{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت14
سارا:
با صدای در زدن ارشیا از خواب پریدم و با صدای خواب آلود گفتم:
+بیا تو
_خانوم مُشتُلُق بدید
+بنال
_یادتونه یه بار دستور داده بودید جی پی اس وصل کنیم به ماشین محمد؟؟
+خب؟
_محمد که خبر نداشت ما به ماشینش جی پی اس وصل کردیم وتا حالاهم متوجه نشده و جی پی اس سرجاشه و درآخررر ما تونستیم ردشونو بزنیم!! نزدیک کردستانن..
+چرااا به مغز خودم نرسیددد
دمتون گرم.. خوشم اومد
سریع به بچهها بگید سوار ماشینا شن حرکت میکنیم سمت کردستان..
_چشم خانوم
بالاخره گیرت اوردم محمد.. فقط دستم بهت برسه میدونم چجوری دق و دلی اذیت کردناتو سرت دربیارم..
دارم برات آقای صالحی دارم برات.
امید:
متاسفانه هرکاری کردم نتونستم کاری کنم که بچهها نتونن رد محمد و بزنن..
خیلی نگران بودم.. از سارا هرکاری برمیاد.
گوشیمو ورداشتم زنگ زدم محمد «مشترک مورد نظر خاموش میباشد»
بابا روشنش کن دیگه.
دوباره زنگ زدم باز خاموش بود.. نمیدونستم باید چیکار کنم اگه بلایی سر محمد میومد من تنها تر میشدم.
ارشیارو دیدم که داشت میومد سمتم:
+داش امید خانوم دستور دادن که سوار ماشینا شیم و حرکت کنیم سمت کردستان برای پیدا کردن محمد و اون دختره..
_عهه؟ مگه پیداشون کردید؟
+آره بابا تونستم ردشونو بزنم
_ایول بابا دمت گرم
+داوشمی بمولا
زودباش بیا بریم الان باز صدای خانوم درمیاد..
_برو داش یه WC برم میام
+اوکیی.. دیرنکنیا!
ارشیا که رفت ته دلم و یه چیزی قلقلک میداد کاش یه بلای آسمونی نازل میشد و نمیرفتیم سراغ محمد و اینا.. خدایا
تو همین فکرا بودم که صدای سارا درومد:
+بجنبید دیگههه چه غلطی میکنیدد باید سریع حرکت کنیم..
ارشیاا پس امید کوش؟
_خانوم الان میادش..
نمیتونستم ازین بیشتر وقت تلف کنم.. سریع خودمو رسوندم سمت ماشین و از شانس بد من سارا گفت من رانندگی کنم واسش.. کاش این بشر منقرض میشد، اَه..
نشستم پشت رول و حرکت کردیم..
سارا تند تند سیگار دود میکرد و ماشینو گند برداشته بود..
نگاهشو سمتم برگردوند و گفت:
+ببینم تو یعنی خبر نداشتی محمد و اینا کجا میرن؟
_نه.. مگه من پیش شما نبودم!
+یه بار دیگه هم ازت میپرسم تو از ماجرای فرارشون خبر داشتی یا نه؟؟؟
_برای بار هزارم عرض میکنم.. نه نه نههه.
+خب حالا.. بیشعور واسه من صدا بلند میکنه.. رانندگیتو کن.
عصابم حسابی خراب شده بود از حرفای سارا ولی چیزی بروز ندادم چون باهام سر لج میوفتاد و بدبختم میکرد.. حیفف و صد حیف که دستم زیر ساطورش بود.. کاش میتونستم همینجا بزنم له و لَوَردَش کنم.. دخترهی بی آبرو.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت15
خداروشکر دیگه سارا دهنشو بستو حرفی بینمون رد و بدل نشد.
با وجود اینکه خیلی دلتنگ محمد بودم ولی ای کاش پیداشون نکنیم..
سحر:
محمد از ماشین پیاده شد و رفت سمت هتل که بپرسه جا دارن یا نه
منم همینجور زل زده بودم به رفتنش
بلند بود و هیکل جذابی داشت.. اما من نباید دلمو به این آدم ببازم نباید!!
اگر شده روزی هزار بار همین و با خودم تکرار میکنم تا دل نبندم..
کاش همه اینها خواب بود کاش.. هووف.
محمد با لب و لوچه آویزون برگشت.. نمیخواستم باهاش حرف بزنم ولی فضولیم گل کرده بود و پرسیدم:
+هی چیشد آقای آویزون؟
_مرض.. ایناهم جا نداشتن.. چیکار کنیم.
+خبب میریم یه هتل دیگه رو میگردیم اینقد میگردیم تا جا برامون پیدا بشه.. هوم؟؟
_خستم خیلی خستم.. سرم داره میترکه.
+خب من میشینم پشت فرمون تو اینور بشین هر هتلیم رفتیم خودم میرم میپرسم باشه؟(خودمم نمیدونم چرا اینقد نگرانش بودم و بهش محبت میکردم).
_ولی مگه رانندگی بلدی؟ گواهینامه نداری هنوز!
+بله که بلدم.. نمیخواد نگران نباش کسی جلومونو نمیگیره!
استراحت کن دو روزه خوب نخوابیدی..
_باشه.
حالش اصلا خوب نبود اینو میتونستم از چهره خستهش و چشمای کاملا قرمزش بفهمم.
صندلیو خوابوند و دست چپشو گذاشت روی چشماش..
بافتی که تنم بود رو دراوردم و زدم روش..
پنج دقیقه بعد نفساش تنظیم شد و فهمیدم که خوابیده.
محمد شاید بدجنس بود و میخواست به هر قیمتی که شده به خواستش برسه ولی مهربونیای خودشم داشت..
