چه وقاحتی دربرابر چه کرامتی، چه ناپاکیای درمقابل چه معصومیتی، چه فرومایگیای پیشاپیش چه عظمتی
در یک شهر، در یک کوچه، دو طرف درهای یک خانه
"و آنها که ظلم کردند خواهند دانست به کدام بازگشتگاه برمیگردند."
خیلی نور و صدا توی جمجمهم جمع شده، این روشنیهای مصنوعی رو چجوری میشه بالا آورد؟ صداهای بیاهمیت رو چطور باید پس زد؟ چقدر از دستم باید کار بکشم، کلمههای زیادی در انگشتهام به جریان افتاده، فکر میکنی لطفی در نوشتنشون هست؟
نهتنها خاطرات و مفاهیم بلکه اینبار احساساتم دارن معنیشون رو از دست میدن، اونطوری خیلی پوچ میشم
"The good things don't always soften the bad things, but vice versa, the bad things don't necessarily spoil the good things."
در یک جهان موازی یازده سالهام، نزدیک شومینه نشستیم و شکلات داغ مینوشیم، کاجی که تزیین کردیم کمی اونطرف تره با کلی هدیه که دورش قرار گرفتن و باید تا فردا برای باز کردنشون صبر کنیم، بیرون خونه از برف پوشیده شده و اگه از پنجره نگاه کنی میبینی آدم برفیای که ساختم بهت لبخند میزنه
در یک جهان موازی دیگه دوستان زیادی هستن که حالم رو هر از گاهی میپرسن، مدرک زبانم رو گرفتم و توی نقاشی به یه جایی رسیدم، حالا هم میخوام نامهای که امروز دریافت کردم رو بخونم و این قلبم رو پر از شوق میکنه