هرباری که یه کتابی رو میخونی تو یه دنیای جدید، یه آدم جدید و یه فضای جدید داری زندگی میکنی. برای همینم هست که دل کندن از کتابا سخت تر از خیلی چیزای دیگست جوری که انگار عمری توی اون فرد زندگی کردی و حالا داری از دنیاش دل میکنی...
لبخندی زد و چشمانش را به صورت خونین معشوقش دوخت، سردی لوله فلزی را بر روی سرش احساس میکرد، در نگاهش آسودگی و حسرتی عمیق فریاد میکشید و تلاش میکرد خودش را از بند چشمان تلخ صاحبش رها سازد؛ اما اراده اش قوی تر از آن بود که اجازه دهد دیده های تارش او را از تماشای معشوقش در آخرین لحظات، منع کنند. تلخی لبخندش ترکی بر قلب فرد مقابلش به جای گذاشت، ترکی سنگین که دگر فرصتی برای درمانش وجود نداشت. میان لب هایش فاصله ای انداخت تا آخرین صوتش در این دنیا را تولید کند، کلمات از زیر زبانش فرار کردند و نوای زیبای "دوستت دارم" در میان هوا چرخید و چرخید و به روی ترک های قلب محبوبش نشست؛ و بعد صداهایی بلند، در آن مکان سرد طنین انداز شد؛ اما کسی نفهمید کدام یک از آنها بلندتر بود، صدای شلیک بیرحمانه گلوله سربی یا صدای هزار قسمت شدن قلب آسیب دیده ای که قطره های خون زندگی اش را مانند نقاشی ای هنرمندانه، روی بوم دیوار های سرد و تیره میدید.
Freak
خیلی دلم میخواست یه رشته ورزشیو تا آخر ادامه بدم اما فعلا بدن یه کارگر بازنشسته از من سالم تره✨