📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : وقتی به عکسای ونگوگ نگاه میکنم یه غم عمیقی میشینه رو دلم نمیدونم چرا شاید چون حس میکنم درکش میکنم
~ ونسان ونگوگ خیلی غمگین و تنها بود، این رو میشه توی رد قلمش دنبال کرد و این غم با دیدنش به من هم منتقل میشه. بیشتر هم حس میکنم اون ممکن بود درک کنه..
مدام از ذهنم میگذره اگه میشد اشکها رو جمع کرد و باهاش وضو گرفت، چه استعارهی زیبندهای رقم زده میشد.
چه لحظهی شکوهمندیه وقتی ورزشکاری که با تمام وجودش تلاش کرده روی سکو میپره، پرچم کشورش بهخاطرش بالا میره و مایلها دورتر از میهن به افتخارش سرودملی پخش میکنن، چه احساس ارزشمندی رو با یک ملت به اشتراک میذاره.
فکر نمیکنم شادیهای دنیوی زیادی باهاش قابل مقایسه باشن.
هربار فکر میکنی ازش عبور کردی و جون سالم به در بردی، مثل گلولهای با سرعت هزارمتر بر ثانیه برمیگرده و روی پیشونیت جا خوش میکنه.
یه آقای نظریهپرداز که اسمش دابروسکی بوده اعتقاد داشته آدمهایی که پتانسیل بالایی برای رشد و پیشرفت دارن و مثل بقیه مردم فقط تحت تأثیر نیازهای بدنشون یا محیط اجتماعی نیستن، هم نسبت به محرکها حساسترن و هم بالاخره یک جایی از زندگی اضطراب و افسردگی رو تجربه میکنن، چرا؟ برای اینکه دچار فروپاشی مثبت بشن! چرا اسمش فروپاشیه ولی مثبته؟ برای اینکه چیزهایی که تحت تأثیر بدن و محیط یادگرفتهن رو اینجوری میتونن از ذهنشون بیرون کنن و فراموش کنن، که این اتفاق خوبیه چون باعث میشه بتونن خود واقعیشون رو پیدا کنن و اصیل باشن که یه سطح بالاتر از رشد و پیشرفت شخصیه و هرکسی بهش نمیرسه.
از موقعی که راه افتادیم حس میکنم من نیستم، من تصمیم نمیگیرم، انگار یه نوار ضبطشده در حرکته که ادراکات حسیش رو در جسم هم تجربه میکنه. غروب میشه ابرها با رنگ طلایی دورگیری میشن و طیف رنگی قرمز تا آبی با زرد خورشیدی در میدان دید پیدا میشن. آسمون به تیرگی میکشه و تعدادی ستاره هم به نمایش درمیان. هرچقدر مسافت بیشتری طی میشه همهجا حالت میزبانی برای زیارت میگیره. دارم فکر میکنم چهقدر دامنهی احتمالات و مکانهایی که میتونستم در این زمان به جای اینجا درشون باشم وسیعه (اشتباهی نوشتم ضعیف و تصحیحش کردم، چه تصادفی). به ماه خیره میشم و تصور میکنم مصمم و ثابتقدم بودن چه مهمه و من چه غیرواقعی ام. میدونم انتخاب این مسیر از میون هیچ دوراهیای نمیتونه اشتباه باشه، اما نکنه ما فقط این رو برای طیبخاطر خودمون میگیم؟ هرطور که هست توی ذهنم این مصراع میگرده که "ای بیبصر من میروم؟ او میکشد قلاب را"
همه جا رو خاک گرفته و در همین فاصلهی کوتاه یک لایه روی ماشین نشسته. اینجا همه زائرند.
- پشت مرز؛ یکشنبه، ۲۸ مرداد ۰۳
"در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند، ناز آرند
که با این درد اگر در بند درمانند، در مانند"
میون ابهام ایستادم و دستهام خالیه ولی آرومم و نمیدونم تا کی میتونم آرامش رو با دست خالی نگه دارم. نمیدونم چهقدر میتونم بنویسم، زیاد امتحانش نمیکنم، نمیدونم کلمههام ارزش نوشتهشدن و در ادامه خوندهشدن رو داره یا نه. نمیدونم کی میتونم محتوای فکرم رو درست با کسی درمیون بذارم و اصلا باید اینکار رو بکنم یا نه. دست خالی توی برهوت ایستادم، گرد و خاک گردباد قبلی رو میبینم که داره دور میشه و فرومینشینه و صدایی بهم گوشزد میکنه که گردباد دیگری در کمینه.