چهقدر تنخستهام و دلخستهام، تمام استخوانهام درد میکنن، دلم میخواست بتونم شبانهروز بخوابم
هرچیزی که میگم تکرار و تنزیل احساسات گذشتهست و ارزش بازگویی نداره، اشکهایی که میتونستن گیاهی رو تا سرحد کمال آبیاری کنن دیگه ارزش ریخته شدن ندارن، کلماتی که زمانی میتونستن قدرتمند باشن حالا فرتوت شدن
اگه اونقدر محتاط باشی که فقط از روی ردپاهای باقیمونده از بقیه حرکت کنی، هیچوقت ردپایی از خودت بهجا نمیگذاری