✨ #رمان_عشق_حقیقی .🌱
#پارت_5
با این کارش فهمیدم که ازین جور ادماییه که وقتی تو کوچه راه میره نگاهش حته به یه مورچه مونث هم نمیفته.خیلی اروم با صدایی که روحمو تسکین داد گفت:نگران نباشید وقت بیشتری در اختیارمون گذاشتن و بقیه کلاساتون رو لغو کردنـ چند تا پسر بیمزه خندیدن.یجوری شدم.صداش خیلی اروم و پاک بود نه مثل مهدی بود نه کس دیگه ایی پاک تر از صدای مهدی و تازه شبیه صدای چندش فرحان و پویاو باید اعتراف کنم سینا،نبود. دستمو مشت کردم و اروم به میز کوبوندم . برای جلو گیری از ضایع شدنم سریع گفتم:درسته زمان بیشتری داریم اما بنا نمیشه حدر بدیم که اگه شنیده باشید میگن وقت طلاستـ با اینکه سرش پایین بود اما متوجه لبخندش شدم با لحن خیلی اروم تر از قبل گفت:درست میفرمایید اما شماهم اگه شنیده باشید از قدیم گفتن عجله کار شیطونه
خیلی حرصی گفتم:قدیمیا چرت گفتن بعدشم مگه شیطون دل نداره یه روزم اونو الگوتون قرار بدینـ
یلدا اروم منگوشی ار پام گرفت که پامو محکم رو پاش کوبوندم. از درد قیافش تو هم رفت و چند نفر بیمزه دیگه هم یه سری جمله نامفهوم گفتن و خندیدن موحد یه لحظه جدی شد . چند ثانیه ای چشمان قهوه ای روشنشو به من دوخت و سریع خودشو جمع کرد. روی صندلی نشست امامه اشو در اورد و موهاشو مرتب کرد . امامه رو دوباره روی سرش گذاشت به نقطه ای نا معلوم از میز خیره شد بازدم عمیقی کرد اهی کشید و گفت:من یه الگویی دارم که حاضر نیستم بخاطر دل نداشته شیطون عوضش کنم خانمهـ؟و منتظر موند تا فامیلیمو بگم اما من شیطونی کردمو اسممو گفتم تا تو عمل انجام شده قرار بگیره
_النا هستم
جملشو با گفتن کلمه خانم تکمیل کرد و اصلا به روی خودش نیاورد.
ادامه دارد...🤌🏻
هرگونه کپی از رمان پیگرد دلی دارد ✨
ماجراهای باباجان>>>
اینکه بشینی به خاطرات خنده دارت فکر کنی
و فقط اشک بریزی برای اون روز ها ، خیلی حرف داره!آره باباجان🥲
خسته:)
✨ #رمان_عشق_حقیقی .🌱 #پارت_5 با این کارش فهمیدم که ازین جور ادماییه که وقتی تو کوچه راه میره نگاهش
نظرت درباره رمان؟تو ناشناس میشنوم!!🥲
(ناشناس سنجاقه!)
#رمان_عشق_حقیقی
#پارت_شش
بعد چند ثانیه با لبخند دندون نمایی خطاب به من گفت:اگه اجازه میدادید وقت بیشتری رو صرف کاغذ بازی کنم فردا امتحان نداشتید خانم النا خانمـ چشمامو تو حدقه چرخوندم و همزمان با این کارم نفس عمیقی کشیدم و محکم دادمش بیرون
_یعنی چی الان ؟
_یعنی داشتم دنبال برگه های امتحانی میگشتم تا قایمشون کنم و مشکل اینجاست که من متوجه نشدم کدوما برگه امتحانی بوده خب بریم سراغ درس، اخه النا خانمـ مهدی حرفشو قطع کرد و اروم گفت:خانم شکوری اقای موحدـ برگشتم و دیدم بله از دو طرف گیر افتادم سینا نبود و مهدی جاش نشسته بود زبونمو براش دراوردم و برگشتم ارمان ادامه داد:پس فامیل شریفتون شکوریه! اخه خانم شکوری عجله داشتندبرای درسمونـ فرحان با همون صدای چندشش گفت:یعنی استاد،خانم النا خانم همچیو خراب کردند؟راهی نی دیگه امتحان رو پیدا کنیدـ؟
_نه،شروع میکنیم
ولی چه شیخ پایه ایه ها!همه بچه ها فوش بارونم کردن و واقعا از دست خودم حرصی بوم لعنت به حاضر جوابی.
و شروع کرد درباره جاهایی که میبره و کلاسایی که میزاره حرف زد در اخر هم حرفاشو با جمله «با هر یک گناهی که میکنیم یه سیلی به امام زمان زده ایم » تمام کرد من خدا و اماما رو قبول دارم و میدونم وجود دارن اما خب که چی؟ اینجا بزار خوش باشیم بابا.بعد حرفش یجوری شده بودمو حالم بشدت بد بود سریع زدم بیرون. بدون توجه به سینا و یلدا .به حیاط که رسیدم زنگ زدم عاق رحمت .بعد سریع قطع کردم . حوصله ی سیم جین کردناشو نداشتم یه اسنپ گرفتم و نشستم رو نیمکت تا بیاد.نیمکت لق بود یه تکون خورد برگشتم تا ببینم کی بغلمه ؟بعله اقای امجد .
ادامه دارد...
هرگونه کپی از رمان پیگرد دلی دارد...🥲
ماجراهای باباجان>>>
امید مرز میان درد وخستگیست وقتی درد داری پ از آن خسته شدیی امید می آید مینشیند رو به رویت و یک لبخند پت و پهن می زند...
آری باباجان!!