رسیدم به هتل شمس ماشینو خاموش کردمو آروم رفتم پایین که محمد بیدار نشه
وارد شدمو رفتم سمت پذیرش:
+سلام آقا ببخشید اتاق دارید برای یکی دو شب؟
_سلام خانوم محترم.. اتاق نداریم ولی اگه شما خواستید میتونید بیاید اتاق من
اینو گفت و زد زیر خنده..
حسابی حرصم گرفته بود و نتونستم جلوی خودمو بگیرم از عمق وجودم داد زدم و گفتم:
+ساکت شو احمقققق.. چطور به خودت جرعت دادی دهن کثیفتو وا کنی و این چرندیاتو بگیییی؟؟؟
_اووووو.. عصبی میشی جذاب تر میشی خانوم محترم!!
+میبندی دهنتو یا زنگ بزنم پلیس تا هم دهنتو گل بگیره هم هتلو؟؟؟
محمدو دیدم که با رنگ پریده و چشمایی که اصلا نمیدید اومد تو با حالت نگران پرسید:
+چیشده سحر چرا داد زدی صدات تا خیابون اومد!!
_خوب شد اومدییی.. این احمق دهنشو وا کرده و میگه اتاق نداریم ولی اگه میخوای میتونی بیای اتاق خودم..
اخماش رفت تو هم و یقه مرده رو چسبید و گفت:
+ببینم چه چرت و پرتی گفتی؟؟؟
_یقمو ول کن آقا
+ول نکنم چه غلطی میکنییی مردککک!!!
_گفتم یقمو ول کننننننن
خیلی داشت صداشون بالا میرفت ترسیدم و به محمد گفتم:
+محمددد ولشکننن تروخدااا
هرچی بهش میگفتم ول کنه انگار صدامو نمیشنید که یهو مرده با دو دست کوبید به سینه محمد و محمد افتاد رو زمین..
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت16
سعی کرد بلند شه ولی سرش گیج میرفت.. از سرش خون میومد و من شوکه شده بودم.. نمیدونستم باید چیکار کنم.
سعی کردم آروم باشم و بهش گفتم:
+مم.. محمد خو.. خوبی؟
خواست جوابمو بده ولی بیهوش شد
از ترس دستام میلرزید خود اون مرده هم خیلی ترسیده بود
یهو به خودم اومدم و داد زدم رو سر مرده:
+کمک کنننن ببریمش تو ماشینننن
بیمارستان نزدیک اینجا کجاست؟؟؟؟
_همین خیابونو مستقیم بری بعد بپیچی سمت راست یه بیمارستانه.. بیمارستان شهید تهرانی!!
محمدو بلند کرد و گذاشت تو ماشین..
نمیتونستم محمدو اینجوری ببینم حالم خیلی بد بود و فقط گاز میدادم که زودتر برسم
بعد سه چهار دقیقه رسیدم.. رفتم چندتا پرستار آوردم و محمد و بردن اورژانس..
منم نشستم رو صندلی و منتظر موندم که بهم خبر بدن.. اگه محمد چیزیش میشد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم چون بخاطر من به این روز افتاده بود..
خدایا خودت به دادمون برس!!
اینقد هول شده بودم که از خیر اون مرده گذشتم و کاریش نداشتم..
یه ساعتی بود منتظر بودم ولی هیچ خبری از محمد بهم ندادن.. خدایااا..
سارا:
یک کیلومتر بیشتر تا کردستان نمونده بود و دل تو دلم نبود که سریع برسیم و بریم دنبالشون!!
زنگ زدم به ارشیا و گفتم:
+ارشیا دقیقا کجان؟؟
_خانوم ماشین حدود یک ساعت پیش در یه بیمارستان وسط شهر پارک کرد!
با این حرفش هُری دلم ریخت.. بیمارستان چرا نکنه بلایی سر محمد اومده باشه!!
اگه چیزیش شده باشه این دختره بی سر و پارو زنده نمیذارم!!
_خانوم؟ پشت خطید؟
+اره.. میریم سمت بیمارستان
اینو گفتم و قطع کردم.. استرس زیادی داشتم چون محمد خیلی برام مهم بود و اگه یه تار مو از سرش کم میشد من میمردم!!
امید نمیدونم چش شده بود که اینقدر یواش میرفت!
بهش گفتم:
+امید چیکار میکنیی؟ عروس میبریی یکم گاز بده دیگه لامصب مگه نشنیدی ارشیا چیگفت!!!
با گستاخی تمام جواب داد:
_نه مگه چیگفت؟
+نرو رو عصابم امیددد!!!!!! گفت ماشین محمد الان در یه بیمارستان وسط شهر پارکه میفهمیی؟؟ ممکنه واسش اتفاقی افتاده باشه باید سریع تر برسیم بهشون!!
اینو که گفتم امید جوابی نداد ولی حسابی بهم ریخت و حالش بد شد..
محمد برای امید یه داداش واقعی بود و امید حق داشت که حالش بد شه!!
+امید؟ امیددد..
آروم لب زد:
_بله
+چته؟ حواست هست اصلا! چپمون نکنی!!
_حواسم هست..
+یکم پاهاتو رو پدال گاز فشار بده دیگههه
_اوکی.
دیگه چیزی نگفت و سرعتشو بیشتر کرد..
همه چی بهم ریخته بود و همین باعث شده بود منم کاملا بهم بریزم و ندونم چی درسته و چی غلط..
کاش فقط زودتر برسیم به اون بیمارستان لعنتی!
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت17
سحر:
همچنان منتظر بودم که خبر از محمد بهم بدن که یهو به خودم اومدم که اصلا من چرا افتادم دنبال یه پسر غریبه که حتی حاضر نیست منو پیش خونوادم ببره!!
