eitaa logo
تـِکـٰانـِه🌱.
3.7هزار دنبال‌کننده
393 عکس
1.4هزار ویدیو
0 فایل
• تــِکــٰانـِـه ؟! شــروع ِیــك حــرکــت ِنــٰاگــهانــی و قــوی . • بــرای ِرشــد ِچـنـلـت🍓: https://eitaa.com/joinchat/1188693674C8ed0d091bc • جــٰآنـَـم؟!🫐𖧧 ִֶָ ↯ @BABONEH_16 • • کـُـپــی؟!نــوشِ‌روحــِتــون☕. • | حــَوٰالــیِ:¹⁴⁰⁴.⁶.²⁵ |
مشاهده در ایتا
دانلود
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 یکم گذشت که دکتر اومد رو سرم: +خب تونستی چیزیو به یاد بیاری! _نه!! هرکاری کردم نتونستم ولی لکنتم برطرف شده.. +خب این خیلی عالیه.. یه قدم افتادیم جلو.. واسه فراموشیتم نگران نباش.. درست میشه و خوب میشی. _آها.. راستی فقط یه اسمو به یاد میارم.. که نمیدونم کیه چیه چیکارس فقط اون اسم تو ذهنمه.. +خب چه اسمی!! _سحر. +اینکه باز یه اسم اومده تو ذهنت خیلی خوبه!! جای امیدواری هست.. یعنی کم کم داری به یاد میاری! خیله خب.. سعی کن بیشتر فکر کنی. یه پرستارم اینجا هست چیزی نیاز داشتی بهش بگو.. آها راستی! یه دختری بیرون منتظرته.. اسمش رو نمیدونم اما خیلی نگرانت بود! _یه دختر!! +بله.. نه اسمشو گفت نه نسبتشو با شما.. البته اگه ببینمش حتما ازش میپرسم چه نسبتی باهاتون داره! چون منتظر خبر از حال شماست.. _عجب.. باشه، ممنونم! دکتر که رفت تو افکارم غرق شدم.. یه دختر منتظرمه.. یعنی کی میتونه باشه!! زنم؟ خواهرم؟ دوستم؟ آشنام؟ کی میتونه باشه.. اصلا زن داشتم؟.. خواهر داشتم؟ هووف نمیدونم.. کاش زودتر ازین وضعیت مسخره دربیام. +آقای دکتر.. یه جسد تو سردخونه‌س که هیچکی سراغش نیومده!! چیکارش کنیم!! _نتونستید از خانوادش خبر بگیرید؟؟ +نه نتونستیم.. گوشیش خورد شده بود و قابل استفاده نبود.. نشانه‌ی دیگه‌ایم باهاش نبود.. _همون روز که فوت کرد یه دختر سراغشو ازم گرفت و منم گفتم به خونوادش خبر بده!! اما اون دخترو دیگه ندیدم! +ما دیگه ازاین بیشتر نمیتونیم نگهش داریم! _تا امشبم صبر کنید اگر خبری نشد خودم هزینه کفن و دفنشو میدم! انجام دادنش با شما. +چشم آقای دکتر. سارا: رسیدیم در بیمارستان و رفتیم داخل.. من حالم خوب نبود و نشستم رو صندلی.. ناخوداگاه گوشم رفت سمت حرفایی که یه پرستار و دکتر داشتن به هم میگفتن.. من به کل امیدو فراموش کرده بودم و شاید همین جسدی که کسی سراغشو نگرفته امید باشه!! دکتر که رفت بلند شدم و رفتم سمت پرستار: +ببخشید.. نخواستم فضولی کنم ولی شنیدم که داشتید درباره یه جسد صحبت میکردید که کسی پِیِشو نگرفته! _بله درسته.. شما از بستگانش هستید؟ +مطمئن نیستم رفیق ما باشه.. اما رفیق ماهم همینجا تو سردخونه بود.. میتونم جسد رو ببینم؟ _بله هماهنگ میکنم برید ببینیدش.. +ممنونم. در حق امید نه تنها خوبی نکردم بلکه زدم و کشتمش!! زندگیشو ازش گرفتم.. با یه مراسم خاکسپاری باشکوه شاید بتونم روحشو شاد کنم و از عذاب وجدانم کم کنم.. هروقت به یاد اون روز میوفتم حالم از خودم و کارام بهم میخوره.. