خسته:)
✨ #رمان_عشق_حقیقی .🌱 #پارت_5 با این کارش فهمیدم که ازین جور ادماییه که وقتی تو کوچه راه میره نگاهش
نظرت درباره رمان؟تو ناشناس میشنوم!!🥲
(ناشناس سنجاقه!)
#رمان_عشق_حقیقی
#پارت_شش
بعد چند ثانیه با لبخند دندون نمایی خطاب به من گفت:اگه اجازه میدادید وقت بیشتری رو صرف کاغذ بازی کنم فردا امتحان نداشتید خانم النا خانمـ چشمامو تو حدقه چرخوندم و همزمان با این کارم نفس عمیقی کشیدم و محکم دادمش بیرون
_یعنی چی الان ؟
_یعنی داشتم دنبال برگه های امتحانی میگشتم تا قایمشون کنم و مشکل اینجاست که من متوجه نشدم کدوما برگه امتحانی بوده خب بریم سراغ درس، اخه النا خانمـ مهدی حرفشو قطع کرد و اروم گفت:خانم شکوری اقای موحدـ برگشتم و دیدم بله از دو طرف گیر افتادم سینا نبود و مهدی جاش نشسته بود زبونمو براش دراوردم و برگشتم ارمان ادامه داد:پس فامیل شریفتون شکوریه! اخه خانم شکوری عجله داشتندبرای درسمونـ فرحان با همون صدای چندشش گفت:یعنی استاد،خانم النا خانم همچیو خراب کردند؟راهی نی دیگه امتحان رو پیدا کنیدـ؟
_نه،شروع میکنیم
ولی چه شیخ پایه ایه ها!همه بچه ها فوش بارونم کردن و واقعا از دست خودم حرصی بوم لعنت به حاضر جوابی.
و شروع کرد درباره جاهایی که میبره و کلاسایی که میزاره حرف زد در اخر هم حرفاشو با جمله «با هر یک گناهی که میکنیم یه سیلی به امام زمان زده ایم » تمام کرد من خدا و اماما رو قبول دارم و میدونم وجود دارن اما خب که چی؟ اینجا بزار خوش باشیم بابا.بعد حرفش یجوری شده بودمو حالم بشدت بد بود سریع زدم بیرون. بدون توجه به سینا و یلدا .به حیاط که رسیدم زنگ زدم عاق رحمت .بعد سریع قطع کردم . حوصله ی سیم جین کردناشو نداشتم یه اسنپ گرفتم و نشستم رو نیمکت تا بیاد.نیمکت لق بود یه تکون خورد برگشتم تا ببینم کی بغلمه ؟بعله اقای امجد .
ادامه دارد...
هرگونه کپی از رمان پیگرد دلی دارد...🥲
ماجراهای باباجان>>>
امید مرز میان درد وخستگیست وقتی درد داری پ از آن خسته شدیی امید می آید مینشیند رو به رویت و یک لبخند پت و پهن می زند...
آری باباجان!!
باباجان ماجراهای تجربه های بابا بزرگ هاست...کمی تخیل خودم و کمی هم واقعیت...باباجان حرف دل خیلیاست...از جمله خودم...
باباجان یه تو تخیلم یه فرد جداگانه است توی یه خانه سالمندان که خودم میرم و هرروز باهاش صحبت میکنم و صحبت های اون روزش رو باهاتون به اشتراک میزارم...