تصمیم گرفتم گوشی یکیو بگیرم و زنگ بزنم خونوادم.. گوشیم دست سارا بود و باید از یکی گوشی میگرفتم که زنگ بزنم.. الان بهترین فرصت بود
رفتم پیش یه پرستار و گفتم:
+سلام خانوم ببخشید.. میتونم یک لحظه گوشیتون رو قرض بگیرم و زنگ بزنم!!
_سلام عزیزم.. بله حتما بفرمائید
+ممنونم ازتون.
گوشیو گرفتم و به محض اینکه خواستم زنگ بزنم سارا و دار و دستش وارد بیمارستان شدن و برای اینکه منو نبینن مجبور بودم گوشیو پس بدمو یه جایی قایم شم..
صدای سارا میومد که داشت از یکی از پرستارا سوال میپرسید:
+ببخشید.. محمد صالحی رو آوردن اینجا؟؟
_یک لحظه...
بله بردنش بخش اورژانس.. ته راه رو سمت چپ
+ممنونم
سارا اینا رفتن سمت اورژانس و نمیدونستم باید چیکار کنم.. الان محمد و میگیرن و هرجوریم شده منو پیدا میکنن..
باید هرچه سریع تر زنگ میزدم خونوادم.. میخواستم برم سمت همون پرستار که متاسفانه رفت توی اتاقش و یکی از ادمای سارا در اتاقش وایساده بود و همه جا رو داشت دید میزد..
اَه لعنتیییی..
داشتم عقب عقب میرفتم و یهو برگشتم که با یه مردی برخورد کردم.. سرمو آوردم بالا و دیدم یکی از آدمای ساراست.. قبلا دیده بودمش!
خواستم فرار کنم که آروم گفت:
+صبر کن باهات کار دارم!!
نمیخوام تحویلت بدم صبر کنن
_از کجا معلوم که راست بگی
+باور کن راست میگم.. من امیدم! رفیق محمد فقط باید بهم بگی محمد کجاست که بتونم فراریتون بدم..
_داری دروغ میگی.. تروخدا به محمد کاری نداشته باش.. دست از سرمون بردارید دیگه
+آبجی بهم اعتماد کن.. بخدا دارم صادقانه باهات صحبت میکنم فقط بگو محمد کجاست!
_من نمیدونم فقط میدونم بردنش اورژانس حتی نمیدونم چه حالی داره!!
+گوش بده آبجی.. اینجا نمون و سریع برو نمازخونه باید محمدو قبل اینکه سارا اونو ببینه از اورژانس بیارم بیرون!!
_باشه..
یه بسم الله گفتم و سعی کردم حرفاشو قبول کنم و سریع رفتم نمازخونه..
دل تو دلم نبود.. اگه سارا میدیدشون حتما میکشتشون.. خدایا خودت کمکمون کن..
سارا:
در اورژانس وایساده بودم و داشتم با دکتر بحث میکردم:
+آقای دکتر من باید مریضمو ببینم باید!!
_اصرار نکنید دیگه خانوم اینجا اورژانسه نمیشه
+گفتم باید ببینممم!!
هرکاری میکردم راضی نمیشد و مجبور شدم بهش زیرمیزی بدم و برم داخل..
داشتم میرفتم پیش محمد که یه پرستار رو دیدم پشتش به من بود و داشت یواشکی میرفت سمت اتاق محمد.. بهش شک کردم و دستمو بردم سمت تفنگمو با صدای بلند گفتم:
+هییی داری چیکار میکنی!!
جوابی نداد و حتی روش رو هم برنگردوند و راه رفتنشو سریع تر کرد.. دوباره گفتم:
+باتوعمممم داری کجا میری؟؟
اگه نگی مجبورم شلیک کنممم چون داری میری سمت اتاق مریض منن!!
شروع کرد به دویدن سمت اتاق محمد و منم دنبالش.. نفس نفس زنان بهش گفتم:
+برای بار آخر بهت اخطار میدم سمت اون اتاق نریی وگرنه شلیک میکنمم!!
گوش نکرد و باز به راهش ادامه داد که اون لحظه مغزم قفل کرد و دستم رفت رو ماشه و به دلیل بی تمرکزی گلوله به پشت قلبش خورد و بعد چند ثانیه پخش رو زمین شد..!
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت18
از ترس نمیدونستم باید چه غلطی کنم و تنها چیزی که به مغزم رسید فرار بود.. اینقدر ترسیده بودم که حتی نرفتم رو سرش ببینم کیه!!
با سرعت از اورژانس درومدم و به ارشیا گفتم:
+زود باش ارشیا به همه بگو سوار شن باید ازینجا دور شیم!!
_ولی خانوم..
+حرف نزننن وقت نداریم زودباااش
_چشم.
اینو گفتمو سریع رفتم سمت ماشین.. دستام میلرزید و حسابی ترسیده بودم.. نباید اینکارو میکردم نباید.
سحر:
تو نمازخونه همینجور راه میرفتم و آروم و قرار نداشتم.. قرار بود امید خبرم کنه پس چرا اینقدر دیر کرده بود.. خیلی استرس داشتم و همش حس میکردم یه اتفاقی قراره بیوفته.
امید گفته بود هرچقدر که دیر کرد از نمازخونه بیرون نیام چون ممکنه آدمای سارا ببیننم!!
تقریبا دوساعتی گذشت که دیگه نتونستم تحمل کنم و از نماز خونه زدم بیرون.. با احتیاط این ور و اون ور و نگاه کردم ولی خبری از سارا و آدماش نبود..
کل بیمارستان و گشتم.. در اورژانسم رفتم ولی امیدو ندیدم!! یعنی رفتن و محمدم بردن!!!
