به تلاش کردن ادامه میداد، نه برای اینکه احتمال پیروزی رو میدید، چون بازی هنوز تموم نشده بود
عشق مثل کهکشان منبسط میشه
تا جایی که کلمات عاجز و فقیر بشن
و اونجا سکوت، سکوت مطلق
سکوت ناشی از وحدت روحها
حالا اگه این زخم رو تو زدی عیبی نداره، یکم دور بایست من نگران لباست هم میشم
*البته دور نرو، نزدیک بمون فقط حواست به لباس خودت و زخم من باشه
یک روز و نیمه بهجای باز کردن این جزوه فقط دیوان شمس خوندم، یکمی بهم کلمه داد و حس فقدان، درسم رو هم نخوندم و با اینکه خیلی اهمیت نمیدم و حتی قبل از امتحان خوندنش هم کفایت میکنه، با این حال ناخودآگاه مضطرب میشم
"برکه"
یک روز و نیمه بهجای باز کردن این جزوه فقط دیوان شمس خوندم، یکمی بهم کلمه داد و حس فقدان، درسم رو هم
بعد از این هم نتونستم بلافاصله درس بخونم و ابتدا یک شعر گفتم، بدون اینکه قصد داشته باشم شبیه وزنهایی شد که مولوی میسرود
که قلم بسیار واگیرداره، تو از هر نویسنده/شاعر که بخونی، حتی اگر 'نویسنده' نباشه و فقط کلمات رو پشت هم ردیف کرده باشه، برای مدتی هرچند کوتاه، در تو تصرف میکنه، در انتخاب واژگانت و چینش اونها یا آواشون بهش پیوسته میشی، راه فراری هم نداره