من کمی ترسیدهام، از فراموش کردن و نکردن، از امیدوار بودن و نبودن، رسیدن و نرسیدن، دوست داشتن و نداشتن.
به عجز افتادن و به زانو درآمدن برای شگفتیای که برای لحظاتی اونجاست و بعد تورو با این احساس تهی کنندهای که از یادآوریش به جا میمونه تنها میگذاره، شک میکنی که آیا اصلا چیزی بود؟ یا من خیالاتی شدم؟