یعنی به من دروغ گفت!
نباید بهش اعتماد میکردم.. لعنتی.
دم در اورژانس کسی نبود و به خودم جرعت دادم برم داخل و ببینم که محمد هست یا نه!
رفتم داخل و بعد چند قدم یه پرستار صدام زد و نذاشت برم..
همون لحظه یه پسریو که کاملا خونی بود رو آوردن و داشتن سریع میبردنش اتاق عمل.. یه نگاهی بهش انداختم و دیدم امیده!!
چشام داشت از حدقه بیرون میومد.. از پرستار پرسیدم:
+ببخشید خانوم این پسر چرا خونیه!!
کجا اینجوری شده!
_من نمیتونم واسه شما توضیح بدم عزیزم لطفا بفرمائید بیرون.
+تروخدا.. خواهش میکنم.. من میشناسمش بگید که چیشده!!
_منم دقیقا نمیدونم.. ولی میگن که تو همین اورژانس تیر خورده!
+یعنی چی خانوم.. اینجا اینقدر بی در و پیکره که هرکی میتونه هر غلطی بکنه!
_درست صحبت کنید خانوم محترم.. بفرمائید بیرون لطفا.
به زور منو آورد بیرون.. نا امید تر از همیشه نشستم روی صندلی در اورژانس..
میدونستم کار سارا و دار و دستشه.
بی محابا همه کار و میکنن و بعدش الفرار..!
تا چقد فرار میکنی سارا خانوم بالاخره گیر میوفتی..
یه ساعتی گذشت و یه دکتر از اورژانس اومد بیرون سریع رفتم سمتش و اول حال محمدو ازش پرسیدم:
+آقای دکتر ببخشید.. حال محمد صالحی چطوره؟؟
_نمیشناسم.. احتمالا دکتر محمدی دکتر ایشونن.
+الان کجان دکتر محمدی؟
_یه کار فوری واسشون پیش اومد مجبور شدن تشریف ببرن..
+هووف، ممنونم.. معذرت میخوام آقای دکتر وقتتون رو گرفتم میخواستم بدونم اون پسر که تیر خورده بود حالش چطوره!!
سری تکون داد و گفت:
_متاسفانه بخاطر خونریزی زیاد فوت کردن..
اگه خونوادش رو میشناسید بهشون اطلاع بدید.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت19
اینو گفت و رفت..
مات و مبهوت مونده بودم.. یعنی امید قربانی شده بود!!
یعنی فدای منو محمد شده بود..
خدایا دیگه نمیتونم.. دیگه نمیکشم.. کاشکی زودتر این بدبختیا تموم شه..
نشستم رو صندلی.. پاهامو بغل گرفتمو بی اراده اشکام جاری شد.
سارا:
ارشیا و یکی دیگه از بچههارو فرستاده بودم که هم بفهمن اونی که بهش شلیک کردم کی بوده هم سحر و کَت بسته برام بیارن..
تو اتاق کارم میرفتم و میومدم و آرومُ قرار نداشتم.. همش گوشیمو چک میکردم و منتظر خبر از ارشیا بودم.. خیلی استرس داشتم.. نباید شلیک میکردم.. اَه.
همینجور که داشتم فکر میکردم یه دفعه گوشیم زنگ خورد.. ارشیا بود:
+بگو ارشیا
_خانوم 2 تا خبر بد..
+بگو دیگه جون به لبم کردی..
_ یکی اینکه طرف مرده!!
اینو که گفت مغزم سوت کشید سعی کردم آروم باشم و گفتم:
+خبر بعدی!
_خانوم طرف غریبه نیست..
+بنالللل دیگه ارشیاااا.. کیههه
_امید!
اسم امیدو که شنیدم گوشی از دستم افتاد.. دستام میلرزید و بی اختیار اشکام جاری شد..
من چیکار کرده بودم.. من چه غلطییی کرده بودممم.. یکی از وفادارترین آدمامو کشته بودم..
دادمیزدم و گریه میکردم..
همه بچه ها اومده بودن تو اتاقو همش میپرسیدن که چیشده ولی مگه میتونستم بگم چه غلطی کردم.
داد زدم و گفتم:
+همتووننن گمشیددددد بیروووونننن.. دستتتتت اززز سرممم برداریددد.
رفتن بیرون و منم گریم بند نمیومد..
یک ساعتی گذشت و ارشیا اینا هنوز نیومده بودن.. گوشیو ورداشتم و بهش زنگ زدم بعد سه بوق برداشت:
+جانم خانوم
_چرا هنوز برنگشتید؟ سحرو گرفتید؟
+نمیتونیم پیداش کنیم.. انگار آب شده رفته تو زمین
_یعنی چی ارشیا..با سحر برمیگردید.. تا پیداش نکردید حق ندارید برگردید!!!
+خانوم اینجا خیلی شلوغه ما حتی اگرهم پیداش کنیم چجوری بگیریمش!!
_بسه دیگه ارشیا.. حالم خوب نیست.. همش بهونه، بهونه، بهونه. همین که گفتم.. رو دلم موند یه بار یه چیزی بهتون بگم سریع بگید چشم..!
نفس عمیقی کشید و گفت:
+باشه بابا باشه ترش نکن.. چاره ای نداریم غیر از چشم گفتن..
_خوبه..
قطع کردم و سرمو با دستام فشار دادم
سرم خیلی درد میکرد.. داشتم به این فکر میکردم که امید میخواست چیکار کنه!
میخواست بره محمدو بکشه یا نجاتش بده.. اصلا من چرا به خودم جرعت دادم شلیک کنم.. چرا قبل کارام فکر نمیکنم..
