تکرارش کردم، دوباره و دوباره
You neither understand this loneliness, nor you can stand it.
بعد متوجه میشی که سوختن و شکستن صرفا تعبیرات ادیبانه نبودن، اتفاق میافتن و ممکنه دیر اما نهایتا میفهمی، کاش بفهمی
رنگ هست، مزه نیست. توتفرنگیهای بهظاهر رسیدهای که طعم ندارن. حالا تو تعجب میکنی چرا اینهمه رنگ باعث لبخندم نمیشه؟ مزهش رو حس نمیکنم من.
هدایت شده از -My starry sky...
حسش شبیه راننده تازه کاریه که جی پی اس اونو به جایی برده که اسمش مشابه مکانیه که میخواسته بره ولی کاملا ازش دوره
این خیلی بامزهست، جوری که جملات توی ذهنم ساخته میشن، یه کلمه میاد بالا و بعد یه کلمهی دیگه بعد درحالی به خودم میام که دارم یه جمله رو زمزمه میکنم