eitaa logo
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
40 دنبال‌کننده
376 عکس
39 ویدیو
1 فایل
هیچ تجربه‌ی انسانی «خارج از مغز» نیست… همه‌چیز از فیلتر ذهن عبور می‌کند… هویت، عشق، تنفر، غم، هدف، امید و… حتی معنا و منطق… همه خروجی سیستم عصبی‌ و محصول ذهن‌اند... @theENTJ کپی؟ ترجیحاً فوروارد..
مشاهده در ایتا
دانلود
خط‌خطی فقط صرفا جهت متمرکز کردن مغز بازیابی و برگرداندن ذهن به واقعیت بیرونی:
ولی اینی که بهار برام کشیده بود...
خداحافظ رفیق تنبل و خوابالوی من..
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
فکرشو که می‌کنم می‌بینم تو هم مثل بقیه با اراده خودت رفتی.. و رفتی...
این یکی دو سه سال اخیر همیشه دیگه حواسم جمع بود که هرکی که بیاد میره با اراده خودش میره از این رو همیشه و هروقت هرکی که میومد خودم آگاهانه منتظر رفتنش بودم رفتنی که با یک سکوت کوچیک شروع می‌شد و بعد تبدیل می‌شد به یک فاصله و این فاصله هرچقدر بیشتر می‌شد سکوت و سرما هم بیشتر می‌شد.. چیزی که دیگه این دو سه سال اخیر اصلا اصلا منو غم‌زده نمی‌کرد...
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
اما تو همیشع فکر می‌کردم نبودنت پیش من با مرگت شروع بشه اما تو برخلاف انتظارم عمل کردی!! چیزی که براش منتظر نبودم.. اما تو با اراده خودت پر کشیدی و رفتی چیزی که انتظارش رو نداشتم.. فکر می‌کردم یه روزی بمیری، آمادگی مرگت رو داشتم... اما آمادگی رفتنتــو...
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
خداحافظ رفیق تنبل و خوابالوی من..
نمی‌دونم اینکه نسبت به رفتنت هیچ حسی ندارم دلیلش چیه... اینکه احساس ناراحتی نمی‌کنم حس بدی داره.. دلیلش این مغزیه که توی حالت بقاست؟ که سعی در حفاظت از من داره؟ یعنی این یک واکنش روانی و مکانیزم دفاعیه؟ نمی‌دونم.. شاید هم واقعا از اینکه دیگه ندارمت ناراحتم.. نمی‌دونم.. می‌ترسم از اینکه نکنه این هم یک بازداری هیجانیه و چندوقت بعد مثلا موقع خوابیدن یا وسط درس خوندن یا هنگام پیاده‌روی و فکر کردن ناگهان گریه‌ام بگیره.. از رفتنت، نبودنت، یا نداشتنت...؟
با اینکه واقعا احساس می‌کنم هیچ حسی نسبت به این اتفاق ندارم میتو تو اگر برگردی برخلاف بقیه که رفتن با آغوش گرم و باز از تو استقبال می‌کنم من می‌تونم تصور کنم که چقدر اون موقع خوشحال می‌شم.. و بیشتر قدر بودنت رو می‌دونم رفیق تنهایی‌های من.. و برهم‌زننده سکوت اتاق و مختل‌کننده افکار من..