نمیدونم خدااا نمیدونم.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت20
سحر:
همینجوری که سرم رو پاهام بود و گریه میکردم نمیدونم کی خوابم برده بود.. 24 ساعت نخوابیده بودم و خیلی خسته بودم.. با صدای داد و بیداد از خواب پریدم.. یکم که گذشت و ریکاوری شدم فهمیدم داد و بیداد یه خانوادس که بهشون خبر دادن دخترشون فوت شده..
خیلی حالشون بد بود و واقعا گناه داشتن.. خدا بهشون صبر بده.
داشتم خانواده رو نگاه میکردم که صدای یکی از پرستارا توجهمو جلب کرد.. دکتر محمدی رو صدا میزد و بالاخره دکتر محمدی اومده بود بیمارستان و میتونستم ازش حال محمدو بپرسم..
سریع رفتم سمتش و گفتم:
+سلام آقای دکتر.. ببخشید از یکی از دکترا پرسیدم گفتن مثل اینکه شما دکترِ محمد صالحی هستید درسته؟
کمی فکر کرد و گفت:
_سلام. بله بله درسته.. درخدمتم!
+حالشون چطوره آقای دکتر.. یک روز و نیمه هیچ خبری ازش بهم ندادن.. نمیتونم ببینمش؟
_دیروز که آورده بودنش زیاد حالش خوب نبود.. ولی الان دارم میرم برای چکاپ مریضتون.. کارم که تموم شد هماهنگ میکنم در حد 5 دقیقه برید و ببینیدش
خوشحال شدم و گفتم:
+ممنونم واقعا آقای دکتر.. خیلی لطف کردید.
لبخندی زد و رفت.
یه جا شنیده بودم که وقتی با کسی که بیهوشه صحبت کنی و بهش محبت کنی میفهمه و زودتر حالش خوب میشه.. امیدوارم همینطور باشه.
رفتم نشستم رو صندلی تا بیان و صدام بزنن برم پیش محمد.. داشتم اینطرف و اونطرف رو نگاه میکردم که نگام قفل شد رو دوتا پسر.. قیافشون خیلی آشنا بود، حس کردم قبلا دیدمشون.. داشتم به مغزم فشار میاوردم که ببینم کجا دیدمشون.. بعد یکی دو دقیقه افتاد یادم که واااای اینا آدمای ساران!!!
اینجا چیکار میکنن.. باز میخوان چ شری به پا کنن.
سریع از جام بلند شدم و از اونجا دور شدم..
باز تا من خواستم برم یه لحظه محمدو ببینم سر و کله اینا پیدا شد خدا.
سارا:
یه ساعت گذشت و باز خبری از ارشیا نبود
خیلی بی قرار بودم بخاطر همین دوباره زنگ زدم و بعد چندتا بوق برداشت:
+الو
_الو و مرض.. معلوم هست کجایید.. چه غلطی کردید!! پیداش کردید دختره رو یا نه!
+نه خانوم.. نتونستیم.. همه بیمارستانو گشتیم ولی نبود!
_مگه میشه ارشیااااا مگه میشهههه..
خیلی بی عرضه اید خیلییی.
اینو گفتمو قطع کردم.. اَه.
یه مشت آدم بیخود و بی عرضه رو دور خودم جمع کردم که هیچ کاری ازشون برنمیاد..
باید خودم برم!
سریع وسایلامو برداشتم و سوار ماشین شدمو با سرعت تمام حرکت کردم سمت بیمارستان.
یه ربعه رسیدم.. پیاده شدم و رفتم داخل که اون دوتا بی عرضه رو دیدم.
رفتم نزدیک و یکی خوابوندم زیر گوش ارشیا و گفتم:
+دفعه آخرت باشه بهانه میاری واسه من فهمیدی.. دفعه آخرررررت باشههههه
با دادی که زدم یکی از پرستارا گفت:
_چخبره خانوم محترم اینجا بیمارستانه!!
یکم آروم تر.
صدامو آروم تر کردمو انگشت اشارمو گرفتم سمت ارشیا:
+ببین پسر خوب اگه الان دختره رو پیدا کنم و بفهمم مثل سگ بهم دروغ گفتی.. با یه گلوله خلاصت میکنم فهمیدی!!
سرشو انداخت پایین و گفت:
_بله خانوم.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت21
+خیله خب نمیخواد خودتو مظلوم کنی واسه من.. من میرم نمازخونه و اون اطرافو میگردم.. ارشیا تو میری دور و ور اورژانس و میگردی و آرتین توعم میری محوطه بیرون رو میگردی فهمیدید!!
_بله خانوم.
سه تامون از هم جدا شدیم و منم رفتم سمت نماز خونه.. رسیدم در نمازخونه و کفشامو دراوردم و رفتم داخل..
نمازخونه بزرگی بود و مجبور بودم تک به تک کسایی که اون تو بودن و نگاه کنم ولی خبری از سحر نبود..
از نمازخونه درومدم و مشغول بستن بند کفشام بودم که یکی زد به سرم.. برگشت که ازم عذر خواهی کنه دیدم سحره!!
هردو حسابی شوکه شده بودیم.. اینقدری که من پاهام قفل کرده و بود و نمیتونستم بلند شم.. به 10 ثانیه نکشید که سحر فرار کرد.. منم دنبالش..
همینجور که میدویدم داد میزدم:
+سح.. سحررررر صبرررر کنننن... اگه خودتتت صبررر کنییی برات بهترهههه.. ولی اگه خودمم گی.. گیرتتتت بیارممم برات بد میشههه.. میگممم صبر کننن
اونم داد میزد:
_ولمکننن س.. سارااا.. چ.. چی از جونممم میخواییی.. بابا ج.. جون جدتتت دست از سرم ورداررررر
+گفتممم صبررر کننن.. دخ.. دختره زبون نفهممممم
هرکاری میکردم بهش نمیرسیدم.. همیشه تو مدرسه دویدن سحر معروف بود و سرعت خیلی خوبی داشت.. دیگه نمیتونستم دنبالش برم و صبر کردم.
