رویایِ سبزِ جنگل
باران از اسمان کبود آن شهر در پاییز سرد شروع به باریدن می کند و با اوج گرفتنش ، من غرق در رویاهای زیبای دشت های دور دستی میشوم که زمزمه های زندگی از زبان ساز ها شنیده میشود..
رویایِ سبزِ جنگل
آدما هم مثل سیمای گیتارن ممکنه یهو وسط نواختن موسیقیِ زندگی توانشونو از دست بدن و من بدون تو، گیتاریم که به سیمای قبلیش عادت کرده. بدون تو، من یه الحمبرای کهنهم که قراره گوشه ی اتاق خونهش بپوسه.
- دزیره، کیم تهیونگ نوامبر 1990.
رویایِ سبزِ جنگل
بزرگترین افسوس من برای کار های اشتباهی که کردم نیست، برای کار های درستیه که واسه آدمای اشتباه کردم.