چه وحشتی، آمیخته با دریای غم، دستهاش رو دور گلو حلقه میکنه و سیل اشکی به راه میاندازه که تمومی نداره
میگم بارالها من چقدر کوچیکم و زیر چادر نمازم قایم میشم، با ترس زمزمه میکنم لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین... نجاتم میدی؟
نذار آتش خشمت الو بگیره اگه فقط قراره از درون بسوزوندت و در بیرون کار سودمندی ازت ساخته نیست.
ترس، ایمان رو برمیانگیزه. جرقهی احساس نیاز به اعتماد و اطمینان به موجودی متعالی رو میزنه. احتیاج به دونستن اینکه با وجود هر پدیدهی ترسناکی من در نهایت در امان هستم، چون او هست ترسی بر من نیست چراکه اگر به من آسیبی برسه او جبران میکنه.
احتمالا اصل همین باشه که تو چه رنگی و چه تصویری از خودت در ذهن جهان به جا میذاری قبل از رفتن، چه تفاوتی ایجاد میکنی که ارزش مرگهای زیبا در راه حق رو داشته باشه