دستام رو زانوام گذاشتم و نفس نفس میزدم..
کمی که نفسم اومد سرجاش زنگ زدم ارشیا و گفتم:
+ببین ارشیا سریع با آرتین ماشینو بیارید.. پشت بیمارستان پارکش کردم.. سحر فرار کرد باید بریم دنبالشش.. دو دیقه نکشیده اینجاییداا ارشیااا فهمیدیی!!
_چشم خانوم.
سحر:
پشت و که نگاه کردم دیگه اثری از سارا نبود.. ولی من دیگه برنمیگردم بیمارستان!!
اصلا از اولشم نباید میموندم پیش یه پسر غریبه!!
بهمنچه هربلایی سرش میاد.
قدمامو آروم کردم و نفس نفس زنان دنبال یه ماشین بودم که برم پیش پلیس..
هوا اینقدری سرد بود که نوک انگشتامو حس نمیکردم.. نم نم بارون میبارید و دعا دعا میکردم تا شدید نشده ماشین گیرم بیاد و برم..
یه ماشین وایساد و زرد رنگ بود شبیه تاکسی بود.. ولی نه تاکسی های تهران.
حتما تاکسی های اینجا فرق دارن..
سوار شدم و گفتم:
+سلام.. ببخشید اگه ممکنه منو برسونید به اداره آگاهی..
_رو چِشَم آبجی.
+ممنونم.
قیافش خیلی گنده بود و شبیه چاقو کشا بود.. ازش ترسیدم ولی حواس خودمو پرت کردم و سعی کردم بد به دلم راه ندم.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت22
یک ربعی گذشت و از راننده پرسیدم:
+ببخشید چقد دیگه میرسیم؟
جوابی دریافت نکردم دوباره گفتم:
+با شمام آقای محترم!!!
بازم جوابی نداد و به راهش ادامه داد
+صبر کنید اصلا من میخوام پیاده شم
_خیلی زر میزنی بچه جون.. ساکت باش.. مغزمو خوردی
+گفتممم صبررر کن میخوام پیاده شمممم
_عه؟؟ نبابا.
داد میزدم و به شیشه میزدم..
+صبر کنننن گوریلللل نفهمییی.. میگم میخوام پیاده شممم
اصلا به حرفم گوش نمیداد.. منم تصمیم گرفتم در و باز کنم و خودمو پرت کنم پایین.. اگه میمردم یا هرچی بهتر بود که بشینم و ببینم این گودزیلا چه بلایی سرم میارع!!
درو باز کردم و راننده گفت:
_چیکارر میکنی بچهه نکنننن.. بشیننن
+نگه نداری خودمو پرت میکنم پایینننن
_گفتممم بشیننننن بچهههه..
+نگه نمیداری دیگه نه؟؟؟
_نهههه میخوای چه غلطی بکنییی..
دستشو آورد سمت عقب و در و بست و بعدشم قفلش کرد..
از ترس و استرس داشتم به خودم میلرزیدم با صدای آروم و خش دار گفتم:
+تروخدا دست از سرم بردار.. بخدا من هیچی همرام نیست
_نمیخوام صدایی ازت بشنوم.. دختره بی مغز..
+تروخدا بذار من برم..
اینو گفتمو شروع کردم گریه کردن..
_یه بار دیگه صدات دربیاد من میدونم و توو..
میدونستم دیگه کاری نمیتونم بکنم.. بی سر و صدا گریه کردم و دیگه چیزی نگفتم..
محمد:
چشمهامو آروم باز کردم و دیدم بیمارستانم و دکتر بالای سرمه!!
من اینجا چیکار میکردم.. چه بلایی سرم اومده بود!
چیزی یادم نمیومد.. توان صحبت کردنم نداشتم.. سرم خیلی درد میکرد و ترجیح دادم دوباره چشمامو ببندم..
کمی گذشت و بعد با صدای دکتر چشمامو بازکردم:
+حال مریض بی حال ما چطوره؟
_خو.. خوبم
+خب من چندتا سوال ازت میپرسم خوب حواستو جمع کن و جواب بده!
_با.. باشه.
+خب از سوالای ساده شروع میکنم.. اسمت چیه؟
هرچی به مغزم فشار میاوردم یادم نمیومد..
_ن.. نمیدونم!
+نترس چیزی نیست آروم باش و یکم بیشتر فکر کن.
هرچی فکر میکردم چیزی یادم نمیومد.. حتی نمیتونستم درست صحبت کنم و لکنت گرفته بودم!!
عصبی شدم و داد زدم:
_نم.. نمیدونننننمممم..
+آروم باش.. چیزی نیست.. طبیعیه! بعد از دو سه روز به هوش اومدی..
من میرم و یک ساعت دیگه برمیگردم سعی کن خوب فکر کنی..
دکتر که رفت یک قطره اشک از چشام سرازیر شد.. یعنی من فراموشی گرفته بودم؟؟..
خیلی وقت بود گریه نکرده بودم و از گریه الانم عصبی شدم..
سعی کردم اروم باشم و خوب فکر کنم تا بتونم چیزی به یاد بیارم..
هوووف.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت23
سارا:
ارشیا و آرتین رسیدن و سریع سوار شدم و حرکت کردیم سمت جایی که سحر رفت.. این ور اون ورو نگا کردیم ولی خبری از سحر نبود!!
