چقدر عجیبه، هرچیزی که فکر میکردم همهی مردم به طور طبیعی در زندگی تجربه میکنن حقیقتا اینطور نبود و هرچیزی که فکر میکردم درش تنهام در اصل با بسیاری از افراد در اشتراک بودم
چه وحشتی، آمیخته با دریای غم، دستهاش رو دور گلو حلقه میکنه و سیل اشکی به راه میاندازه که تمومی نداره
میگم بارالها من چقدر کوچیکم و زیر چادر نمازم قایم میشم، با ترس زمزمه میکنم لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین... نجاتم میدی؟