برای چند دقیقه تنها نور بود و من مثل ماهی بیرون افتاده از آب، از حیات تهی میشدم
صدایی توی مغزم خطاب به افرادی که نزدیکم بودن میگفت ببخشید من اصلا حالم خوب نیست، کمک! اما لبها سِر بودن و دریغ از یک کلمه..
صدای هوشمند راهحل دیگری ارائه داد: به کسانی که دوستشون داری فکر کن، کی رو دوست داری؟ زودباش، تصویرشون کن!
و بینایی برمیگرده، توان افزون میشه.
.
گمشدن مثل در تشویش بودن زیر شنهای بیابانه، اما گمکردن مثل خراشیدن پوست با سمباده زبره