رو ب ارشیا گفتم:
+بابا اسکل گفتم سریع حرکت کن بیا.. دختره باز از دستمون پرید.. چرا اینقدر پخمهای آخه چی بهت بگمممم.
_چه انتظاری داری جدی.. خب گفتی اومدم دیگه چیکار کنم
+خیله خب خیله خب.. اَه.
دور بزن برگردیم بیمارستان.. هرجور شده باید محمدو ببینم
_حله چشاته.
سحر:
زانوهامو بغل گرفته بودم و همش گریه میکردم.. دلم آروم نمیشد و استرس عجیبی داشتم.. راننده با اون صدای مسخرش گفت:
+بسه دیگه بچه.. چقد هق هق میکنی.. خستم کردی بابا..
_پیادم کن تا خسته نشی گوریل
+یه بار دیگه بهم بگی گوریل... استغفرالله
_چیکار میکنی مثلا؟؟ عهه استغفرالله گفتنم بلدی!!!
یا کارت فقط دزدیدن ناموس مردمه!
+بچه آروم بشین و زر زر نکن وگرنه واست بد میشه شیفَم شد!
_نه شیفَم نشد.. مگه تو کیی که اینجوری با من حرف میزنی هااا؟
گفتمممم بزن بغلل میخوام پیاده شم چرا نمیفهمی..
یهو از ته دل داد زد و گفت:
+گفتممممم رو عصاااابمممم راه نروووووو بچههههههه
از ترس داشتم میلرزیدم و زبونم بند اومده بود.. این آدم نبود مطمئنم.
حالت تهوع داشتم و نمیتونستم حرف بزنم..
راننده که دید رنگم پریده و شوک شدم سریع زد بغل و در و باز کرد تا پیاده شم..
ولی مگه میتونستم از جام تکون بخورم!!
+بچه!! با توعممم.. چرا تکون نمیخوری؟؟
بیا پایین.. اگه معذرت بخوام میای پایین.. اصلا آزادی.. برو بابا غلط کردممم
آروم و بی جون گفتم:
_ی.. یکم ب.. بهم آ.. آب ب.. بده
+چرا اینجوری حرف میزنییی بچه..
باشه صبر کن اروم باش.
نمیتونستم درست حرف بزنم.. تاحالا اینقدر نترسیده بودم که بخاطرش لکنت بگیرم!!
دوباره اشکام سرازیر شدن و آرزو میکردم زودتر بمیرم و ازین ذلت خلاص شم..
خدا منو فراموش کرده.. آره چون با یه پسر راحت این طرف و اون طرف میرفتم.. باهام قهر کرده مطمئنم..
راننده اومد و آبو داد دستم:
+بخور بچه..
ازش گرفتم و کمی خوردم.. هنوز دستام میلرزید و نمیدونم چرا آروم نمیشدم!
+خوبی بچه؟
_ای.. اینقدر ب.. بمن ن.. نگو ب.. بچه
+تو که لکنت نداشتی چرا اینجوری شدی
_د.. دست ا.. از س.. سرم ور.. وردار
م.. میتونی گو.. گوشیتو ب.. بدی م.. میخوام ز.. زنگ ب.. بزنم!
+آها اونوقت من گاوم اینکارو بکنم!
که تو زنگ بزنیو بیان بریزن سر منو حسابی از خجالتم دربیان؟؟ یا زنگ بزنی پلیسو بیان منو بگیرن ها!
_هی.. هیچکدوم می.. میخوام ز.. زنگ ب.. بزنم خو.. خونوادم ل.. لطفا.
+به همین خیال باش بچه.
˹ @TEKANEH ˼
{نیمهٔتاریکِآینه}🪞
#پارت24
اینو گفت و در و محکم کوبید قد هم..
منم سریع درو باز کردم و پیاده شدم و فرار کردم.. اونم دنبالم میدوید..
رومو برگردوندم عقب ببینم فاصلمون چقدره که پام به یه سنگ بزرگ گیر کرد و با کله افتادم..
+آ.. آیییی.. آیی پ.. پاممم..
رسید رو سرم و گفت:
_بچههه بچهههه بچهههه.. گفتم آروم بشین سرجات دیگهههه.. چقد تو لجوجی آخه.. همینجا بمون تا ماشینو بیارم.
من موندم و یه پای زخمی و خون آلود که حسابی درد میکرد.. نمیتونستمم با این پا فرار کنم.
خدایا کجایی.. چرا به دادم نمیرسی..
بعد یه دقیقه ماشینو آورد پیش من پارک کرد و پیاده شد بلندم کنه و بذارتم تو ماشین که گفتم:
+چ.. چیکار می.. میکنی ح.. حق ن.. نداری ب.. بمن د.. دست ب.. بزنی خ.. خودم می.. میتونم ب.. بیام
_خیله خب بابا دوکلمه رو تو سه دیقه میگی.. هرکاری میکنی زودتر.. یالا
یعنی الان منو تحقیر کرد!! لکنتی که خودش به وجودش آورده بود و به روم آورد.. خدایا چرا منو نمیکُشی.. چرا راحتم نمیکنی.. خداااایااااا.
با سختی از جام بلند شدم و سوار شدم.. راننده اومد نشست و حرکت کرد.. پرسیدم:
+د.. داریم می.. میریم ب.. بیمارستان د.. درسته؟!
_زِکی.. امر دیگه ای باشه.. مگه گلوله خوردی بچه ببرمت بیمارستان.. یه زخم کوچولوعه دیگه.. با روسریت ببندش خوب میشی!
