من کمی ترسیدهام، از فراموش کردن و نکردن، از امیدوار بودن و نبودن، رسیدن و نرسیدن، دوست داشتن و نداشتن.
به عجز افتادن و به زانو درآمدن برای شگفتیای که برای لحظاتی اونجاست و بعد تورو با این احساس تهی کنندهای که از یادآوریش به جا میمونه تنها میگذاره، شک میکنی که آیا اصلا چیزی بود؟ یا من خیالاتی شدم؟
هدایت شده از Hall of Fame
احساس میکنم ماشین زمانم، احساس میکنم در لحظه در تمام جهان گسترده شدم، احساس میکنم بخشی از من بین ستارگان نفس میکشه، احساس میکنم در سینهی تمام آدمها میتپم، احساس میکنم بخشی از روحم رو در تک تک آدمها جا گذاشتم، احساس میکنم با نگاه کردن به چشمهاشون تمام داستانشون رو میخونم، تمام چیزی که کشیدن رو، تمام راهی که تا اینجا اومدن رو، همه لبخند ها همه اشک ها همه سردرگمی ها همه دغدغه ها و مشغله ها، هر چیزی که تا اینجا آوردن رو.
بالاخره میتونم ادامهی کتاب فلسفی درباره ناامیدی که نصفه مونده بود رو بخونم و فیلم ونکا رو ببینم و یه جوری از پس این خشم بربیام