قرار بود سرکلاسی حاضر بشم و تا میانه راه رو رفته بودم که لغو شد. در راه بازگشت یک آفتابگردان برای خودم خریدم که ثابت کنم طی کردن هیچ مسیری بیفایده نیست، اما تمام آخر هفته که توی اتاقم بود اونقدر بیحوصله بودم که نتونستم مثل مونه و ونگوگ ازش به عنوان الگو برای نقاشی استفاده کنم.
گذشتن از هیچ مسیری بیفایده نبوده ولی گاهی کارهای بیفایده میکنیم، مثل زندانی کردن گل در اتاق هنرمندی که الهام نمیگیره.
گفتنش عجیبه اما باید بگم بعد از اینهمه سال که اسم امینآباد و تیمارستان رو شنیدیم و برخلاف تصوراتی که بهمون منتقل شده، افرادی که کارشون به بیمارستان روانی میکشه از جایی غیر از زمین نیومدن و چهرهی غیرطبیعی ندارن، اونها هم انسانن
چیزی که باعث شده حالا اونجا باشن میتونه فقط یه اتفاق، زنجیرهای از رفتارها، خانواده یا یک ژن باشه
میتونی از نگاه کردن به چشمهای حقیقت طفره بری اما نگهداشتن چیزی پشت پلکهات، وجودش رو تبدیل به عدم نمیکنه
چقدر این داستان با گریستن گره خورده بود؛ یعقوب گریه کرد در هجران و حسرت، یوسف گریه کرد در زندان و غربت، زلیخا گریه کرد در عشق و شهوت
انسان برای ادامهی روند زندگیش باید دست به فداکاریهای بسیاری بزنه، مثلاً الان بهجای ادامهی هملت باید بخش اختلالات خلقی DSM-5 رو برای امتحان فردام بخونم
نمیدونم بخاطر جذابیت این ترجمهست یا گیرایی از هملته، تاحالا رومئو و ژولیت و اتللو رو خونده بودم و تازه با اینیکی داره از شکسپیر خوشم میاد