حس میکنم زلزلهست، همهی اطراف رو لرزان میبینم، به خودم میام درحالیکه جسمی که میلرزه مال منه و باقی چیزها ثابت. اگه انگشتها و دندونهام رو به هم نفشارم میتونی ببینی چه مضطربن.
ضربان در بدنم جاریه، لازم نیست برای احساسش رگی که از روی استخوان ساعد میگذره رو لمس کنم، در معنای واقعی تکاندهندهست. این قلب برای بیش از مدت زمانی که از ابتدای سال گذشته بیقراره و من هیچ نمیدونم چی به سرش اومده.
نفس کفایت نبض رو نمیکنه.
یک خنجر نامرئی اونجاست؟ کی آتش روشن کرده؟ این طوفان تمومی داره؟ کاش بهم میگفتی..
همچنان که حس میکنم روی پیشونیم نوشته این انسان تنهاست، هربار در یه موقعیت جدید یادم میافته انگار یکی میزنم رو پیشونیم و میگم اوه تنهایی اینجاست
یک متناقض نما هستم
خلقم خیلی پایینه و یه لباس گرم پوشیدم که روش بزرگ و رنگی نوشته HAPPY!