حس میکنم زلزلهست، همهی اطراف رو لرزان میبینم، به خودم میام درحالیکه جسمی که میلرزه مال منه و باقی چیزها ثابت. اگه انگشتها و دندونهام رو به هم نفشارم میتونی ببینی چه مضطربن.
ضربان در بدنم جاریه، لازم نیست برای احساسش رگی که از روی استخوان ساعد میگذره رو لمس کنم، در معنای واقعی تکاندهندهست. این قلب برای بیش از مدت زمانی که از ابتدای سال گذشته بیقراره و من هیچ نمیدونم چی به سرش اومده.
نفس کفایت نبض رو نمیکنه.
یک خنجر نامرئی اونجاست؟ کی آتش روشن کرده؟ این طوفان تمومی داره؟ کاش بهم میگفتی..
همچنان که حس میکنم روی پیشونیم نوشته این انسان تنهاست، هربار در یه موقعیت جدید یادم میافته انگار یکی میزنم رو پیشونیم و میگم اوه تنهایی اینجاست
یک متناقض نما هستم
خلقم خیلی پایینه و یه لباس گرم پوشیدم که روش بزرگ و رنگی نوشته HAPPY!
برای چند دقیقه تنها نور بود و من مثل ماهی بیرون افتاده از آب، از حیات تهی میشدم
صدایی توی مغزم خطاب به افرادی که نزدیکم بودن میگفت ببخشید من اصلا حالم خوب نیست، کمک! اما لبها سِر بودن و دریغ از یک کلمه..
صدای هوشمند راهحل دیگری ارائه داد: به کسانی که دوستشون داری فکر کن، کی رو دوست داری؟ زودباش، تصویرشون کن!
و بینایی برمیگرده، توان افزون میشه.
.