اینو گفت و بعد شروع کرد به خندیدن
منم حسابی حرصم درومده بود و نتونستم سکوت کنم:
+ب.. ببین گو.. گوریل د.. دهنتو می.. میبندی ی.. یا ه.. همینجا چ.. چالت ک.. کنم؟؟؟؟؟
ت.. تو ن.. نمیتونی م.. منو ت.. تحقیر ک.. کنی ف.. فهمیدی؟؟؟
_حرف زدنشو نگا تروخدا.. بابا بچه این حرفا به دهنت زیادیه.. من هرکاری دلم بخواد میتونم بکنم!! توعم به نفعته در اون گاراژتو ببندی و ساکت باشی!
+س.. سکوت ن.. نمیکنم.. ز.. زخم پ.. پام ع.. عمیقه ا.. اگه ن.. نریم د.. دکتر ع.. عفونت می.. میکنه می.. میفهمی؟؟؟
خنده ای کرد و گفت:
_واقعا فکر کردی گلوله خوردی بچه جون؟؟
عفونتتت؟؟ هعع نَمیری..
بعدشم زیادی زر زر نکن برات بد میشه ها!!
درد پام بیشتر شده بود و این زبون نفهم حالیش نبود.. منم دیگه چیزی نگفتم و میدونستم اگه ادامه بدم به جایی نمیرسم و در آخر اون برندهس.
اشکایی که بی اختیار سرازیر شده بودن و پاک کردم و سعی کردم چشامو ببندم و بهشون استراحت بدم که خوابم برد.
محمد:
نمیدونم چقدر گذشته بود از رفتن دکتر.. ولی من همش داشتم فکر میکردم که چیزی رو به یاد بیارم اما بی فایده بود..
گفتم لااقل بذار حرف بزنم بینم لکنتم سرجاشه یا نه..
+سلام.. سلام.. خوبم.. نه.. بله.. درخدمت شماهستم.
لکنتم بر طرف شده بود.. اما اینکه چیزی رو نمیتونستم به یاد بیارم عصبیم میکرد.
هععی..
˹ @TEKANEH ˼
#ࢪمآن↯
'{نیمهٔتاریکِآینه}'🪞
#پارت25
یکم گذشت که دکتر اومد رو سرم:
+خب تونستی چیزیو به یاد بیاری!
_نه!! هرکاری کردم نتونستم ولی لکنتم برطرف شده..
+خب این خیلی عالیه.. یه قدم افتادیم جلو.. واسه فراموشیتم نگران نباش.. درست میشه و خوب میشی.
_آها.. راستی فقط یه اسمو به یاد میارم.. که نمیدونم کیه چیه چیکارس فقط اون اسم تو ذهنمه..
+خب چه اسمی!!
_سحر.
+اینکه باز یه اسم اومده تو ذهنت خیلی خوبه!! جای امیدواری هست.. یعنی کم کم داری به یاد میاری!
خیله خب.. سعی کن بیشتر فکر کنی.
یه پرستارم اینجا هست چیزی نیاز داشتی بهش بگو..
آها راستی! یه دختری بیرون منتظرته.. اسمش رو نمیدونم اما خیلی نگرانت بود!
_یه دختر!!
+بله.. نه اسمشو گفت نه نسبتشو با شما.. البته اگه ببینمش حتما ازش میپرسم چه نسبتی باهاتون داره! چون منتظر خبر از حال شماست..
_عجب.. باشه، ممنونم!
دکتر که رفت تو افکارم غرق شدم.. یه دختر منتظرمه.. یعنی کی میتونه باشه!!
زنم؟ خواهرم؟ دوستم؟ آشنام؟
کی میتونه باشه.. اصلا زن داشتم؟.. خواهر داشتم؟
هووف نمیدونم.. کاش زودتر ازین وضعیت مسخره دربیام.
+آقای دکتر.. یه جسد تو سردخونهس که هیچکی سراغش نیومده!!
چیکارش کنیم!!
_نتونستید از خانوادش خبر بگیرید؟؟
+نه نتونستیم.. گوشیش خورد شده بود و قابل استفاده نبود.. نشانهی دیگهایم باهاش نبود..
_همون روز که فوت کرد یه دختر سراغشو ازم گرفت و منم گفتم به خونوادش خبر بده!!
اما اون دخترو دیگه ندیدم!
+ما دیگه ازاین بیشتر نمیتونیم نگهش داریم!
_تا امشبم صبر کنید اگر خبری نشد خودم هزینه کفن و دفنشو میدم! انجام دادنش با شما.
+چشم آقای دکتر.
سارا:
رسیدیم در بیمارستان و رفتیم داخل..
من حالم خوب نبود و نشستم رو صندلی.. ناخوداگاه گوشم رفت سمت حرفایی که یه پرستار و دکتر داشتن به هم میگفتن.. من به کل امیدو فراموش کرده بودم و شاید همین جسدی که کسی سراغشو نگرفته امید باشه!!
دکتر که رفت بلند شدم و رفتم سمت پرستار:
+ببخشید.. نخواستم فضولی کنم ولی شنیدم که داشتید درباره یه جسد صحبت میکردید که کسی پِیِشو نگرفته!
_بله درسته.. شما از بستگانش هستید؟
+مطمئن نیستم رفیق ما باشه.. اما رفیق ماهم همینجا تو سردخونه بود.. میتونم جسد رو ببینم؟
_بله هماهنگ میکنم برید ببینیدش..
+ممنونم.
در حق امید نه تنها خوبی نکردم بلکه زدم و کشتمش!! زندگیشو ازش گرفتم..
با یه مراسم خاکسپاری باشکوه شاید بتونم روحشو شاد کنم و از عذاب وجدانم کم کنم..
هروقت به یاد اون روز میوفتم حالم از خودم و کارام بهم میخوره..
˹ @TEKANEH ˼