یه معلم داریم یه روزایی میاد برامون مثنوی و لیلی و مجنون میخونه و راجع بهش بحث میکنیم خیلی رندوم از من پرسید تو میخوای چی بخونی دانشگاه؟ (خیلی یهویی اصلا داشتیم راجع به شعر حرف میزدیم یهو اینو پرسید) گفتم نمیدونم هیچ نظری ندارم بعد هی اصرار کرد گفتم یه مدت دوست داشتم نویسنده بشم توی گذشته های دور بعد بهش گفتم دبستان ۲ تا کتاب نوشته بودم و برنده شدم مسابقه و اینا گفت اگه چیزی داری بده من بخونم برات چاپ میکنم. خیلی ناراحت شدم دیگه نویسنده شدن نمیخوام... اگه چیزی داشتم حتما چاپ میکردم :(((
زندگی به عنوان قارچ خپل ๋࣭𓏲 ๋࣭ ࣪
یه معلم داریم یه روزایی میاد برامون مثنوی و لیلی و مجنون میخونه و راجع بهش بحث میکنیم خیلی رندوم ا
شاید اگه حنانه ۳ سال پیش بودم دوست داشتم ولی خیلی تغییر کردم خیلی خیلی خیلی.
خیلی از علایقم زدم و بیخیال شدم لطفا اینکارو نکنید فکر نمیکردم اینارو بگم ولی واقعا اگه رشته هایی که میخواستم خیلی توی ایران بهتر استقبال میشد الان خوشحال تر بودم نمیدونم خیلی خودم و سرزنش نمیکنم چون کسی زیاد تشویقم نکرد پس خودم رو مقصر نمیدونم واقعیتش:)