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 پرستار هماهنگ کرد و راه سردخونه رو نشونم داد.. دروغ چرا دستام میلرزید.. نمیگم جسد ندیده بودم ولی نه زیاد.. میترسیدم سعی کردم آروم باشم و برم ببینم امیده یا نه! انگار هرچی قدم برمیداشتم نمیرسیدم.. حال خوبی نداشتم.. نمیدونم چرا اینجوری شده بودم.. بالاخره رسیدم دم سردخونه.. با مسئول اونجا رفتیم داخل و رفتیم سمت یکی از جسدا.. روپوش رو صورتشو کنار زد و متاسفانه بله!! امید بود.. قیافشو که دیدم ضربان قلبم رفت بالا.. نمیتونستم عادی نفس بکشمو نفس نفس میزدم.. حس کردم دارم سکته میکنم.. مسئول اونجا که منو دید گفت سریع برم بیرون.. ولی نمیتونستم.. پاهام قفل شده بود و نفسام تند تر! صدای مسئول اونجا داشت گُنگو گُنگ تر میشد.. جلوی چشام داشت سیاهی میرفت و دیگه چیزی نفهمیدم!! سحر: چشمامو باز کردم و دیدم توی یه اتاقم!! خواستم بلند شم که درد عجیبی توی پام حس کردم.. وقتی نگاش کردم دیدم باند پیچی شده و بخاطر دردی که دارم نمیتونم تکونش بدم.. کم‌کم یادم اومد که چه بلایی سرم اومده و من نخوابیده بودم و از درد زیاد و خونریزی زیاد بیهوش شده بودم! با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم: +کسی اینجا هست؟! جوابی دریافت نکردم... سعی کردم کمی صدامو بلندتر کنم و گفتم: +گفتم کسی اینجا هست؟؟! یکمی گذشت و یه خانومِ تقریبا 45،50 ساله اومد داخل و گفت: _بله؟! چیزی میخواستید؟ ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 +اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟ _اینجا عمارت آقا هشامه.. شمارو هم راننده ایشون آوردن اینجا و گفتن زخمتو پانسمان کنیم! +خب پانسمان کردید ممنون.. بیا کمک کن من بلند شم برم! _ببخشید ولی شما اجازه ندارید جایی برید! +یعنی چی؟؟ مگه شماها کی هستید واسه من تعیین تکلیف میکنید؟؟ _قانون این عمارت اینه دخترجان! کسی که وارد اینجا بشه دیگه حق خروج نداره.. هیچ وقت! با حالت عصبی گفتم: +هشام غلط کرد با شما... شما منو کشوندید اینجا من نمیخواستم بیام.. کمک نمیکنی نکن خودم میرم! _هییییس دخترجان!! میدونی چیگفتی؟ اگه آقا هشام بفهمه دمار از روزگارت درمیاره.. شما هیجا نمیری و منم الان در رو قفل میکنم! چیزی خواستی صدام کن.. فعلا. +چیمیگییی یعنی چی درو قفل کنممم.. هوووی با توعممم کجا میریییی!! هرچی داد میزدم انگار نه انگار.. درو قفل کرد و رفت! حالا باید چیکار میکردم.. زندگیم چرا اینجوری شد خدایا.. پام خیلی درد میکرد و نباید تکونش میدادم.. ولی چاره ای نداشتم باید اتاقو نگاه میکردم که ببینم پنجره ای چیزی نداره.. اتاقی که توش بودم خیلی بزرگی بود.. خودش اندازه خونه‌ای بود! سعی کردم آروم بلند شم اما پام همراهی نمیکرد.. خیلی سنگین شده بود! با دستام پامو گرفتم و آروم از رو تخت آوردمش پایین.. دستمو رو تاج تخت گذاشتم و تمام سنگینی بدنمو انداختم روی این یکی پام.. به محض اینکه بلند شدم اتاق دور سرم چرخید و مجبور شدم دوباره بشینم! هووف خدایا.. این من بودم که نمیتونستم بلند شم! منی که یک لحظه هم آروم و قرار نداشتمو نمی‌نشستم.. دیگه حوصله جنگیدن نداشتم.. خیلی این مدت جنگیدم و نشد.. دوباره با دستام پامو گرفتم و گذاشتم رو تخت.. پتو رو کشیدم روم و تکیه دادم و به اتاق خیره شدم.. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 چه اتاقی بود خدایی.. چه تختی چه وسایلی چه میزی و چه فرشی.. معلوم بود همشون لوکس و گرونن اتاق کلا ست طلایی و طوسی کمرنگ بود.. همینجور که داشتم اتاقو دید میزدم نگاهم خورد به عکس روی میز بغل تخت.. دستمو دراز کردم و برش داشتم.. یه پسر بود و یه زن که میخورد مادرش باشه.. یعنی این پسر هشامه؟! قیافش بد نبود.. ولی زیادی نچسب بود.. عکسو گذاشتم سر جاش و یکم اومدم پایین تر و دراز کشیدم.. یکم که بیشتر فکر کردم گفتم اگه این عکس هشام باشه و تو این اتاقه و این اتاقم خودش یه خونه مجزاس پس یعنی اتاق هشامه!!! آره!! ولی مگه من کی بودم که یه پسر با این همه دم و دستگاه بذاره من تو اتاقش استراحت کنم! هووف نمیدونم.. گلوم خشک شده بود و حسابی گرسنه بودم.. ولی غرورم اجازه نمیداد اون زنه رو صدا کنم و بگم آب و غذا بهم بده.. یکم گذشت دیدم فایده ای نداره گرسنگی داره بهم فشار میاره.. گور بابای غرور.. صداش زدم: +خانوم؟؟ خانومم؟ کجایی؟ چند ثانیه ای گذشت و صدای کلید در اتاق اومد.. _بله؟ چیزی میخواستی؟ +آره.. راستش هم خیلی گرسنمه هم خیلی تشنمه.. _یکم صبر کن الان برات غذا میارم.. زن مهربونی بود.. منو یاد مامانم مینداخت.. هعی مامانم.. یعنی الان کجاست.. چیکار میکنه.. دلم واسه خودش و غذاهاش حسابی تنگ شده.. اشک تو چشمام حلقه بست و قلبم درد گرفت.. کاش الان خونوادم پیشم بودن.. هیچ کاری از دستم برنمیومد و این عذابم میداد.. کاشکی یه معجزه بشه و یکی منو نجات بده.. هعی. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 اشکام جاری شده بودن و نمیتونستم کنترلشون کنم.. اون خانومه با سینی دستش اومد داخل: +بیا عزیزم.. اشکامو پاک کردم و گفتم: _دستتون درد نکنه.. زحمت افتادید +خواهش میکنم دخترم.. ببینم داری گریه میکنی؟! همینو گفت دوباره زدم زیر گریه و گریم بند نمیومد.. +عزیزدلم.. ببینمت!! چیشده؟ با صدای لرزون گفتم: _خانوم میتونم خاله صداتون کنم؟ +آره قشنگم.. حالا میگی چیشده؟! _داستانش خیلی طولانیه خاله.. میشه الان فقط بغلتون کنم و گریه کنم؟ قول میدم بعدا براتون بگم +باشه دخترم.. بیا بغلم عزیزدلم.. بغلش کردم و حسابی گریه کردم.. یکم که آروم شده بودم دستاشو گرفتم و گفتم: _خاله تو منو یاد مامانم میندازی.. مامانی که یه هفتس ازش دورم و نه اونا ازم خبر دارن و نه من از اونا +درست میشه دخترم.. باید سر فرصت واسم توضیح بدی.. ازاونجایی که رنگت پریده و لبات خشکه فعلا چیزی نمیشنوم باید اول غذاتو بخوری _چشم خاله.. +بهت کمک کنم یا خودت میتونی بخوری؟ _خودم میخورم دستتون درد نکنه +باشه عزیزم من میرم که راحت باشی درم قفل نمیکنم بهت اعتماد کردما!!.. قول بده غذاتو تا اخر بخوری.. فقط ندونستم علاقت رو چیه همه رو با هم آوردم برات هرکدومو دوست داشتی بخور.. فعلا عزیزم _چشم خاله جان.. بازم ممنون. لبخندی زد و رفت بیرون. من فقط ازش آب و غذا آورده بودم.. یه سینی پر از چیز واسم آورده بود.. زرشک پلو با قیمه و کباب کوبیده و ماست و سالاد و سبزی و دوغ و نوشابه!! مگه اینا روزی چنتا غذا میخورن! البته وقتی میگن عمارت آقا هشام.. آقا هشام بایدم مثل رستوران مِنو بذارن جلو دستش! ندیده ازش بدم میاد.. اَه. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 شدیدن گرسنم بود و عاشققق کباب کوبیده و دوغ بودم!! چی ازاین بهتر.. شروع کردم به خوردن.. واااییی مزه بهشتتت میده خدایمنن.. این غذارو باید نفسس کشید.. جونم به این دستپخت.. اینقدری خوردم که داشتم میترکیدم.. تموم که شد خاله رو صدا زدم: +خالهه؟ خاله جانن؟ اومد داخل و گفت: _جانم عزیزم چیزی لازم داری؟ +خاله خیلی خوشمزه بود.. دست گلت درد نکنه.. یه چند روزی بود خوب غذا نخورده بودم.. دارم میترکم اینقدر خوردم خندید و گفت: _نوش جونت عزیزدلم!! ولی حواسم هست ها دختر الکی نگو زیاد نخوردی! +بخدا خیلی خوردم.. فقط ببخشید صداتون زدم که ببرینشون.. خودم پام همراهی نمیکنه بلند شم وگرنه میومدم کمکتون میکردم.. _مشکلی نیست عزیزم.. استراحت کن.. من دیگه عادت دارم. +ممنونم ازتون.. خاله جان میتونم بپرسم اسمتون چیه؟ _اسمم نرگسه دخترم +وای واقعااا.. خیلی اسمتون قشنگه اسم مادر منم نرگسه.. یه نفس عمیق کشیدم و سرمو انداختم پایین _عزیزدلمم.. خداحفظش کنه.. خودتو ناراحت نکن.. قول میدم همه‌چی درست میشه.. الانم استراحت کن و به چیزی فکر نکن.. هروقتم خواستی بگو میام کمکت کنم یکم بریم بیرون از اتاق هوا بخوری.. +چشم خاله.. فقط.. _فقط چی عزیزم؟ +اقا هشام کجاست؟ اصلا اون اجازه داده که من اینجام و شما بهم رسیدگی میکنید؟ _به این چیزا فکر نکن.. حتما اجازه داده که تو اتاقش داری استراحت میکنی! +واقعااا اینجا اتاقه آقا هشامه!! باشه خاله.. بابت همه چی ممنون _بله عزیزم.. من دیگه برم فعلا یه بوس واسش فرستادم و رفت.. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 محمد: یکی دو روزی گذشته بود و من هنوز هم نتونستم چیزی به یاد بیارم.. حال روحیم خوب نبود.. اینکه نمیتونستم گذشتمو به یاد بیارم عصبیم میکرد..! یکمی گذشت و من همچنان داشتم فکر میکردم.. دکتر اومد رو سرم و گفت: +بَه آقا محمد.. چطوری؟ _خیلی بد! نمیتونم چیزی به یاد بیارم.. این عصبیم میکنه!! اصلا خوب میشم؟.. میتونم گذشتمو به یاد بیارم؟ +من هنوز قطعی نمیتونم جوابی بهت بدم.. مریض داشتیم تا یک ماه چیزی یادش نیومده و بعدش خوب شده! _هوووف.. تا کی باید بمونم اینجا؟ +هنوز ضعف داری و زخم سرت خوب نشده! دو سه روز دیگه مهمونمون هستی.. _نمیشه زودتر؟! با رضایت خودم! +چرا.. از ما خسته شدی؟ خنده‌ی ریزی کردمو گفتم: _اختیار دارید.. ازتون جز خوبی چیزی ندیدم تو این چند روز! +لطف داری پسرجان.. دو سه روز دیگه‌هم مارو تحمل کنی تمومه! خندیدمو چیزی نگفتم.. +کم به مغزت فشار بیار واست خوب نیست.. سعی کن یکم استراحت کنی! _چشم آقای دکتر.. ممنونم +خواهش میکنم.. کاری داشتی بگو.. فعلا سری تکون دادم و دکتر رفت.. نمیتونستم آروم باشم.. وقتی دکتر بود آروم تر بودم.. ولی وقتی تنها میشدم خیلی فکر میکردم و این اذیتم میکرد.. کاشکی هرچه زودتر خوب شم.. ولی اون اسم (سحر) تو ذهنم حک شده بود و مدام تکرار میشد.. یعنی کی بود.. کاش حداقل یادم میومد اون کی بوده! نمیتونستم از فکرش دربیام.. هر روز به مغزم فشار میاوردم که بفهمم این اسم کیه.. با وجود اینکه دکتر گفت فکر کردن زیاد واسم خوب نیست ولی دست خودم نبود و نمیتونستم فکر نکنم.. کاش حداقل زودتر مرخص بشم.. کاش یکی پیشم بود و باهاش حرف میزدم.. کاش هیچ وقت فراموشی نمیگرفتم.. کاش همه چی یادم بیاد.. کاش.. کاش.. کاش. دستی ب سرم کشیدمو چشامو بستم. اینقدر استراحت نکرده بودم این چند روز که به چند ثانیه نکشید خوابم برد.. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 سارا: چشمامو باز کردم دیدم رو تختم و سُرُم دستمه.. هرچی فکر کردم یادم نیومد چه اتفاقی افتاده که من اینجام.. ارشیا رو دیدم که اومد سمتم: +خوبی؟ سری تکون دادم و آروم گفتم: _من چرا اینجام؟ +وقتی رفتی سردخونه جسد رو ببینی که بفهمی امیده یا نه غش کردی.. _هووف.. باز افتاد یادم.. امید.. امید.. امید. ببین ارشیا کاراشو انجام بده.. باید یه مراسم باشکوه براش بگیریم! امید کم خوبی در حقمون نکرده.. +چشم خانوم.. _بگو بیان این سُرُمَم از دستم درارن کلی کار دارم +ولی خانوم.. _ولی و اما و اگر نداره.. زودباش ارشیا! +هووف.. چشم حالم اصلا خوب نبود.. این چند روز خیلی درگیری داشتم و وقت استراحت کردن نداشتم.. این سُرُم یکم سرپام میکرد ولی کلی کار داشتم.. ارشیا با یه پرستار اومد رو سرم: +خانوم محترم سُرُمتون باید تموم بشه.. سیستم ایمنی بدنتون ضعیف شده.. نمیتونیم تموم نشده درش بیاریم! عصبی شدم و گفتم: _یعنی چی نمیتونیم.. من خودم رضایت کامل دارم.. لطفا سریع تر از دستم درش بیارید!!! +صداتون رو بیارید پایین اینجا بیمارستانه! پرستار رو ب ارشیا گفت: +دنبالم بیاید و چندتا رضایت نامه رو امضا کنید بعد میتونید ببریدش! _باشه چشم. ارشیا رفت و چند دقیقه بعد با همون پرستار برگشتن: +سُرُم رو به رضایت خودتون درمیارم.. ولی حال جسمیتون مناسب نیست باید بیشتر استراحت کنید _هووف.. ممنونم. کارا که تموم شد با کمک ارشیا از بیمارستان خارج شدیم و سوار ماشین شدیم.. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 صندلی رو خوابوندم و دراز کشیدم.. چشمامو بستمو دستمو گذاشتم رو چشمام.. تموم اتفاقات این چند وقت تو ذهنم تکرار شدن.. اگه بخوام راستشو بگم پشیمون شده بودم بابت همه چی.. چند دقیقه ای گذشت که ارشیا اومد: +کاراشو تقریبا انجام دادم.. شمارو میرسونم برمیگردم تکمیلشون میکنم _باشه.. سنگ تموم براش بذار +هعی.. چشم خانوم. ماشینو روشن کردو حرکت کرد.. سحر: دراز کشیدمو خوابم برد.. از سنگینی یه چیزی روم از خواب بلند شدم و دیدم کلی لباس ریخته شده رو سرم!! ازاون جایی که وقتی از خواب بلند میشدم دیوونه بودم.. با عصبانیت لباسارو پرت کردمو داد زدم: +ایناااا چیهههههههه دیدم یکی جواب داد: _عوااا.. تو اینجا خواب بودی.. ندیدمت بعدش شروع کرد به قهقهه زدن منم که دیگه امپر چسبونده بودم داد زدم: +هعععع هعععع... مسخرهههه مگهههه کوریییی؟؟؟ اینو گفتمو بلند شدم ببینم کیه... دیدم هشامه!! از شدت تعجب چشام از حدقه داشت درمیومد.. خدایمن من با هشام اینجوری حرف زده بودم!! کارم ساختس میدونم سعی کردم خودمو خونسرد جلوه بدم و گفتم: +عه.. شما آقا هشامید.. کی اومدید.. _آها.. یعنی تو اصلا نمیدونستی من کیم و اینجوری صحبت کردی.. حیف که زخمیی و حالت خوب نیست وگرنه میدونستم چیکارت کنم! بعدا تلافیشو سرت درمیارم خانوم کوچولو!.. با پرویی تمام گفتم: +بله من ندونستم که شمایید.. بعدشم شما که دونستید یه ادم اینجا خوابیده نباید لباساتون رو پرت میکردید رو سرش!! کار شما اشتباس نه من.. درضمن من خانوم کوچولو نیستم. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 _پاشو ببینم اصلا.. پاشو گمشو از اتاقم بیرون.. تو لیاقت خوبی نداری بچه پرو پاشو گمشو.. زودددد عیداد بدبخت شدم.. حالا چجوری با این پام بلند شم؟؟ غرورمم اجازه نمیداد عذر خواهی کنم از خیرم بگذره.. هووف. ولی چاره ای نداشتم.. یکم خودمو مظلوم کردم و گفتم: +خب من که گفتم.. نمیدونستم شمایی.. _اصلا من نباشم هرکیه دیگه باشه.. چه طرز حرف زدنه؟؟ مگه با حیوون حرف میزنی؟ آروم گفتم: +درسته.. ببخشید _خیله خب.. نمیخواد آبغوره بگیری واسه من.. ولی حواست به رفتارت و حرفات باشه این آخرین اخطارمه! وگرنه بد میبینی.. جوابشو ندادم.. رفت جلو آینه و عطرو رو خودش خالی کرد و بعد قیافه گرفت منم حرصم گرفته بود از کاراش گفتم: +ببین همچین خوشتیپم نیستی اینقد قیافه میگیری.. حیف اون عطر نیست خالیش میکنی رو خودت! با خونسردی کامل جواب داد: _قیافه خودتو تو آینه دیدی کوچولو؟؟ درضمن نیازی به تایید شما دخترا ندارم.. تو کارای منم آخرین بارت باشه دخالت میکنی.. +اینجوری با من حرف نزنا!! فکر میکنی چون چند نفر برات احترام قائلن و آقا آقا میکنن میتونی هرجور دوست داشتی صحبت کنی؟ لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت: _آره دقیقا همینطوره.. مشکلی هست؟! اگه هست میتونی گورتو گم کنی و این چیزارو نبینی فسقلی!! اینو گفت و منتظر جواب من نموند و رفت بیرون.. اَه اَههه پسره عقده ای از خود راضی.. ان شاءالله بری زیر تریلی 18 چرخ پودر شی.. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 خوبه قیافه هم نداری قیافه میگیری.. بذار پام خوب شه یه حالییی ازش بگیرم خودش کیف کنه!! از این فکرا درومدم و خاله نرگسو صدا زدم: +خاله؟؟ خاله جانمم؟ اومد و با اون صورت آرومش گفت: _جونم جیرجیرک.. ببینم چیکار کردی آقا هشام بمن میگفت بهت رو ندم؟؟ +عههه؟؟ واقعا اینو گفتتت؟؟ خاله اون پسره عقده ای از خود راضی اومده لباساشو پرت کرده رو سر و صورت من.. بمنچه _عه عه عه.. دخترر!! از تو بعیده این حرفا.. عصبیش نکن!! بخاطر خودت میگم.. بیخیال این حرفا حالا.. چیکارم داشتی خاله جان؟ +گفتم اگه کاری ندارید کمکم کنید بریم فضای عمارتو نشونم بدی.. خیلی کنجکاو شدم..! _باشه عزیزم.. اما اول باید بیای آشپزخونه و یکم کمکم کنی!! میتونی؟ +چشمممم.. بله که میتونم دیگه درد ندارم. _چه عالی پس منم اینجوری دیگه تنها نیستم.. +اوهومممم خاله اومد جلو و دستمو گرفت و بلند شدم.. آروم پایی که زخمیه رو زمین گذاشتم... واسه امتحان یکم فشار بدنمو انداختم روش دیدم دردش قابل تحمله و میتونم آروم و لنگ لنگان راه برم.. +خاله.. پام زیادی درد نداره میتونم آروم خودم بیام.. دیگه نمیخواد زحمت بکشید _مطمئنی دختر جان؟؟ نیوفتی +نه حواسم هست.. شما برید من یکم سر و وضعم رو درست میکنم و زود میام _از پله ها بیا پایین سمت راست اشپزخونس.. مراقب باشیا! +چشم خاله.. خاله رفت و منم آروم آروم رفتم سراغ آینه.. وقتی که خودمو دیدم پر تو چشمام اشک شد و دست خودم نبود.. خیلی بد شده بودم.. صورتم لاغر شده بود و رنگم پریده بود.. دستامو رو چشمام گذاشتم و نذاشتم اشکا سرازیر بشن.. ˹ @TEKANEH ˼
↯ ‌ '{نیمهٔ‌تاریکِ‌آینه}'🪞 روسریمو مرتب کردمو داشتم میرفتم که نگاهم خورد به یه برگه که زیر عطرای هشام قایم شده بود.. متاسفانه نتونستم تحمل کنم و درش آوردم.. آروم بیرونو نگاه کردم که کسی نیاد و بازش کردم: «یه روزهایی بود که فکر میکردم همه چی تموم شده.. یه روزهایی بود که فکر میکردم دیگه دوسم نداری و فراموشم کردی.. چند وقتی که گذشت حس کردم فکرام درسته و واقعا فراموشم کردی! هروقت ازت دلیل خواستم یجوری پیچوندی و نخواستی بگی چرا یهو رفتارت تغییر کرده.. من جز تو کسیو نداشتم.. تو همه زندگی من بودی.. به خودم قول داده بودم که دیگه دست از کشیدن اون کوفتی وردارم بخاطر تو!! به خودم قول دادم دیگه عین آدم زندگی کنم بخاطر تو.. ولی تو منو نخواستی.. نخواستی و عین یه اسباب بازی خراب پرتم کردی گوشه تنهاییام.. ازاونجایی که نتونستم تلفنی باهات ارتباط بگیرم برات نوشتم و فرستادم.. امیدوارم بابت تمام بدی ها و خوبی ها حلالم کنی.. دوست‌دارت "زیبا"» با صدای خاله نرگس سریع برگه رو تا کردم و گذاشتم سر جاش _دختر جان؟؟ +جانم خاله؟ _کجا موندی؟؟ +اومدم خاله اومدم.. _پله هارو مراقب باش +چشم.. این یه نامه عاشقانه بود و بدجوری ذهنمو درگیر کرده بود!! یعنی خودکشی کرده بعد این نامه!! اصلا چیشده... چرا من اینقد کنجکاوم.. عیبابا! به تو ربطی نداره سحررر اینو بفهم.. هوووف. ˹ @TEKANEH ˼