eitaa logo
nullroom
310 دنبال‌کننده
17 عکس
8 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
nullroom
lights, camera, action if she likes me, takes me home
Come on, you know you like little girls..
هدایت شده از شما در سیرک هستید.
از اینکه درک بشم می‌ترسم و در عین حال آرزوش رو دارم.
nullroom
دارم زیادی بهش فکر می‌کنم. نه، «زیادی» کلمه‌ی درستی نیست. انگار اصلاً دیگه فکری باقی نمونده که مال خ
بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد یکی بالاخره بفهمه. نه از اون فهمیدن‌ها که می‌پرسن «چی شده؟» و منتظر یه جواب ساده می‌مونن. می‌خوام یکی یه بار درست نگاه کنه و بفهمه چرا ساکتم، چرا فاصله می‌گیرم، چرا بعضی حرف‌ها رو نصفه می‌خورم و چرا وقتی زیادی نزدیک می‌شن، اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه رفتنه. ولی فکر کردن بهش هم می‌ترسونتم. چون اگه یکی واقعاً بفهمه، دیگه نمی‌تونم پشتِ «خوبم»‌هام قایم بشم، دیگه نمی‌تونم بعضی چیزها رو انکار کنم، نمی‌تونم وانمود کنم که چیزی یادم نیست. شاید بدتر از همه این باشه که یکی بالاخره روی چیزهایی که سال‌هاست بی‌اسم نگهشون داشتم، اسمی بذاره و اون «تعلق» لعنتی رو ایجاد کنه. برای همین، وقتی کسی زیادی نزدیک می‌شه، خودم در رو روش می‌بندم و بعد ته دلم منتظر می‌مونم که دوباره در بزنه؛ نه برای اینکه بازش کنم، فقط برای اینکه مطمئن شم هنوز کسی اون طرف ایستاده. ″و ما، میانِ ترس از دیده‌شدن و آرزوی کسی که بالاخره ما را ببیند، اینجا ایستاده‌ایم.″
اصلا گوش نمیده krobakو 🫩
نه هوای پرواز دارم، نه هراس سقوط.
منو نمی‌تونی خودتو نجات بده 🫩
it's not real, i won't stay.
nullroom
بعضی وقت‌ها دلم می‌خواد یکی بالاخره بفهمه. نه از اون فهمیدن‌ها که می‌پرسن «چی شده؟» و منتظر یه جواب
فکر می‌کردم بالاخره دارم بهتر می‌شم. دیگه از بعضی صداها برنمی‌گشتم، با شنیدن بعضی اسم‌ها دستم نمی‌لرزید، حتی تونسته بودم بعضی شب‌ها بدون اینکه چراغ راهرو رو روشن بذارم بخوابم. بعد فهمیدم که شاید من اصلا بهتر نشده باشم، شاید فقط عادت کردم... آخه آدم بودن هم چیز عجیبیه؛ به هر چیزی که زیاد تکرار بشه، یه جوری خو می‌گیری. به نبودن، به ترس، به خالی بودن یه صندلی، به اینکه هر بار صدای چرخش کلید توی قفل میاد، چند ثانیه نفست رو نگه داری. من امشب برای اولین بار صدای همون کلید رو شنیدم و هیچ حسی نداشتم. نه ترسیدم، نه منتظر شدم و نه حتی سرم رو برگردوندم. فقط یه لحظه با خودم فکر کردم شاید بدترین قسمت همه‌چیز همین باشه؛ اینکه یه روز چیزی که می‌تونست به یک‌باره تمومت کنه، دیگه حتی توان زخمی کردنت رو هم نداشته باشه. ″و ما، میانِ آنچه دیگر درد نمی‌کند و آنچه دیگر احساس نمی‌کنیم، اینجا ایستاده‌ایم.″