سیگارمو روشن کردم و یه پُک عمیق زدم. این دختر بدجور به دلم نشسته بود من تا حالا خیلیارو گرفتم و هیچ حسی نسبت بهشون نداشتم ولی این دختر.. لعنتی. حتی اگرهم میخواستم نمیتونستم باهاش باشم. من واسه سارا کار میکنم و این دخترم دشمن ساراست!! هوووف. تو این فکر و خیال بودم که یهو صدای امید توجهم و جلب کرد: +ممممدددد.. بچه هااا کجاییید؟؟؟ بیایددد این دختر حالش بد شده. از دماغش خون اومده و بیهوش شده.. وقتی شنیدم چیشده نمیدونم چجوری خودمو رسوندم رو سر سحر. داد زدمو گفتم: _سارارو خبر کنید. من میبرمش بیمارستان. +نه ممد دیوونه شدی سارا بفهمه چنین کاری کردی واست بد میشه. ازونور اصلا ببریش بیمارستان نمیگن تو کی این دختری؟ _امید حرف اضافی نزن همین که گفتم پس چه غلطی کنم بذارم بمیره؟؟؟ میبرمش به سارا بگید سریع. سحرو سوار ماشین کردم و سریع ماشین و روشن کردم. پام و رو گاز فشار دادم و با سرعت روندم. صورت مظلوم و قشنگش پر خون شده بود.. عصبی بودم کاش میتونستم بعد از بیمارستان فراریش بدم. +سلام خانوم. خانوم این دختره حالش بد شد ممد بردش بیمارستان و گفت به شما خبر بدم. _چی گفتی!! ممد چه غلطی کردههههه؟؟؟؟؟ با چه اجازه ایییییی چنینننن کاری کردههههه؟؟؟ +خانوم آروم باشید لطفا. من بهش گفتم که این کارو نکنه ولی گوش نداد. _برسم اونجا میدونم چه بلایی سرتون بیارم محمد: سحرو رسوندم بیمارستان و سُرُم واسش وصل کردن و الانم آروم خوابیده. نمیتونم ازش چشم بردارم.. بدجور دلم و باختم بهش. دکترش گفت حال روحیش اصلا خوب نیست و باید بیشتر مراقبش بود. اما تو اون خراب‌شده و پیش سارا مگه مراقبت معنا داره! نمیدونم چیکار کنم.. به پولی که قرار بود از سارا بابت این کار بگیرم خیلی احتیاج دارم اما سحرو باید نجات بدم... پووف. سحر باید تا فردا اینجا میموند و از بابت سارا نگران بودم.. حتما تا الان بچه هارو خیلی اذیت کرده. +کدوم بیمارستاااانَن امیدددد جوابمو بده!!! _خانوم من نمیدونم کدوم بیمارستانن. +داری مثل سگ دروغ میگی.. میگی یا همینجا یه گلوله حرومت کنم! _نمیدونم کجان خانوم. +امید.. اگه بفهمم بهم دروغ گفتی بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن سوار ماشینا شید میریم تمام بیمارستانای سر راهو میگردیم باید پیداشون کنم.. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 امید: به بهانه دستشویی رفتم و زنگ زدم به محمد.. زود باش وردار ورداررر.. +الو؟؟ محمد میشنوی صدامو؟ _سلام امید جانم آره دارم صداتو +گوش بده سارا همه رو مجبور کرده که کل بیمارستانای سر راهو بگردیم کدوم بیمارستانین شما؟ اگه گیرتون بیاره زندتون نمیذاره خیلی خط خطیه هر بیمارستانی هستین برید فرار کنید. اینو گفتمو قطع کردم.. محمد: الو امید.. امید؟؟ اَه لعنتییی. نمیدونستم چیکار کنم.. سحر حالش خوب نبود و منم باید فراریش میدادم اونم دور از چشم دکترا و پرستارا.. تصمیم گرفتم به اتاق سحر برم و سعی کنم بیدارش کنم.. +سحر؟ سحرر آروم چشماشو وا کرد و با دیدن من ترسید و خواست جیغ و داد کنه ولی در دهنش و گرفتم و سعی کردم سریع واسش توضیح بدم: +گوش بده آروم باش تو حالت بد شد و من آوردمت بیمارستان کاریت ندارم آروم باش فقط باید بهم کمک کنی اگه جیغ نمیزنی دستمو وردارم!! آروم سری تکون داد و دستمو ورداشتم و ادامه دادم: +گوش بده من بدون اجازه سارا چنین کاری رو کردم و الان داره دنبالمون میگرده اگه دستش بهمون برسه هردومون و میکشه میفهمی؟ باید فرار کنیم آروم لب زد: _میفهمم.. ولی من چجور به کسی که منو گروگان گرفته و پیش سارا برده اعتماد کنم؟؟ +گوش بده گوش بدهه الان وقت این حرفا نیست اگه میخواستم بهت اسیب برسونم نمیاوردمت بیمارستان.. _سعی میکنم مثبت فکر کنم.. الان باید چیکار کنیم!! +باید ازین پنجره بی سر و صدا بریم بیرون و خودمونو برسونیم به ماشین و الفرار.. میتونی بیای یا کمکت کنم!! _نه لازم نکرده خودم میام +خیله خب آروم سُرُمتو درار و پشت سرم بیا _اوکی. سحر: حالم خوش نبود و بهش اعتماد نداشتم ولی اون لحظه انگار یکی بهم گفت که قبول کنم. نمیتونستم راه برم.. ولی نمیخواستم یه نامحرم کمکم کنه و بهم دست بزنه. سعی کردم خودمو خوب نشون بدم و پشت سرش حرکت کردم آروم از پنجره رد شدیم.. کار راحتی نبود ولی مجبور بودیم خودمونو رسوندیم به ماشین. داشتیم ازبیمارستان خارج می‌شدیم که دار و دسته سارا ۲۰ متر اون طرف تر ایستاده بودن و داشتن میومدن داخل بیمارستان. محمد گفت: +سارا اینا اومدن محکم بشین و کمربندتو ببند باید هرچه سریع تر ازین جا دور شیم _باشه. +خااانوم خانومم اون ماشین ممده اونم دخترس کنارش دارن فرار میکنن!!! _لعنتیییی سریع سوار شید باید بریم دنبالشون +تروخدا یواش ترررر خیلی داری تند میری من میترسم _مگه نمیبینی دنبالمونن نباید دستشون بهمون برسه میفهمییییییی.. من نمیخوام تورو از دست بدم +چی!!! _اَه.. هیچی آروم بشین دیگه بچه بینم دارم چه غلطی میکنمم!! ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سحر: با حرفی که محمد زد حالم متحول شد.. چی داشت میگفت؟ مگه اصلا ممکنه از من خوشش بیاد. اول میان گروگان گیری میکنن و بعد عاشق میشن! هع مسخرس. حتما من اشتباه متوجه شدم. اما اگه چیزی نبود نمیگفت دیگه ادامه ندم و حرفی نزنم.. هعی نمیدونم. +خیلی داری سرعت میری در جریانی؟ اگه تصادف کنیم چی؟؟ _تو کارای من دخالت نکن. اینقدم حرف نزن بچه مگه تو مریض نیستی بگیر بخواب دیگه +نه خیلی داری آروم رانندگی میکنی و ماشینت آرامش بخشه حتمااا میتونم بخوابم و استراحت کنم. _یکم دندون به جیگر بگیر اینا که از تعقیب ما دست برداشتن یه جاییو پیدا میکنم خوبِ خوب استراحت کنی اوکی!! +کجا مثلا مگه میدونی داریم کجا میریم اصلا من چرا باید با تو بیام؟ منو ببر پیش مامان بابام. اینو که گفتم بغض نذاشت ادامه بدم و شروع کردم به گریه کردن.. آخ مامان بابام.. تا الان حتما از بی خبری دق کردن. بمیرم براشون الهی. _چیشدی! حالت خوبه؟ لطفا گریه نکن.. باشه میبرمت فقط گریه نکن!! با گریه گفتم: +دروغ میگی تو فقط به فکر خودتی از همتون متنفرم. محمد یه دفعه عصبی شد و محکم زد رو فرمون و گفت: _بس کننن بس کننن لعنتی.. دیگه خفه خون بگیر ببینم چیکار میکنم. کم رو عصابم راه برو.. کاری نکن پر دهنتو خون کنم! نمیدونم چرا با حرفاش قلبم تیکه تیکه شد.. مگه اصلا حرفاش مهم بود؟؟ گریم شدت گرفت ولی از ترس نمیتونستم با صدای بلند گریه کنم. فقط تونستم به خدا پناه ببرم و ازش کمک بخوام... دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط صدای ماشینا میومد. منم سعی کردم آروم باشم و بخوابم. +لعنتیااااااااا مگه جون تو پاهاتون نیستتتتت برسید بهشون دیگهههه باید گیرشون بیاریم فهمیدید؟؟؟؟ وگرنه همتون و نابود میکنمم!! _خانوم خودتونم میدونید محمد تو رانندگی چقدر ماهره ما هرچی سرعت میریم نمیتونیم بهش برسیم!! +حرفففف نباشه.. بهونه نیاااار فقط گاززز بده تا خود صبحم شدهههه دنبالشون میریم و گیرشون میاریم!! محمد: سحر آروم شده بود و خوابیده بود. گونه هاش سرخ شده بود.. به خودم جرعت دادم و آروم دستمو رو پیشونیش گذاشتم.. داشت تو تب میسوخت... وضعیت نگران کننده ای داشت. از اول حالش خوب نبود و نباید رو سرش داد میزدم گند زدم گند.. باید سریع تر سارا رو بپیچونم و یه جایی نگه دارم برای استراحت سحر. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سرعتم و بیشتر کردم و سر یه دوراهی سریع پیچوندم سمت راست و گممون کردن.. بعد از یک ساعت تعقیب و گریز بالاخره موفق شدم.. به تابلوی تو جاده نگاه کردم نوشته بود کردستان 100 کیلومتر. ساعت4 شب بود. هرچند دیر بود اما.. سعی کردم سرعتم رو نرمال کنم تا سحر بیدار نشه و به سمت کردستان روندم. سارا: گیرت میارم ممد گیرت میارم.. نمیذارم از چنگم در بری تو یا سهم منی یا سهم خاک.. تو همین فکر و خیالا بودم که ماشین ممدو دیدم پیچید سمت راست و ما ردشون کردیم.. عصبی غریدم: +چیکارررر میکنیییی احمقققق مگه ندیدی پیچید سمت راستتتت چرااا دنبالش نرفتییی _خانوم خیلی یهویی بود کاری از دستم برنیومد +اَههههه.. نگه داررر میخوام یه بادی به کلم بخوره _اما خانوم بارون شدیده میبینید که! +اینقد صحبت نکننن نگه دار گفتم ماشین که ایستاد پیاده شدم و زیر بارون ایستادم. از شکست حرصم میگرفت و دست خودم نبود. ممد چطور تونست به من خیانت کنه و دشمن من رو فراری بده.. ولی 20 سالم طول بکشه پیداش میکنم.. پیداش میکنم و مجبورش میکنم مال من بشه. +با همتونم اگه ممدو برام گیر نیارید نمیذارم یه آب خوش از گلوتون پایین بره فهمیدید؟؟؟ حالاهم سوارشید.. برمیگردیم _خانوم برگردیم؟؟ +بله بر میگردیم.. اگه از بی عُرضگی شما نبود الان تو چنگمون بودن.. چرا بِر و بِر منو نگاه میکنید؟ یالا.. سوارشید _چشم خانوم. سحر: چشم باز کردم دیدم هنوز تو ماشینم اما سرعت ماشین نرمال شده بود.. سرم رو که بلند کردم محمد یه نگاه بهم انداخت و گفت: +به‌به بالاخره خانوم بلند شد نگاهی بهش انداختم و جوابش و ندادم. +حالا دیگه جواب مارو نمیدی؟ خندید و گفت: +اصلا قهر کردن بهت نمیاد.. قیافشو ببین _نخیر مگه تو کیی من باهات قهر باشم هرکس دیگه بود بخاطر حرفات از ماشین پرتت میکرد پایین آقای محترم!! +کسی جرعت نداره منو از ماشین خودم پرت کنه پایین خانوم محترم. زیر لب گفتم چندش از خود راضی. _ببین آقای محترم کسی هم جرعت نداره با من جر و بحث کنه.. پس بهت اخطار میدم همینجا تمومش کنی وگرنه اون روی منو میبینی. +اوهوععع.. چشم علیا حضرت. دیگه حرفی نزدیم. محمد قیافه‌ی جذابی داشت متاسفانه کم‌کم داشت به دلم می‌نشست اما احمقانس.. اون حتی خداهم قبول نداره. همینجور که داشتم فکر میکردم یادم افتاد دو روزیه بخاطر این بی خداها نماز نخوندم. به محمد گفتم: +ساعت چنده؟ _نزدیکای چهار و نیم +نیم ساعت دیگه یه جا نگه دار میخوام نماز بخونم _نماز اول صبح آخه؟ +بله ما مسلمونا.. روی کلمه مسلمون از قصد تاکید کردم.. ما مسلمونا سه وعده نماز میخونیم.. صبح، ظهر و شب!! _باشه بابا.. من زور هرکی رو داشته باشم زور تورو ندارم.. اما من مُهر ندارم پس کنسله +مُهر لازم نیست. روی سنگ هم میشه نماز خوند. درضمن تو برای من تعیین نمیکنی که نماز خوندن من کنسله یا نه! _هوووف. اروم پیش خودم گفتم هوف و کوفت هوف و مرض. پسره مریضِ از خود راضی.. واسه من تعیین تکلیفم میکنه. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 +من دخترم و از تو میخواممم میفهمییی سه روزه از دخترم خبر ندارممم.. نمیدونم کجاست چیکار میکنه چی میخوره.. زندس یا نه _آروم باش عزیزم آروم باش.. پناه بر خدا پلیسا پیداش میکنن صبر داشته باش +چجوری میتونی اینقد خونسرد باشی . سه روزههه پلیسا هیچ اقدامی نکردن.. اونا درک ندارن که من دارم از بی خبری دق میکنم.. _هوووف. بچه منم هست منم اندازه تو نگرانم.. ولی بجز صبر کاری از دستمون برنمیاد. سارا: داشتم از تمام قدرتم استفاده میکردم که بتونم محمدو پیدا کنم.. شب نخوابیده بودم و سر درد شدیدی داشتم.. سرم رو گذاشتم رو میز که گوشیم زنگ خورد «Dad»: +میشنوم آقای خیری _از کی تاحالا شدم آقای خیری؟ وقتی که گله گله از ادمام میبری و هر غلطی دلت میخواد میکنی... نذاشتم ادامه بده +ببین من به قول خودت هر غلطی دلم بخواد میکنم و کسی جلودارم نیست میخوای چیکار کنی؟ تو اصلا کی هستی بخوای واسم تعیین تکلیف کنی چیکار کنم چیکار نکنم؟ _ببند دهنتو احمق.. من پدرتم. میدونی داری با کی اینجوری حرف میزنی؟ +هععع.. باشه من احمق. ولی پدررر؟ کدوم پدرر من پدری نمیشناسم از وقتی که توو مامان از هم جدا شدید من یه روز خوش ندیدم یعنی دقیقا 6 سال!! البتههه شماها از همون اولشم هیچ کاری واسه من و زندگیم نکردید یا دعوا میکردید یا دنبال کارای مسخره خودتون بودید.. لطفا کلمه پدر و جلو من به کار نبر.. چون من پدری ندارم.. دیگه نذاشتم حرفی بزنه و قطع کردم. سر دردم دو برابر شد. کاش جوابشو نمیدادم.. لعنتی. دوباره به محض اینکه گوشی رو گذاشتم زمین غزل زنگ زد: +بگو غزل _سلام داوشم خوبی؟ +خوبم.. _چرا اینقد پکری!! راستی با سحر چیکار کردی؟ +مهم نیست.. بگم باورت نمیشه! با محمد فرار کردن و هنوز پیداشون نکردم _جدی میگیی.. باو دمشون گرم تونستن از دست تو فرار کنن. +ببند غزل.. اگه کار مهمی نداری قطع کنم _باوشه باو نزن منو خواستم بگم مدرسه زنگ زد به بابات و گفت چند روزیه نیومدی. نمیخوای بیای؟ +بابام زنگ زد ولی چیزی نگفت.. کلی کار دارم. حس مدرسه اومدن نیست.. _اوکی داش.. عزت زیاد. قطع کردم و رفتم سر وقت کولم که شاید مسکنی پیدا کنم.. اما نبود. نا امیدانه سرمو گذاشتم رو میز و سعی کردم بخوابم. محمد: یه جا وایسادم که سحر نمازشو بخونه بارونم قطع شده بود و بهونه ای برام نمونده بود که توقف نکنم ولی هوا خیلی سرد بود. گوشیم و نگا کردم، دیدم 10 تا میس‌کال از سارا دارم.. ترجیح دادم خاموشش کنم که دیگه کسی زنگ نزنه. سحر نمازش تموم شد و داشت میومد سمت ماشین: +قبول باشه خانوم _ممنون.. درضمن به من نگو خانوم. +باز شروع کردی شما؟ بداخلاق نباش دیگه. _زیاد حرف میزنی.. از سرما یخ زدیم سوار شو بریم اگه بهتون بر نمیخوره خندیدم و شکلک براش دراوردم.. خندش گرفت ولی به رو خودش نیاورد. خیلی قُده این دختر و نمیشه کاریش کرد. البته تقصیریم نداره.. از بچگی تو خانواده ای بزرگ شده که میدونه با پسر چجور رفتار کنه. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سوار شدیم و به سمت کردستان حرکت کردیم. سحر پرسید: +امم.. چقد دیگه مونده _55 کیلومتر +خب اصلا چرا میری سمت کردستان؟ برنامت واسه اونجا چیه؟ کی منو میبری پیش مامان بابام؟ جوابشو ندادم.. نمیخواستم ببرمش پیش خانوادش.. هیچ وقت! چون اگه میبردمش برای همیشه از دستش میدادم.. خانواده سحر اون رو به من نمیدادن! با صدای سحر از فکر درومدم: +با تو دارم حرف میزنم.. چرا طفره میری؟ _بعدا درموردش صحبت میکنیم +یعنی چی بعدا درموردش صحبت میکنیم.. آره از همون اولشم نباید به تو اعتماد میکردم! به من دروغ گفتی. تو نمیخوای منو تحویل خونوادم بدی.. _بسه سحر خواهش میکنم. سرم خیلی درد میکنه... بعدا درمودش حرف میزنیم.. لطفا! +محمد من همین الان میخوام بشنوم که چرا داری طفره میری و جوابم و نمیدی اسممو که صدا زد نتونستم مقاومت کنم و گفتم: _ببین.. من از وقتی که دزدیدمت.. بابا بیا و از خیر ما بگذر بذار بعدا صحبت کنیم +همین الان.. میشنوم _عیداد.. باشه میگم ببین من از وقتی دزدیدمت.. خب یه جورایی.. یه جورایی مهرت به دلم نشسته. حله دیگه! +خب.. خب این چه ربطی به نبردن من پیش خونوادم داره؟ _اگه ببرمت مطمئنم دیگه هیچ وقت به دستت نمیارم!! +گوش بده!! تو همین الانشم دور از خونوادم نمیتونی منو به دست بیاری فکر نکن الان تو ماشینت نشستم و دارم باهات میام خبریه نه فقط اینجوری حس میکنم در امانم!! خیلی داشت رو عصابم راه میرفت منم کنایه وار گفتم: _من تاحالا هرکاری خواستم انجام دادم کسیم نتونسته جلودارم باشه.. یهو سحر محکم زد قد در ماشین و داد زد: +تووو هرکاریییی بکنییی نمیتونییی با زوررر منووو مالل خودتتتت کنییی اینو بفهمممم.. منن از توووو خوشمممم نمیادددددد اینو گفت و رنگش پرید.. صداش آهسته تر شد و آروم لب زد: +بزن بغل حالم خوب نیست.. _چیشدی سحر؟؟؟ +گفتم بزن بغل حالم بهم میخورههه زدم بغل.. سریع پیاده شد کنار جاده حسابی بالا آورد.. رنگش پریده بود و همین نگرانم میکرد.. _سحر؟ خوبی؟ +یکم آب بهم بده آبی زد به سر و صورت و دوباره سوار شدیم و حرکت کردم.. سحر رفت پشت و دراز کشید و خوابش برد.. نیم ساعتی گذشت که صدای سحر اومد: +نمیبخشمت لعنتی نمیبخشمت تو به من قول داده بودی منو میبری پیش خونوادم.. بهم دروغ گفتی نمیبخشمت حالش خوب نبود و داشت هذیون میگفت.. حرفاشو که شنیدم سر دردم دو برابر شد.. سحر خیلی داشت زجر میکشید و من داشتم از قدرتم استفاده میکردم و بیشتر اذیتش میکردم... پوووف. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سارا: با صدای در زدن ارشیا از خواب پریدم و با صدای خواب آلود گفتم: +بیا تو _خانوم مُشتُلُق بدید +بنال _یادتونه یه بار دستور داده بودید جی پی اس وصل کنیم به ماشین محمد؟؟ +خب؟ _محمد که خبر نداشت ما به ماشینش جی پی اس وصل کردیم وتا حالاهم متوجه نشده و جی پی اس سرجاشه و درآخررر ما تونستیم ردشونو بزنیم!! نزدیک کردستانن.. +چرااا به مغز خودم نرسیددد دمتون گرم.. خوشم اومد سریع به بچه‌ها بگید سوار ماشینا شن حرکت میکنیم سمت کردستان.. _چشم خانوم بالاخره گیرت اوردم محمد.. فقط دستم بهت برسه میدونم چجوری دق و دلی اذیت کردناتو سرت دربیارم.. دارم برات آقای صالحی دارم برات. امید: متاسفانه هرکاری کردم نتونستم کاری کنم که بچه‌ها نتونن رد محمد و بزنن.. خیلی نگران بودم.. از سارا هرکاری برمیاد. گوشیمو ورداشتم زنگ زدم محمد «مشترک مورد نظر خاموش میباشد» بابا روشنش کن دیگه. دوباره زنگ زدم باز خاموش بود.. نمیدونستم باید چیکار کنم اگه بلایی سر محمد میومد من تنها تر میشدم. ارشیارو دیدم که داشت میومد سمتم: +داش امید خانوم دستور دادن که سوار ماشینا شیم و حرکت کنیم سمت کردستان برای پیدا کردن محمد و اون دختره.. _عهه؟ مگه پیداشون کردید؟ +آره بابا تونستم ردشونو بزنم _ایول بابا دمت گرم +داوشمی بمولا زودباش بیا بریم الان باز صدای خانوم درمیاد.. _برو داش یه WC برم میام +اوکیی.. دیرنکنیا! ارشیا که رفت ته دلم و یه چیزی قلقلک میداد کاش یه بلای آسمونی نازل میشد و نمیرفتیم سراغ محمد و اینا.. خدایا تو همین فکرا بودم که صدای سارا درومد: +بجنبید دیگههه چه غلطی میکنیدد باید سریع حرکت کنیم.. ارشیاا پس امید کوش؟ _خانوم الان میادش.. نمیتونستم ازین بیشتر وقت تلف کنم.. سریع خودمو رسوندم سمت ماشین و از شانس بد من سارا گفت من رانندگی کنم واسش.. کاش این بشر منقرض میشد، اَه.. نشستم پشت رول و حرکت کردیم.. سارا تند تند سیگار دود می‌کرد و ماشینو گند برداشته بود.. نگاهشو سمتم برگردوند و گفت: +ببینم تو یعنی خبر نداشتی محمد و اینا کجا میرن؟ _نه.. مگه من پیش شما نبودم! +یه بار دیگه هم ازت میپرسم تو از ماجرای فرارشون خبر داشتی یا نه؟؟؟ _برای بار هزارم عرض میکنم.. نه نه نههه. +خب حالا.. بیشعور واسه من صدا بلند میکنه.. رانندگیتو کن. عصابم حسابی خراب شده بود از حرفای سارا ولی چیزی بروز ندادم چون باهام سر لج میوفتاد و بدبختم میکرد.. حیفف و صد حیف که دستم زیر ساطورش بود.. کاش میتونستم همینجا بزنم له و لَوَردَش کنم.. دختره‌ی بی آبرو. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 خداروشکر دیگه سارا دهنشو بستو حرفی بینمون رد و بدل نشد. با وجود اینکه خیلی دلتنگ محمد بودم ولی ای کاش پیداشون نکنیم.. سحر: محمد از ماشین پیاده شد و رفت سمت هتل که بپرسه جا دارن یا نه منم همینجور زل زده بودم به رفتنش بلند بود و هیکل جذابی داشت.. اما من نباید دلمو به این آدم ببازم نباید!! اگر شده روزی هزار بار همین و با خودم تکرار میکنم تا دل نبندم.. کاش همه این‌ها خواب بود کاش.. هووف. محمد با لب و لوچه آویزون برگشت.. نمیخواستم باهاش حرف بزنم ولی فضولیم گل کرده بود و پرسیدم: +هی چیشد آقای آویزون؟ _مرض.. ایناهم جا نداشتن.. چیکار کنیم. +خبب میریم یه هتل دیگه رو میگردیم اینقد میگردیم تا جا برامون پیدا بشه.. هوم؟؟ _خستم خیلی خستم.. سرم داره میترکه. +خب من میشینم پشت فرمون تو این‌ور بشین هر هتلیم رفتیم خودم میرم میپرسم باشه؟(خودمم نمیدونم چرا اینقد نگرانش بودم و بهش محبت میکردم). _ولی مگه رانندگی بلدی؟ گواهینامه نداری هنوز! +بله که بلدم.. نمیخواد نگران نباش کسی جلومونو نمیگیره! استراحت کن دو روزه خوب نخوابیدی.. _باشه. حالش اصلا خوب نبود اینو میتونستم از چهره خسته‌ش و چشمای کاملا قرمزش بفهمم. صندلیو خوابوند و دست چپشو گذاشت روی چشماش.. بافتی که تنم بود رو دراوردم و زدم روش.. پنج دقیقه بعد نفساش تنظیم شد و فهمیدم که خوابیده. محمد شاید بدجنس بود و میخواست به هر قیمتی که شده به خواستش برسه ولی مهربونیای خودشم داشت.. رسیدم به هتل شمس ماشینو خاموش کردمو آروم رفتم پایین که محمد بیدار نشه وارد شدمو رفتم سمت پذیرش: +سلام آقا ببخشید اتاق دارید برای یکی دو شب؟ _سلام خانوم محترم.. اتاق نداریم ولی اگه شما خواستید میتونید بیاید اتاق من اینو گفت و زد زیر خنده.. حسابی حرصم گرفته بود و نتونستم جلوی خودمو بگیرم از عمق وجودم داد زدم و گفتم: +ساکت شو احمقققق.. چطور به خودت جرعت دادی دهن کثیفتو وا کنی و این چرندیاتو بگیییی؟؟؟ _اووووو.. عصبی میشی جذاب تر میشی خانوم محترم!! +میبندی دهنتو یا زنگ بزنم پلیس تا هم دهنتو گل بگیره هم هتلو؟؟؟ محمدو دیدم که با رنگ پریده و چشمایی که اصلا نمیدید اومد تو با حالت نگران پرسید: +چیشده سحر چرا داد زدی صدات تا خیابون اومد!! _خوب شد اومدییی.. این احمق دهنشو وا کرده و میگه اتاق نداریم ولی اگه میخوای میتونی بیای اتاق خودم.. اخماش رفت تو هم و یقه مرده رو چسبید و گفت: +ببینم چه چرت و پرتی گفتی؟؟؟ _یقمو ول کن آقا +ول نکنم چه غلطی میکنییی مردککک!!! _گفتم یقمو ول کننننننن خیلی داشت صداشون بالا میرفت ترسیدم و به محمد گفتم: +محمددد ولش‌کننن تروخدااا هرچی بهش میگفتم ول کنه انگار صدامو نمیشنید که یهو مرده با دو دست کوبید به سینه محمد و محمد افتاد رو زمین.. ˹ @TEKANEH ˼