eitaa logo
تـِکـٰانـِه🌱.
3.7هزار دنبال‌کننده
394 عکس
1.4هزار ویدیو
0 فایل
• تــِکــٰانـِـه ؟! شــروع ِیــك حــرکــت ِنــٰاگــهانــی و قــوی . • بــرای ِرشــد ِچـنـلـت🍓: https://eitaa.com/joinchat/1188693674C8ed0d091bc • جــٰآنـَـم؟!🫐𖧧 ִֶָ ↯ @BABONEH_16 • • کـُـپــی؟!نــوشِ‌روحــِتــون☕. • | حــَوٰالــیِ:¹⁴⁰⁴.⁶.²⁵ |
مشاهده در ایتا
دانلود
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سحر: با حرفی که محمد زد حالم متحول شد.. چی داشت میگفت؟ مگه اصلا ممکنه از من خوشش بیاد. اول میان گروگان گیری میکنن و بعد عاشق میشن! هع مسخرس. حتما من اشتباه متوجه شدم. اما اگه چیزی نبود نمیگفت دیگه ادامه ندم و حرفی نزنم.. هعی نمیدونم. +خیلی داری سرعت میری در جریانی؟ اگه تصادف کنیم چی؟؟ _تو کارای من دخالت نکن. اینقدم حرف نزن بچه مگه تو مریض نیستی بگیر بخواب دیگه +نه خیلی داری آروم رانندگی میکنی و ماشینت آرامش بخشه حتمااا میتونم بخوابم و استراحت کنم. _یکم دندون به جیگر بگیر اینا که از تعقیب ما دست برداشتن یه جاییو پیدا میکنم خوبِ خوب استراحت کنی اوکی!! +کجا مثلا مگه میدونی داریم کجا میریم اصلا من چرا باید با تو بیام؟ منو ببر پیش مامان بابام. اینو که گفتم بغض نذاشت ادامه بدم و شروع کردم به گریه کردن.. آخ مامان بابام.. تا الان حتما از بی خبری دق کردن. بمیرم براشون الهی. _چیشدی! حالت خوبه؟ لطفا گریه نکن.. باشه میبرمت فقط گریه نکن!! با گریه گفتم: +دروغ میگی تو فقط به فکر خودتی از همتون متنفرم. محمد یه دفعه عصبی شد و محکم زد رو فرمون و گفت: _بس کننن بس کننن لعنتی.. دیگه خفه خون بگیر ببینم چیکار میکنم. کم رو عصابم راه برو.. کاری نکن پر دهنتو خون کنم! نمیدونم چرا با حرفاش قلبم تیکه تیکه شد.. مگه اصلا حرفاش مهم بود؟؟ گریم شدت گرفت ولی از ترس نمیتونستم با صدای بلند گریه کنم. فقط تونستم به خدا پناه ببرم و ازش کمک بخوام... دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط صدای ماشینا میومد. منم سعی کردم آروم باشم و بخوابم. +لعنتیااااااااا مگه جون تو پاهاتون نیستتتتت برسید بهشون دیگهههه باید گیرشون بیاریم فهمیدید؟؟؟؟ وگرنه همتون و نابود میکنمم!! _خانوم خودتونم میدونید محمد تو رانندگی چقدر ماهره ما هرچی سرعت میریم نمیتونیم بهش برسیم!! +حرفففف نباشه.. بهونه نیاااار فقط گاززز بده تا خود صبحم شدهههه دنبالشون میریم و گیرشون میاریم!! محمد: سحر آروم شده بود و خوابیده بود. گونه هاش سرخ شده بود.. به خودم جرعت دادم و آروم دستمو رو پیشونیش گذاشتم.. داشت تو تب میسوخت... وضعیت نگران کننده ای داشت. از اول حالش خوب نبود و نباید رو سرش داد میزدم گند زدم گند.. باید سریع تر سارا رو بپیچونم و یه جایی نگه دارم برای استراحت سحر. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سرعتم و بیشتر کردم و سر یه دوراهی سریع پیچوندم سمت راست و گممون کردن.. بعد از یک ساعت تعقیب و گریز بالاخره موفق شدم.. به تابلوی تو جاده نگاه کردم نوشته بود کردستان 100 کیلومتر. ساعت4 شب بود. هرچند دیر بود اما.. سعی کردم سرعتم رو نرمال کنم تا سحر بیدار نشه و به سمت کردستان روندم. سارا: گیرت میارم ممد گیرت میارم.. نمیذارم از چنگم در بری تو یا سهم منی یا سهم خاک.. تو همین فکر و خیالا بودم که ماشین ممدو دیدم پیچید سمت راست و ما ردشون کردیم.. عصبی غریدم: +چیکارررر میکنیییی احمقققق مگه ندیدی پیچید سمت راستتتت چرااا دنبالش نرفتییی _خانوم خیلی یهویی بود کاری از دستم برنیومد +اَههههه.. نگه داررر میخوام یه بادی به کلم بخوره _اما خانوم بارون شدیده میبینید که! +اینقد صحبت نکننن نگه دار گفتم ماشین که ایستاد پیاده شدم و زیر بارون ایستادم. از شکست حرصم میگرفت و دست خودم نبود. ممد چطور تونست به من خیانت کنه و دشمن من رو فراری بده.. ولی 20 سالم طول بکشه پیداش میکنم.. پیداش میکنم و مجبورش میکنم مال من بشه. +با همتونم اگه ممدو برام گیر نیارید نمیذارم یه آب خوش از گلوتون پایین بره فهمیدید؟؟؟ حالاهم سوارشید.. برمیگردیم _خانوم برگردیم؟؟ +بله بر میگردیم.. اگه از بی عُرضگی شما نبود الان تو چنگمون بودن.. چرا بِر و بِر منو نگاه میکنید؟ یالا.. سوارشید _چشم خانوم. سحر: چشم باز کردم دیدم هنوز تو ماشینم اما سرعت ماشین نرمال شده بود.. سرم رو که بلند کردم محمد یه نگاه بهم انداخت و گفت: +به‌به بالاخره خانوم بلند شد نگاهی بهش انداختم و جوابش و ندادم. +حالا دیگه جواب مارو نمیدی؟ خندید و گفت: +اصلا قهر کردن بهت نمیاد.. قیافشو ببین _نخیر مگه تو کیی من باهات قهر باشم هرکس دیگه بود بخاطر حرفات از ماشین پرتت میکرد پایین آقای محترم!! +کسی جرعت نداره منو از ماشین خودم پرت کنه پایین خانوم محترم. زیر لب گفتم چندش از خود راضی. _ببین آقای محترم کسی هم جرعت نداره با من جر و بحث کنه.. پس بهت اخطار میدم همینجا تمومش کنی وگرنه اون روی منو میبینی. +اوهوععع.. چشم علیا حضرت. دیگه حرفی نزدیم. محمد قیافه‌ی جذابی داشت متاسفانه کم‌کم داشت به دلم می‌نشست اما احمقانس.. اون حتی خداهم قبول نداره. همینجور که داشتم فکر میکردم یادم افتاد دو روزیه بخاطر این بی خداها نماز نخوندم. به محمد گفتم: +ساعت چنده؟ _نزدیکای چهار و نیم +نیم ساعت دیگه یه جا نگه دار میخوام نماز بخونم _نماز اول صبح آخه؟ +بله ما مسلمونا.. روی کلمه مسلمون از قصد تاکید کردم.. ما مسلمونا سه وعده نماز میخونیم.. صبح، ظهر و شب!! _باشه بابا.. من زور هرکی رو داشته باشم زور تورو ندارم.. اما من مُهر ندارم پس کنسله +مُهر لازم نیست. روی سنگ هم میشه نماز خوند. درضمن تو برای من تعیین نمیکنی که نماز خوندن من کنسله یا نه! _هوووف. اروم پیش خودم گفتم هوف و کوفت هوف و مرض. پسره مریضِ از خود راضی.. واسه من تعیین تکلیفم میکنه. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 +من دخترم و از تو میخواممم میفهمییی سه روزه از دخترم خبر ندارممم.. نمیدونم کجاست چیکار میکنه چی میخوره.. زندس یا نه _آروم باش عزیزم آروم باش.. پناه بر خدا پلیسا پیداش میکنن صبر داشته باش +چجوری میتونی اینقد خونسرد باشی . سه روزههه پلیسا هیچ اقدامی نکردن.. اونا درک ندارن که من دارم از بی خبری دق میکنم.. _هوووف. بچه منم هست منم اندازه تو نگرانم.. ولی بجز صبر کاری از دستمون برنمیاد. سارا: داشتم از تمام قدرتم استفاده میکردم که بتونم محمدو پیدا کنم.. شب نخوابیده بودم و سر درد شدیدی داشتم.. سرم رو گذاشتم رو میز که گوشیم زنگ خورد «Dad»: +میشنوم آقای خیری _از کی تاحالا شدم آقای خیری؟ وقتی که گله گله از ادمام میبری و هر غلطی دلت میخواد میکنی... نذاشتم ادامه بده +ببین من به قول خودت هر غلطی دلم بخواد میکنم و کسی جلودارم نیست میخوای چیکار کنی؟ تو اصلا کی هستی بخوای واسم تعیین تکلیف کنی چیکار کنم چیکار نکنم؟ _ببند دهنتو احمق.. من پدرتم. میدونی داری با کی اینجوری حرف میزنی؟ +هععع.. باشه من احمق. ولی پدررر؟ کدوم پدرر من پدری نمیشناسم از وقتی که توو مامان از هم جدا شدید من یه روز خوش ندیدم یعنی دقیقا 6 سال!! البتههه شماها از همون اولشم هیچ کاری واسه من و زندگیم نکردید یا دعوا میکردید یا دنبال کارای مسخره خودتون بودید.. لطفا کلمه پدر و جلو من به کار نبر.. چون من پدری ندارم.. دیگه نذاشتم حرفی بزنه و قطع کردم. سر دردم دو برابر شد. کاش جوابشو نمیدادم.. لعنتی. دوباره به محض اینکه گوشی رو گذاشتم زمین غزل زنگ زد: +بگو غزل _سلام داوشم خوبی؟ +خوبم.. _چرا اینقد پکری!! راستی با سحر چیکار کردی؟ +مهم نیست.. بگم باورت نمیشه! با محمد فرار کردن و هنوز پیداشون نکردم _جدی میگیی.. باو دمشون گرم تونستن از دست تو فرار کنن. +ببند غزل.. اگه کار مهمی نداری قطع کنم _باوشه باو نزن منو خواستم بگم مدرسه زنگ زد به بابات و گفت چند روزیه نیومدی. نمیخوای بیای؟ +بابام زنگ زد ولی چیزی نگفت.. کلی کار دارم. حس مدرسه اومدن نیست.. _اوکی داش.. عزت زیاد. قطع کردم و رفتم سر وقت کولم که شاید مسکنی پیدا کنم.. اما نبود. نا امیدانه سرمو گذاشتم رو میز و سعی کردم بخوابم. محمد: یه جا وایسادم که سحر نمازشو بخونه بارونم قطع شده بود و بهونه ای برام نمونده بود که توقف نکنم ولی هوا خیلی سرد بود. گوشیم و نگا کردم، دیدم 10 تا میس‌کال از سارا دارم.. ترجیح دادم خاموشش کنم که دیگه کسی زنگ نزنه. سحر نمازش تموم شد و داشت میومد سمت ماشین: +قبول باشه خانوم _ممنون.. درضمن به من نگو خانوم. +باز شروع کردی شما؟ بداخلاق نباش دیگه. _زیاد حرف میزنی.. از سرما یخ زدیم سوار شو بریم اگه بهتون بر نمیخوره خندیدم و شکلک براش دراوردم.. خندش گرفت ولی به رو خودش نیاورد. خیلی قُده این دختر و نمیشه کاریش کرد. البته تقصیریم نداره.. از بچگی تو خانواده ای بزرگ شده که میدونه با پسر چجور رفتار کنه. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سوار شدیم و به سمت کردستان حرکت کردیم. سحر پرسید: +امم.. چقد دیگه مونده _55 کیلومتر +خب اصلا چرا میری سمت کردستان؟ برنامت واسه اونجا چیه؟ کی منو میبری پیش مامان بابام؟ جوابشو ندادم.. نمیخواستم ببرمش پیش خانوادش.. هیچ وقت! چون اگه میبردمش برای همیشه از دستش میدادم.. خانواده سحر اون رو به من نمیدادن! با صدای سحر از فکر درومدم: +با تو دارم حرف میزنم.. چرا طفره میری؟ _بعدا درموردش صحبت میکنیم +یعنی چی بعدا درموردش صحبت میکنیم.. آره از همون اولشم نباید به تو اعتماد میکردم! به من دروغ گفتی. تو نمیخوای منو تحویل خونوادم بدی.. _بسه سحر خواهش میکنم. سرم خیلی درد میکنه... بعدا درمودش حرف میزنیم.. لطفا! +محمد من همین الان میخوام بشنوم که چرا داری طفره میری و جوابم و نمیدی اسممو که صدا زد نتونستم مقاومت کنم و گفتم: _ببین.. من از وقتی که دزدیدمت.. بابا بیا و از خیر ما بگذر بذار بعدا صحبت کنیم +همین الان.. میشنوم _عیداد.. باشه میگم ببین من از وقتی دزدیدمت.. خب یه جورایی.. یه جورایی مهرت به دلم نشسته. حله دیگه! +خب.. خب این چه ربطی به نبردن من پیش خونوادم داره؟ _اگه ببرمت مطمئنم دیگه هیچ وقت به دستت نمیارم!! +گوش بده!! تو همین الانشم دور از خونوادم نمیتونی منو به دست بیاری فکر نکن الان تو ماشینت نشستم و دارم باهات میام خبریه نه فقط اینجوری حس میکنم در امانم!! خیلی داشت رو عصابم راه میرفت منم کنایه وار گفتم: _من تاحالا هرکاری خواستم انجام دادم کسیم نتونسته جلودارم باشه.. یهو سحر محکم زد قد در ماشین و داد زد: +تووو هرکاریییی بکنییی نمیتونییی با زوررر منووو مالل خودتتتت کنییی اینو بفهمممم.. منن از توووو خوشمممم نمیادددددد اینو گفت و رنگش پرید.. صداش آهسته تر شد و آروم لب زد: +بزن بغل حالم خوب نیست.. _چیشدی سحر؟؟؟ +گفتم بزن بغل حالم بهم میخورههه زدم بغل.. سریع پیاده شد کنار جاده حسابی بالا آورد.. رنگش پریده بود و همین نگرانم میکرد.. _سحر؟ خوبی؟ +یکم آب بهم بده آبی زد به سر و صورت و دوباره سوار شدیم و حرکت کردم.. سحر رفت پشت و دراز کشید و خوابش برد.. نیم ساعتی گذشت که صدای سحر اومد: +نمیبخشمت لعنتی نمیبخشمت تو به من قول داده بودی منو میبری پیش خونوادم.. بهم دروغ گفتی نمیبخشمت حالش خوب نبود و داشت هذیون میگفت.. حرفاشو که شنیدم سر دردم دو برابر شد.. سحر خیلی داشت زجر میکشید و من داشتم از قدرتم استفاده میکردم و بیشتر اذیتش میکردم... پوووف. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سارا: با صدای در زدن ارشیا از خواب پریدم و با صدای خواب آلود گفتم: +بیا تو _خانوم مُشتُلُق بدید +بنال _یادتونه یه بار دستور داده بودید جی پی اس وصل کنیم به ماشین محمد؟؟ +خب؟ _محمد که خبر نداشت ما به ماشینش جی پی اس وصل کردیم وتا حالاهم متوجه نشده و جی پی اس سرجاشه و درآخررر ما تونستیم ردشونو بزنیم!! نزدیک کردستانن.. +چرااا به مغز خودم نرسیددد دمتون گرم.. خوشم اومد سریع به بچه‌ها بگید سوار ماشینا شن حرکت میکنیم سمت کردستان.. _چشم خانوم بالاخره گیرت اوردم محمد.. فقط دستم بهت برسه میدونم چجوری دق و دلی اذیت کردناتو سرت دربیارم.. دارم برات آقای صالحی دارم برات. امید: متاسفانه هرکاری کردم نتونستم کاری کنم که بچه‌ها نتونن رد محمد و بزنن.. خیلی نگران بودم.. از سارا هرکاری برمیاد. گوشیمو ورداشتم زنگ زدم محمد «مشترک مورد نظر خاموش میباشد» بابا روشنش کن دیگه. دوباره زنگ زدم باز خاموش بود.. نمیدونستم باید چیکار کنم اگه بلایی سر محمد میومد من تنها تر میشدم. ارشیارو دیدم که داشت میومد سمتم: +داش امید خانوم دستور دادن که سوار ماشینا شیم و حرکت کنیم سمت کردستان برای پیدا کردن محمد و اون دختره.. _عهه؟ مگه پیداشون کردید؟ +آره بابا تونستم ردشونو بزنم _ایول بابا دمت گرم +داوشمی بمولا زودباش بیا بریم الان باز صدای خانوم درمیاد.. _برو داش یه WC برم میام +اوکیی.. دیرنکنیا! ارشیا که رفت ته دلم و یه چیزی قلقلک میداد کاش یه بلای آسمونی نازل میشد و نمیرفتیم سراغ محمد و اینا.. خدایا تو همین فکرا بودم که صدای سارا درومد: +بجنبید دیگههه چه غلطی میکنیدد باید سریع حرکت کنیم.. ارشیاا پس امید کوش؟ _خانوم الان میادش.. نمیتونستم ازین بیشتر وقت تلف کنم.. سریع خودمو رسوندم سمت ماشین و از شانس بد من سارا گفت من رانندگی کنم واسش.. کاش این بشر منقرض میشد، اَه.. نشستم پشت رول و حرکت کردیم.. سارا تند تند سیگار دود می‌کرد و ماشینو گند برداشته بود.. نگاهشو سمتم برگردوند و گفت: +ببینم تو یعنی خبر نداشتی محمد و اینا کجا میرن؟ _نه.. مگه من پیش شما نبودم! +یه بار دیگه هم ازت میپرسم تو از ماجرای فرارشون خبر داشتی یا نه؟؟؟ _برای بار هزارم عرض میکنم.. نه نه نههه. +خب حالا.. بیشعور واسه من صدا بلند میکنه.. رانندگیتو کن. عصابم حسابی خراب شده بود از حرفای سارا ولی چیزی بروز ندادم چون باهام سر لج میوفتاد و بدبختم میکرد.. حیفف و صد حیف که دستم زیر ساطورش بود.. کاش میتونستم همینجا بزنم له و لَوَردَش کنم.. دختره‌ی بی آبرو. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 خداروشکر دیگه سارا دهنشو بستو حرفی بینمون رد و بدل نشد. با وجود اینکه خیلی دلتنگ محمد بودم ولی ای کاش پیداشون نکنیم.. سحر: محمد از ماشین پیاده شد و رفت سمت هتل که بپرسه جا دارن یا نه منم همینجور زل زده بودم به رفتنش بلند بود و هیکل جذابی داشت.. اما من نباید دلمو به این آدم ببازم نباید!! اگر شده روزی هزار بار همین و با خودم تکرار میکنم تا دل نبندم.. کاش همه این‌ها خواب بود کاش.. هووف. محمد با لب و لوچه آویزون برگشت.. نمیخواستم باهاش حرف بزنم ولی فضولیم گل کرده بود و پرسیدم: +هی چیشد آقای آویزون؟ _مرض.. ایناهم جا نداشتن.. چیکار کنیم. +خبب میریم یه هتل دیگه رو میگردیم اینقد میگردیم تا جا برامون پیدا بشه.. هوم؟؟ _خستم خیلی خستم.. سرم داره میترکه. +خب من میشینم پشت فرمون تو این‌ور بشین هر هتلیم رفتیم خودم میرم میپرسم باشه؟(خودمم نمیدونم چرا اینقد نگرانش بودم و بهش محبت میکردم). _ولی مگه رانندگی بلدی؟ گواهینامه نداری هنوز! +بله که بلدم.. نمیخواد نگران نباش کسی جلومونو نمیگیره! استراحت کن دو روزه خوب نخوابیدی.. _باشه. حالش اصلا خوب نبود اینو میتونستم از چهره خسته‌ش و چشمای کاملا قرمزش بفهمم. صندلیو خوابوند و دست چپشو گذاشت روی چشماش.. بافتی که تنم بود رو دراوردم و زدم روش.. پنج دقیقه بعد نفساش تنظیم شد و فهمیدم که خوابیده. محمد شاید بدجنس بود و میخواست به هر قیمتی که شده به خواستش برسه ولی مهربونیای خودشم داشت.. رسیدم به هتل شمس ماشینو خاموش کردمو آروم رفتم پایین که محمد بیدار نشه وارد شدمو رفتم سمت پذیرش: +سلام آقا ببخشید اتاق دارید برای یکی دو شب؟ _سلام خانوم محترم.. اتاق نداریم ولی اگه شما خواستید میتونید بیاید اتاق من اینو گفت و زد زیر خنده.. حسابی حرصم گرفته بود و نتونستم جلوی خودمو بگیرم از عمق وجودم داد زدم و گفتم: +ساکت شو احمقققق.. چطور به خودت جرعت دادی دهن کثیفتو وا کنی و این چرندیاتو بگیییی؟؟؟ _اووووو.. عصبی میشی جذاب تر میشی خانوم محترم!! +میبندی دهنتو یا زنگ بزنم پلیس تا هم دهنتو گل بگیره هم هتلو؟؟؟ محمدو دیدم که با رنگ پریده و چشمایی که اصلا نمیدید اومد تو با حالت نگران پرسید: +چیشده سحر چرا داد زدی صدات تا خیابون اومد!! _خوب شد اومدییی.. این احمق دهنشو وا کرده و میگه اتاق نداریم ولی اگه میخوای میتونی بیای اتاق خودم.. اخماش رفت تو هم و یقه مرده رو چسبید و گفت: +ببینم چه چرت و پرتی گفتی؟؟؟ _یقمو ول کن آقا +ول نکنم چه غلطی میکنییی مردککک!!! _گفتم یقمو ول کننننننن خیلی داشت صداشون بالا میرفت ترسیدم و به محمد گفتم: +محمددد ولش‌کننن تروخدااا هرچی بهش میگفتم ول کنه انگار صدامو نمیشنید که یهو مرده با دو دست کوبید به سینه محمد و محمد افتاد رو زمین.. ˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سعی کرد بلند شه ولی سرش گیج میرفت.. از سرش خون میومد و من شوکه شده بودم.. نمیدونستم باید چیکار کنم. سعی کردم آروم باشم و بهش گفتم: +مم.. محمد خو.. خوبی؟ خواست جوابمو بده ولی بیهوش شد از ترس دستام میلرزید خود اون مرده هم خیلی ترسیده بود یهو به خودم اومدم و داد زدم رو سر مرده: +کمک کنننن ببریمش تو ماشینننن بیمارستان نزدیک اینجا کجاست؟؟؟؟ _همین خیابونو مستقیم بری بعد بپیچی سمت راست یه بیمارستانه.. بیمارستان شهید تهرانی!! محمدو بلند کرد و گذاشت تو ماشین.. نمیتونستم محمدو اینجوری ببینم حالم خیلی بد بود و فقط گاز میدادم که زودتر برسم بعد سه چهار دقیقه رسیدم.. رفتم چندتا پرستار آوردم و محمد و بردن اورژانس.. منم نشستم رو صندلی و منتظر موندم که بهم خبر بدن.. اگه محمد چیزیش میشد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم چون بخاطر من به این روز افتاده بود.. خدایا خودت به دادمون برس!! اینقد هول شده بودم که از خیر اون مرده گذشتم و کاریش نداشتم.. یه ساعتی بود منتظر بودم ولی هیچ خبری از محمد بهم ندادن.. خدایااا.. سارا: یک کیلومتر بیشتر تا کردستان نمونده بود و دل تو دلم نبود که سریع برسیم و بریم دنبالشون!! زنگ زدم به ارشیا و گفتم: +ارشیا دقیقا کجان؟؟ _خانوم ماشین حدود یک ساعت پیش در یه بیمارستان وسط شهر پارک کرد! با این حرفش هُری دلم ریخت.. بیمارستان چرا نکنه بلایی سر محمد اومده باشه!! اگه چیزیش شده باشه این دختره بی سر و پارو زنده نمیذارم!! _خانوم؟ پشت خطید؟ +اره.. میریم سمت بیمارستان اینو گفتم و قطع کردم.. استرس زیادی داشتم چون محمد خیلی برام مهم بود و اگه یه تار مو از سرش کم میشد من میمردم!! امید نمیدونم چش شده بود که اینقدر یواش میرفت! بهش گفتم: +امید چیکار میکنیی؟ عروس میبریی یکم گاز بده دیگه لامصب مگه نشنیدی ارشیا چیگفت!!! با گستاخی تمام جواب داد: _نه مگه چیگفت؟ +نرو رو عصابم امیددد!!!!!! گفت ماشین محمد الان در یه بیمارستان وسط شهر پارکه میفهمیی؟؟ ممکنه واسش اتفاقی افتاده باشه باید سریع تر برسیم بهشون!! اینو که گفتم امید جوابی نداد ولی حسابی بهم ریخت و حالش بد شد.. محمد برای امید یه داداش واقعی بود و امید حق داشت که حالش بد شه!! +امید؟ امیددد.. آروم لب زد: _بله +چته؟ حواست هست اصلا! چپمون نکنی!! _حواسم هست.. +یکم پاهاتو رو پدال گاز فشار بده دیگههه _اوکی. دیگه چیزی نگفت و سرعتشو بیشتر کرد.. همه چی بهم ریخته بود و همین باعث شده بود منم کاملا بهم بریزم و ندونم چی درسته و چی غلط.. کاش فقط زودتر برسیم به اون بیمارستان لعنتی! ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سحر: همچنان منتظر بودم که خبر از محمد بهم بدن که یهو به خودم اومدم که اصلا من چرا افتادم دنبال یه پسر غریبه که حتی حاضر نیست منو پیش خونوادم ببره!! تصمیم گرفتم گوشی یکیو بگیرم و زنگ بزنم خونوادم.. گوشیم دست سارا بود و باید از یکی گوشی میگرفتم که زنگ بزنم.. الان بهترین فرصت بود رفتم پیش یه پرستار و گفتم: +سلام خانوم ببخشید.. میتونم یک لحظه گوشیتون رو قرض بگیرم و زنگ بزنم!! _سلام عزیزم.. بله حتما بفرمائید +ممنونم ازتون. گوشیو گرفتم و به محض اینکه خواستم زنگ بزنم سارا و دار و دستش وارد بیمارستان شدن و برای اینکه منو نبینن مجبور بودم گوشیو پس بدمو یه جایی قایم شم.. صدای سارا میومد که داشت از یکی از پرستارا سوال میپرسید: +ببخشید.. محمد صالحی رو آوردن اینجا؟؟ _یک لحظه... بله بردنش بخش اورژانس.. ته راه رو سمت چپ +ممنونم سارا اینا رفتن سمت اورژانس و نمیدونستم باید چیکار کنم.. الان محمد و میگیرن و هرجوریم شده منو پیدا میکنن.. باید هرچه سریع تر زنگ میزدم خونوادم.. میخواستم برم سمت همون پرستار که متاسفانه رفت توی اتاقش و یکی از ادمای سارا در اتاقش وایساده بود و همه جا رو داشت دید میزد.. اَه لعنتیییی.. داشتم عقب عقب میرفتم و یهو برگشتم که با یه مردی برخورد کردم.. سرمو آوردم بالا و دیدم یکی از آدمای ساراست.. قبلا دیده بودمش! خواستم فرار کنم که آروم گفت: +صبر کن باهات کار دارم!! نمیخوام تحویلت بدم صبر کنن _از کجا معلوم که راست بگی +باور کن راست میگم.. من امیدم! رفیق محمد فقط باید بهم بگی محمد کجاست که بتونم فراریتون بدم.. _داری دروغ میگی.. تروخدا به محمد کاری نداشته باش.. دست از سرمون بردارید دیگه +آبجی بهم اعتماد کن.. بخدا دارم صادقانه باهات صحبت میکنم فقط بگو محمد کجاست! _من نمیدونم فقط میدونم بردنش اورژانس حتی نمیدونم چه حالی داره!! +گوش بده آبجی.. اینجا نمون و سریع برو نمازخونه باید محمدو قبل اینکه سارا اونو ببینه از اورژانس بیارم بیرون!! _باشه.. یه بسم الله گفتم و سعی کردم حرفاشو قبول کنم و سریع رفتم نمازخونه.. دل تو دلم نبود.. اگه سارا میدیدشون حتما میکشتشون.. خدایا خودت کمکمون کن.. سارا: در اورژانس وایساده بودم و داشتم با دکتر بحث میکردم: +آقای دکتر من باید مریضمو ببینم باید!! _اصرار نکنید دیگه خانوم اینجا اورژانسه نمیشه +گفتم باید ببینممم!! هرکاری میکردم راضی نمیشد و مجبور شدم بهش زیرمیزی بدم و برم داخل.. داشتم میرفتم پیش محمد که یه پرستار رو دیدم پشتش به من بود و داشت یواشکی میرفت سمت اتاق محمد.. بهش شک کردم و دستمو بردم سمت تفنگمو با صدای بلند گفتم: +هییی داری چیکار میکنی!! جوابی نداد و حتی روش رو هم برنگردوند و راه رفتنشو سریع تر کرد.. دوباره گفتم: +باتوعمممم داری کجا میری؟؟ اگه نگی مجبورم شلیک کنممم چون داری میری سمت اتاق مریض منن!! شروع کرد به دویدن سمت اتاق محمد و منم دنبالش.. نفس نفس زنان بهش گفتم: +برای بار آخر بهت اخطار میدم سمت اون اتاق نریی وگرنه شلیک میکنمم!! گوش نکرد و باز به راهش ادامه داد که اون لحظه مغزم قفل کرد و دستم رفت رو ماشه و به دلیل بی تمرکزی گلوله به پشت قلبش خورد و بعد چند ثانیه پخش رو زمین شد..! ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 از ترس نمیدونستم باید چه غلطی کنم و تنها چیزی که به مغزم رسید فرار بود.. اینقدر ترسیده بودم که حتی نرفتم رو سرش ببینم کیه!! با سرعت از اورژانس درومدم و به ارشیا گفتم: +زود باش ارشیا به همه بگو سوار شن باید ازینجا دور شیم!! _ولی خانوم.. +حرف نزننن وقت نداریم زودباااش _چشم. اینو گفتمو سریع رفتم سمت ماشین.. دستام میلرزید و حسابی ترسیده بودم.. نباید اینکارو میکردم نباید. سحر: تو نمازخونه همینجور راه میرفتم و آروم و قرار نداشتم.. قرار بود امید خبرم کنه پس چرا اینقدر دیر کرده بود.. خیلی استرس داشتم و همش حس میکردم یه اتفاقی قراره بیوفته. امید گفته بود هرچقدر که دیر کرد از نمازخونه بیرون نیام چون ممکنه آدمای سارا ببیننم!! تقریبا دوساعتی گذشت که دیگه نتونستم تحمل کنم و از نماز خونه زدم بیرون.. با احتیاط این ور و اون ور و نگاه کردم ولی خبری از سارا و آدماش نبود.. کل بیمارستان و گشتم.. در اورژانسم رفتم ولی امیدو ندیدم!! یعنی رفتن و محمدم بردن!!! یعنی به من دروغ گفت! نباید بهش اعتماد میکردم.. لعنتی. دم در اورژانس کسی نبود و به خودم جرعت دادم برم داخل و ببینم که محمد هست یا نه! رفتم داخل و بعد چند قدم یه پرستار صدام زد و نذاشت برم.. همون لحظه یه پسریو که کاملا خونی بود رو آوردن و داشتن سریع میبردنش اتاق عمل.. یه نگاهی بهش انداختم و دیدم امیده!! چشام داشت از حدقه بیرون میومد.. از پرستار پرسیدم: +ببخشید خانوم این پسر چرا خونیه!! کجا اینجوری شده! _من نمیتونم واسه شما توضیح بدم عزیزم لطفا بفرمائید بیرون. +تروخدا.. خواهش میکنم.. من میشناسمش بگید که چیشده!! _منم دقیقا نمیدونم.. ولی میگن که تو همین اورژانس تیر خورده! +یعنی چی خانوم.. اینجا اینقدر بی در و پیکره که هرکی میتونه هر غلطی بکنه! _درست صحبت کنید خانوم محترم.. بفرمائید بیرون لطفا. به زور منو آورد بیرون.. نا امید تر از همیشه نشستم روی صندلی در اورژانس.. میدونستم کار سارا و دار و دستشه. بی محابا همه کار و میکنن و بعدش الفرار..! تا چقد فرار میکنی سارا خانوم بالاخره گیر میوفتی.. یه ساعتی گذشت و یه دکتر از اورژانس اومد بیرون سریع رفتم سمتش و اول حال محمدو ازش پرسیدم: +آقای دکتر ببخشید.. حال محمد صالحی چطوره؟؟ _نمیشناسم.. احتمالا دکتر محمدی دکتر ایشونن. +الان کجان دکتر محمدی؟ _یه کار فوری واسشون پیش اومد مجبور شدن تشریف ببرن.. +هووف، ممنونم.. معذرت میخوام آقای دکتر وقتتون رو گرفتم میخواستم بدونم اون پسر که تیر خورده بود حالش چطوره!! سری تکون داد و گفت: _متاسفانه بخاطر خونریزی زیاد فوت کردن.. اگه خونوادش رو میشناسید بهشون اطلاع بدید. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 اینو گفت و رفت.. مات و مبهوت مونده بودم.. یعنی امید قربانی شده بود!! یعنی فدای منو محمد شده بود.. خدایا دیگه نمیتونم.. دیگه نمیکشم.. کاشکی زودتر این بدبختیا تموم شه.. نشستم رو صندلی.. پاهامو بغل گرفتمو بی اراده اشکام جاری شد. سارا: ارشیا و یکی دیگه از بچه‌هارو فرستاده بودم که هم بفهمن اونی که بهش شلیک کردم کی بوده هم سحر و کَت بسته برام بیارن.. تو اتاق کارم میرفتم و میومدم و آرومُ قرار نداشتم.. همش گوشیمو چک میکردم و منتظر خبر از ارشیا بودم.. خیلی استرس داشتم.. نباید شلیک میکردم.. اَه. همینجور که داشتم فکر میکردم یه دفعه گوشیم زنگ خورد.. ارشیا بود: +بگو ارشیا _خانوم 2 تا خبر بد.. +بگو دیگه جون به لبم کردی.. _ یکی اینکه طرف مرده!! اینو که گفت مغزم سوت کشید سعی کردم آروم باشم و گفتم: +خبر بعدی! _خانوم طرف غریبه نیست.. +بنالللل دیگه ارشیاااا.. کیههه _امید! اسم امیدو که شنیدم گوشی از دستم افتاد.. دستام میلرزید و بی اختیار اشکام جاری شد.. من چیکار کرده بودم.. من چه غلطییی کرده بودممم.. یکی از وفادارترین آدمامو کشته بودم.. دادمیزدم و گریه میکردم.. همه بچه ها اومده بودن تو اتاقو همش میپرسیدن که چیشده ولی مگه میتونستم بگم چه غلطی کردم. داد زدم و گفتم: +همتووننن گمشیددددد بیروووونننن.. دستتتتت اززز سرممم برداریددد. رفتن بیرون و منم گریم بند نمیومد.. یک ساعتی گذشت و ارشیا اینا هنوز نیومده بودن.. گوشیو ورداشتم و بهش زنگ زدم بعد سه بوق برداشت: +جانم خانوم _چرا هنوز برنگشتید؟ سحرو گرفتید؟ +نمیتونیم پیداش کنیم.. انگار آب شده رفته تو زمین _یعنی چی ارشیا..با سحر برمیگردید.. تا پیداش نکردید حق ندارید برگردید!!! +خانوم اینجا خیلی شلوغه ما حتی اگرهم پیداش کنیم چجوری بگیریمش!! _بسه دیگه ارشیا.. حالم خوب نیست.. همش بهونه، بهونه، بهونه. همین که گفتم.. رو دلم موند یه بار یه چیزی بهتون بگم سریع بگید چشم..! نفس عمیقی کشید و گفت: +باشه بابا باشه ترش نکن.. چاره ای نداریم غیر از چشم گفتن.. _خوبه.. قطع کردم و سرمو با دستام فشار دادم سرم خیلی درد میکرد.. داشتم به این فکر میکردم که امید میخواست چیکار کنه! میخواست بره محمدو بکشه یا نجاتش بده.. اصلا من چرا به خودم جرعت دادم شلیک کنم.. چرا قبل کارام فکر نمیکنم.. نمیدونم خدااا نمیدونم. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 سحر: همینجوری که سرم رو پاهام بود و گریه میکردم نمیدونم کی خوابم برده بود.. 24 ساعت نخوابیده بودم و خیلی خسته بودم.. با صدای داد و بیداد از خواب پریدم.. یکم که گذشت و ریکاوری شدم فهمیدم داد و بیداد یه خانوادس که بهشون خبر دادن دخترشون فوت شده.. خیلی حالشون بد بود و واقعا گناه داشتن.. خدا بهشون صبر بده. داشتم خانواده رو نگاه میکردم که صدای یکی از پرستارا توجهمو جلب کرد.. دکتر محمدی رو صدا میزد و بالاخره دکتر محمدی اومده بود بیمارستان و میتونستم ازش حال محمدو بپرسم.. سریع رفتم سمتش و گفتم: +سلام آقای دکتر.. ببخشید از یکی از دکترا پرسیدم گفتن مثل اینکه شما دکترِ محمد صالحی هستید درسته؟ کمی فکر کرد و گفت: _سلام. بله بله درسته.. درخدمتم! +حالشون چطوره آقای دکتر.. یک روز و نیمه هیچ خبری ازش بهم ندادن.. نمیتونم ببینمش؟ _دیروز که آورده بودنش زیاد حالش خوب نبود.. ولی الان دارم میرم برای چکاپ مریضتون.. کارم که تموم شد هماهنگ میکنم در حد 5 دقیقه برید و ببینیدش خوشحال شدم و گفتم: +ممنونم واقعا آقای دکتر.. خیلی لطف کردید. لبخندی زد و رفت. یه جا شنیده بودم که وقتی با کسی که بیهوشه صحبت کنی و بهش محبت کنی میفهمه و زودتر حالش خوب میشه.. امیدوارم همینطور باشه. رفتم نشستم رو صندلی تا بیان و صدام بزنن برم پیش محمد.. داشتم این‌طرف و اون‌طرف رو نگاه میکردم که نگام قفل شد رو دوتا پسر.. قیافشون خیلی آشنا بود، حس کردم قبلا دیدمشون.. داشتم به مغزم فشار میاوردم که ببینم کجا دیدمشون.. بعد یکی دو دقیقه افتاد یادم که واااای اینا آدمای ساران!!! اینجا چیکار میکنن.. باز میخوان چ شری به پا کنن. سریع از جام بلند شدم و از اونجا دور شدم.. باز تا من خواستم برم یه لحظه محمدو ببینم سر و کله اینا پیدا شد خدا. سارا: یه ساعت گذشت و باز خبری از ارشیا نبود خیلی بی قرار بودم بخاطر همین دوباره زنگ زدم و بعد چندتا بوق برداشت: +الو _الو و مرض.. معلوم هست کجایید.. چه غلطی کردید!! پیداش کردید دختره رو یا نه! +نه خانوم.. نتونستیم.. همه بیمارستانو گشتیم ولی نبود! _مگه میشه ارشیااااا مگه میشهههه.. خیلی بی عرضه اید خیلییی. اینو گفتمو قطع کردم.. اَه. یه مشت آدم بیخود و بی عرضه رو دور خودم جمع کردم که هیچ کاری ازشون برنمیاد.. باید خودم برم! سریع وسایلامو برداشتم و سوار ماشین شدمو با سرعت تمام حرکت کردم سمت بیمارستان. یه ربعه رسیدم.. پیاده شدم و رفتم داخل که اون دوتا بی عرضه رو دیدم. رفتم نزدیک و یکی خوابوندم زیر گوش ارشیا و گفتم: +دفعه آخرت باشه بهانه میاری واسه من فهمیدی.. دفعه آخرررررت باشههههه با دادی که زدم یکی از پرستارا گفت: _چخبره خانوم محترم اینجا بیمارستانه!! یکم آروم تر. صدامو آروم تر کردمو انگشت اشارمو گرفتم سمت ارشیا: +ببین پسر خوب اگه الان دختره رو پیدا کنم و بفهمم مثل سگ بهم دروغ گفتی.. با یه گلوله خلاصت میکنم فهمیدی!! سرشو انداخت پایین و گفت: _بله خانوم. ˹ @TEKANEH ˼
‌{نیمهٔ‌تاریک‌ِآینه}🪞 +خیله خب نمیخواد خودتو مظلوم کنی واسه من.. من میرم نمازخونه و اون اطرافو میگردم.. ارشیا تو میری دور و ور اورژانس و میگردی و آرتین توعم میری محوطه بیرون رو میگردی فهمیدید!! _بله خانوم. سه تامون از هم جدا شدیم و منم رفتم سمت نماز خونه.. رسیدم در نمازخونه و کفشامو دراوردم و رفتم داخل.. نمازخونه بزرگی بود و مجبور بودم تک به تک کسایی که اون تو بودن و نگاه کنم ولی خبری از سحر نبود.. از نمازخونه درومدم و مشغول بستن بند کفشام بودم که یکی زد به سرم.. برگشت که ازم عذر خواهی کنه دیدم سحره!! هردو حسابی شوکه شده بودیم.. اینقدری که من پاهام قفل کرده و بود و نمیتونستم بلند شم.. به 10 ثانیه نکشید که سحر فرار کرد.. منم دنبالش.. همینجور که میدویدم داد میزدم: +سح.. سحررررر صبرررر کنننن... اگه خودتتت صبررر کنییی برات بهترهههه.. ولی اگه خودمم گی.. گیرتتتت بیارممم برات بد میشههه.. میگممم صبر کننن اونم داد میزد: _ولمکننن س.. سارااا.. چ.. چی از جونممم میخواییی.. بابا ج.. جون جدتتت دست از سرم ورداررررر +گفتممم صبررر کننن.. دخ.. دختره زبون نفهممممم هرکاری میکردم بهش نمیرسیدم.. همیشه تو مدرسه دویدن سحر معروف بود و سرعت خیلی خوبی داشت.. دیگه نمیتونستم دنبالش برم و صبر کردم. دستام رو زانوام گذاشتم و نفس نفس میزدم.. کمی که نفسم اومد سرجاش زنگ زدم ارشیا و گفتم: +ببین ارشیا سریع با آرتین ماشینو بیارید.. پشت بیمارستان پارکش کردم.. سحر فرار کرد باید بریم دنبالشش.. دو دیقه نکشیده اینجاییداا ارشیااا فهمیدیی!! _چشم خانوم. سحر: پشت و که نگاه کردم دیگه اثری از سارا نبود.. ولی من دیگه برنمیگردم بیمارستان!! اصلا از اولشم نباید میموندم پیش یه پسر غریبه!! به‌من‌چه هربلایی سرش میاد. قدمامو آروم کردم و نفس نفس زنان دنبال یه ماشین بودم که برم پیش پلیس.. هوا اینقدری سرد بود که نوک انگشتامو حس نمیکردم.. نم نم بارون میبارید و دعا دعا میکردم تا شدید نشده ماشین گیرم بیاد و برم.. یه ماشین وایساد و زرد رنگ بود شبیه تاکسی بود.. ولی نه تاکسی های تهران. حتما تاکسی های اینجا فرق دارن.. سوار شدم و گفتم: +سلام.. ببخشید اگه ممکنه منو برسونید به اداره آگاهی.. _رو چِشَم آبجی. +ممنونم. قیافش خیلی گنده بود و شبیه چاقو کشا بود.. ازش ترسیدم ولی حواس خودمو پرت کردم و سعی کردم بد به دلم راه ندم. ˹ @TEKANEH ˼