برق چشمهات رو که پنهان میکنی، ستاره میدرخشه
و وقتی اشکهات رو حبس میکنی، آسمون به جات گریه میکنه
زمان، در نهایت و به هر نحوی که شده، خود را از شیار پنجره میانداخت تو، روی پوست و استخوانهایمان مینشست و مطمئن میشد که دلبسته نمانیم، دستهایمان را از هم دور میکرد و فاصلهها را دوست داشت