شب، یک غم صیقل خورده در عمق خودش داره.
اگر گرفتارش بشی مجبور به حس کردن میشی و با ستاره ها سرزمینی در دل میسازی پر از عشق.
و کافیه که این ساخت و ساز ها و پرورش دادنهای دل زمینگیر بکنه آدمی رو، که مرهمش فقط اشکه.
اشکها در لحظاتی که تاجران افکار مشغولیتی دارند؛ هستند، که باشند و تسکین نام بگیرند.
اشک هم فقط زمانی تار میکنه چشم رو که صدایی از ته دل بشنوه. از دل ترک خورده و لبپر شدهای مثل کاسه چینی جهاز مامان. صدا و آوایی وهمانگیز که باید چشم ببینه تا به حقیقت پشت ابر برسه.
ابرهم این وسط گرفتار صدا میشه و اشکهاش رو به زمینی ها میبخشه و غرامتش رو میده.
صدا از انتهای دل، اهل گریه رو صدا میزنه
و مشتاق انتظار شبی زیر پتو رو میکشه تا رخصت سرباز کردن آب گرانبهای اشک رو بده.
صدای توان بخش باعث دل مشغولی
وجود میشه و اشک رو میفرسته برای جلوگیری از کپک زدن چشمهای پراز حرف.
جسم سنگین تاریکی به وجود میرسه و
انسان غمزده رو با تن سرد نسیم به دنیای دیگهای میبره.
چیه این شب؟