eitaa logo
nullroom
309 دنبال‌کننده
17 عکس
8 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
انسان به هرچیزی عادت می‌کند . مگر نه؟ الآن ساعت چهار صبح است و اکنون در خیابانی با لامپ های قرمز راه میروم . تو مرا یاد پدرم می اندازی . هرچه دورتر می شوم خودخواه تر میشوم . هرچه دورتر میشوم قلبم هم از تو دور میشود . هرچه زمان می گذرد توهم خودت را از قلبم خارج میکنی . با اینکه زندگی بدون تو برای سلول هایم سخت است . "با تمام سلول هایت" و ما در هر فاصله‌ای ، بازهم ، در روبروی هم ایستاده ایم . //
nullroom
ما دو تا مریضِ هم بودیم.
سرت میخوابیدم شبا کم ولی باز واسه چشات هلاکم
یه روز این معده خراب رو میندازم جلوی سگ
nullroom
چند وقته از آینه‌ها خوشم نمیاد. نه به خاطر چیزی که توش می‌بینم؛ به خاطر چیزیه که فکر می‌کنم اون می‌ب
اتاقم بوی آهن می‌ده. اولش فکر می‌کردم از خودمه، بعد دیدم نه؛ انگار دیوارها هم یاد گرفتن اون بو رو نگه دارن. صبح‌ها کف اتاق رو نگاه می‌کنم، شبیه صحنه‌ی جرمه. چیزهایی می‌بینم که یادم نمیاد شب قبل چطور به وجود اومدن. کبودی‌ها دیرتر از چیزی که باید می‌رن، سردردها زودتر برمی‌گردن و معده‌م هر روز یه دلیل تازه برای درد گرفتن پیدا می‌کنه. ولی دیگه ازشون نمی‌ترسم. گاهی بهشون نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم شاید آدم وقتی نتونه چیزی رو بنویسه، مجبور می‌شه یه جای دیگه‌ای، یه جور دیگه‌ای ثبتش کنه. بعضی شب‌ها اتاق بیشتر شبیه بومه تا اتاق. سکوتش، لکه‌هاش، اون بوی فلزی لعنتی توی هوا. همه‌چیز انگار منتظره من یه چیزی بهش اضافه کنم، و من اضافه می‌کنم. نه برای اینکه کسی ببینه، نه برای اینکه کسی بفهمه، نه برای اینکه کسی دل بسوزونه. شاید فقط چون برای چند دقیقه، این درد و لذت ناشی ازش تنها چیزیه که می‌تونم با دست خودم انتخابش کنم. بعد می‌شینم وسط همون اتاق و به خودم نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم چه اثر مسخره‌ای؛ از هنرمندی که هر بار برای تموم‌ کردن نقاشی، بخشی از وجود خودش رو پاک می‌کنه. و بدتر از همه اینه که بعضی شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شه، دلم می‌خواد دوباره شروعش کنم. ″و ما، میانِ میل پایان دادن و میل دوباره از نو شروع‌ کردن، اینجا ایستاده‌ایم.″