۲۲ مهر ۱۴۰۲
۲۲ مهر ۱۴۰۲
#همسرانه ❤️
#سبڪ_زندگے_زهرایـے
✅حضرت فاطمه (س) میفرمایند:
{يا أباالحَسَنِ! إنّي لأَستَحيي مِن إلهي أن
اُكَلِّفَ نَفسَكَ مالاتَقدِرُ عَلَيهِ.}
اى على! من از پروردگارم شرم دارم كه
چيزى از تو درخواست كنم كه توان
برآوردن آن را نداشته باشی.
📚بحار الأنوار ج 43 ، ص 59
خانوم مهربون خونه چرا اینقد شوهرت
رو تو مشقت قرار میدی؟!درسته وظیفه
مرد خرج زندگیه ولی توهم بهش سخت
نگیر...
┈┉┅━❀💌❀━┅┉┈
۲۲ مهر ۱۴۰۲
۲۲ مهر ۱۴۰۲
4_5843864255354375239.mp3
2.39M
🔊مجموعه صوتی
#شناختامامزمان
👤استاد حسن محمودی
📝قسمت هشتم
🔖اگر جامعه به این باور برسد که امام حاضر و ناظر است یک جهش تکاملی رخ میدهد...
👌کوتاه و شنیدنی
👈بشنوید و نشر دهید.
┈┉┅━❀💌❀━┅┉┈
۲۲ مهر ۱۴۰۲
9.03M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیتالله_حائری_شیرازی
※ نزدیک شدن ظهور را بعضی قلبها درک میکنند!
مثل یعقوب، بوی یوسف را ...
۲۲ مهر ۱۴۰۲
۲۲ مهر ۱۴۰۲
یک حدیث قدسی هست که آدم را از خجالت آب میکند:
💗خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
ای كسی كه
وصال ما را ترک كردهای،
برگرد...!
و ای كسی كه
بر جدايی از ما سوگند خوردهای،
سوگند خود را بشكن...!
ما ابليس را
برای اين از خود رانديم
كه بر تو سجده نكرد،
پس چقدر عجیب است
كه تو او را
دوست خود گرفتهای
و ما را ترک كردهای!
📚بحرألمعارف، جلد ۲، فصل ۶۲
۲۲ مهر ۱۴۰۲
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
بدون_تو_هرگز 65
"برو دایسون"
⭕️ یکی از بچه ها موقع خوردنِ نهار ...رسماً من رو خطاب قرار داد...
–واقعاً نمی فهمم چرا اینقدر برای دکتر دایسون ناز می کنی...! اون یه مردِ جذاب و نابغه است ... و با وجودِ این سنی که داره تونسته رئیسِ تیمِ جراحی بشه...
همین طور از دکتر دایسون تعریف می کرد ...😕
🔹و من فقط نگاه می کردم ... واقعاً نمی دونستم چی باید بگم ... یا دیگه به چی فکر کنم ...
🔺برنامه فشرده و سنگینِ بیمارستان...
🔺فشارِ دو برابر عمل های جراحی ...
🔺تحملِ رفتارِ دکتر دایسون که واقعاً نمی تونست سختی و فشار زندگی رو روی من درک کنه ...
حالا هم که......
🔸 چند لحظه بهش نگاه کردم ... با دیدنِ نگاهِ خسته من ساکت شد ...
🔵 از جا بلند شدم و بدون اینکه چیزی بگم از سالن رفتم بیرون ... خسته تر از اون بودم که حتی بخوام چیزی بگم...😞
سرمای سختی خورده بودم ...😷🤧
🏩📞 با بیمارستان تماس گرفتم و خواستم برنامه ام رو عوض کنن...
🤒 تبِ بالا، سر درد و سرگیجه ... حالم خیلی خراب بود ... توی تخت دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ زد... 📲
چشم هام می سوخت و به سختی باز شد ... پرده اشکِ جلوی چشمم ... نگذاشت اسم رو درست ببینم ... فکر کردم شاید از بیمارستانه ... اما دایسون بود ....!
💢 تا گوشی رو برداشتم بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن...
–چه اتفاقی افتاده؟ گفتن حالتون اصلاً خوب نیست...
🔷 گریه ام گرفت ... حس کردم دیگه واقعاً الان میمیرم ... با اون حال ... حالا باید...
❇️ حالم خراب تر از این بود که قدرتی برای کنترلِ خودم داشته باشم...
–حتی اگر در حالِ مرگ هم باشم ...اصلاً به شما مربوط نیست...
و تلفن رو قطع کردم ......
🔸به زحمت صدام در می اومد ... صورتم گُر گرفته بود و چشمم از شدتِ سوزش، خیس از اشک شده بود...
📝(نوشته همسر وفرزند شهید سیدعلی حسینی)🥀
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
"کوچه شهدا
۲۲ مهر ۱۴۰۲
۲۲ مهر ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
قربون اون خدایی
که با من مهربونی میکنه
بهم محبت میکنه
با اینکه از من بی نیازه...
چراغ امیدتون روشن
وجودتون سلامت
غم از احوالتون دور
شبتون خوش و دعای خیر همراهتون
┈┉┅━❀💌❀━┅┉┈
۲۲ مهر ۱۴۰۲
۲۳ مهر ۱۴۰۲