eitaa logo
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
40 دنبال‌کننده
376 عکس
39 ویدیو
2 فایل
هیچ تجربه‌ی انسانی «خارج از مغز» نیست… همه‌چیز از فیلتر ذهن عبور می‌کند… هویت، عشق، تنفر، غم، هدف، امید و… حتی معنا و منطق… همه خروجی سیستم عصبی‌ و محصول ذهن‌اند... @theENTJ کپی؟ ترجیحاً فوروارد..
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌ ‌‌ ‌ --------------•°•------------- ‌ ‌‌
-هنگامی که روشنایی مرا به محفل خویش فرا خواند، می‌بایست دست تاریکی را رها می‌کردم و به سایه‌ام‌پشت... اما چگونه؟ چگونه می‌توانم سایهء تاریکم را رها کنم که او بی من چون کودکیست سرگردان در سکوت شب؟ جز من چه کسی او را در آغوش می‌کشد؟ او به وجود من نیاز دارد... چگونه می‌توانم از تاریکی دست بکشم؟ کسی که همیشه با من و حامی و همراه من و خود من بوده است؟ سرپناه امن من، من نیز به وجودت نیاز دارم.. خیالی نداشته باش...؛ بوی خیانت در کار نیست... وجود تو با وجود من پیوند خورده است چونان پیوند سایه‌ام با من.. بوی خیانت در کار نیست مراد و مرید من..!
(خدایا تو رو خدا خودت کمکم کن دست کم این ماه رمضونی رو انسان خوب و صالحی باشم، می‌دونی که اینو می‌خوام، با خودت دیگه خداوند جان.. لطفا بازهم کمکم کن انرژی سایه‌ام رو سرکوب کنم، که خودت خوب می‌دونی در آستانه فعالیته پرودگار من، خدای من، تو تنها کسی هستی که تونسته و می‌تونه منو کنترل کنه، من فقط برای تو و به لطف تو با خودم در جنگم، قطب‌های متناقضم..، ذکر تو و یاد تو، خدایا لطفا بذار خوب باشم... پس با خودت مشتی..)
(خدایا هرچی(هرچی) که هست لطفا بذار در درونم باشه.. نذار به بیرون درز پیدا کنه، نذار ابراز بشه، نذار فوران کنه..، خدایا خودت ظرفیت و توانش رو بهم بده..)
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
(خدایا بذار اینجوری دور و بر هم شاد باشیم، خدایا بذار از اینکه به شاد بودن تظاهر می‌کنیم برامون ناراحت کننده نباشه، بذار شاد و خوشحال باشیم که می‌تونیم تظاهر کنیم شادیم... خدا این قدرت تظاهر رو از ما نگیر خدا، این تظاهرها به معنای دروغ نیست، برای بقاست، برای امنیت.. هم برای امنیت خودمان هم سلامت و امنیت دیگران)
[احتمالا شما هم‌اکنون شاهد کشمکش بین دو قطب متناقض هویت بنده بودید]
ولش کن... میرم سراغ برسی و تحلیل منطقی و علمی تا این بافت پیوندی درون بافت پیوندی که هدایت همه چیزو گرفته دستش یکم آروم شه...
-به دنبال کلید دروازه‌ای که مدت‌ها پیش قفل کرده‌‌ای نگرد! بگذار هیولایی که آنجا اسیر و زندانی گشته، در خون و اشک به جنگ با تو ادامه دهد.. مبادا رهایش کنی که کابوس‌هایت را بر سرت نازل کند...!
-من بیم دارم از روزی که تو شمشیر برآوری و به نبرد با من به پاخیزی.. چه کسی می‌داند که پیروز میدان کیست؟ زمانی که از همان ابتدا هر دو شکست خورده‌ایم.. برای تاج و تختی می‌جنگیم که توسط مرگ تصاحب شده.. دست‌کم تیغه شمشیر نقره‌فامت آنقدر تیز است تا به آسانی جانم را بستاند؟ یا بازهم و بازهم قرار است هردویمان در مرداب خون اشک زخمی و درمانده شویم و لبخندی به چهره بنشانیم..؟)