nullroom
you said "It's not funny", but it wasn't a joke.
Did we look like lovers or partners in crime?
nullroom
فکر میکردم بالاخره دارم بهتر میشم. دیگه از بعضی صداها برنمیگشتم، با شنیدن بعضی اسمها دستم نمیلر
چند وقته از آینهها خوشم نمیاد.
نه به خاطر چیزی که توش میبینم؛ به خاطر چیزیه که فکر میکنم اون میبینه. دیشب چند دقیقه روبهروش ایستادم. من تکون نخوردم، اون هم همینطور. ولی یه جایی بین اون چند دقیقه، مطمئن شدم که لبخندش زودتر از من محو شد.
شاید خوابآلود بودم، شاید هم نه. شاید گیج بودم، شاید هم نه. از اون موقع هر بار که از جلوی آینه رد میشم، یه نگاه کوتاه بهش میندازم. فقط برای اینکه مطمئن شم هنوز همون شکلیه.
بعضی وقتها هست. بعضی وقتها هم انگار فقط منتظره من حواسم رو پرت کنم.
امشب روی آینه با انگشتم نوشتم «من». چند ثانیه بعد، بخار شیشه کنار رفت و دیدم نوشته شده: «کدوم؟» پاکش کردم، دوباره نوشتم. پاکش کرد، این بار چیزی ننوشتم. فقط وایستادم و نگاهش کردم؛ اون هم منو نگاه میکرد، با همون صورت، همون چشمها، همون زخمی که روی مچ دست چپمه... فقط یه فرق کوچیک داشت، اون انگار مطمئن بود که من واقعی نیستم.
″و ما، میانِ آنچه در آینه میبینیم
و آنچه آینه از ما به خاطر میآورد،
اینجا ایستادهایم.″
انسان به هرچیزی عادت میکند . مگر نه؟
الآن ساعت چهار صبح است و اکنون در خیابانی با لامپ های قرمز راه میروم . تو مرا یاد پدرم می اندازی .
هرچه دورتر می شوم خودخواه تر میشوم . هرچه دورتر میشوم قلبم هم از تو دور میشود . هرچه زمان می گذرد توهم خودت را از قلبم خارج میکنی . با اینکه زندگی بدون تو برای سلول هایم سخت است . "با تمام سلول هایت"
و ما در هر فاصلهای ، بازهم ، در روبروی هم ایستاده ایم .
//