میتونی از نگاه کردن به چشمهای حقیقت طفره بری اما نگهداشتن چیزی پشت پلکهات، وجودش رو تبدیل به عدم نمیکنه
چقدر این داستان با گریستن گره خورده بود؛ یعقوب گریه کرد در هجران و حسرت، یوسف گریه کرد در زندان و غربت، زلیخا گریه کرد در عشق و شهوت
انسان برای ادامهی روند زندگیش باید دست به فداکاریهای بسیاری بزنه، مثلاً الان بهجای ادامهی هملت باید بخش اختلالات خلقی DSM-5 رو برای امتحان فردام بخونم
نمیدونم بخاطر جذابیت این ترجمهست یا گیرایی از هملته، تاحالا رومئو و ژولیت و اتللو رو خونده بودم و تازه با اینیکی داره از شکسپیر خوشم میاد
به رگهام زخمه میزنی، دستم رو در تنگنا گذاشتی، تکههای این جورچین رو مخفی کردی و لب از سخن بستی..