عشق مثل کهکشان منبسط میشه
تا جایی که کلمات عاجز و فقیر بشن
و اونجا سکوت، سکوت مطلق
سکوت ناشی از وحدت روحها
حالا اگه این زخم رو تو زدی عیبی نداره، یکم دور بایست من نگران لباست هم میشم
*البته دور نرو، نزدیک بمون فقط حواست به لباس خودت و زخم من باشه
یک روز و نیمه بهجای باز کردن این جزوه فقط دیوان شمس خوندم، یکمی بهم کلمه داد و حس فقدان، درسم رو هم نخوندم و با اینکه خیلی اهمیت نمیدم و حتی قبل از امتحان خوندنش هم کفایت میکنه، با این حال ناخودآگاه مضطرب میشم
"برکه"
یک روز و نیمه بهجای باز کردن این جزوه فقط دیوان شمس خوندم، یکمی بهم کلمه داد و حس فقدان، درسم رو هم
بعد از این هم نتونستم بلافاصله درس بخونم و ابتدا یک شعر گفتم، بدون اینکه قصد داشته باشم شبیه وزنهایی شد که مولوی میسرود
که قلم بسیار واگیرداره، تو از هر نویسنده/شاعر که بخونی، حتی اگر 'نویسنده' نباشه و فقط کلمات رو پشت هم ردیف کرده باشه، برای مدتی هرچند کوتاه، در تو تصرف میکنه، در انتخاب واژگانت و چینش اونها یا آواشون بهش پیوسته میشی، راه فراری هم نداره
"برکه"
عجب بارون به موقع و زندهای به جای پناه گرفتن توی ایستگاه یک ربع پیاده اومدم و گذاشتم من رو هم در ح
📨 #پیام_جدید
📝 متن پیام : _دو سان، تا حالا بی هدف از خونه زدی بیرون؟
امروز بدون مقصد تو خیابونا سرگردون بودم،تا حالا با اینکه چتر همراهت داشتی، زیر بارون خیس شدی؟ اینکاری بود که من امروز کردم. روز گرمی بود و بارون کاملا خنکم کرد، بعد از نیم ساعت راه رفتن، بارون بند اومد و یه صحنه فوق العاده زیبا جلو چشمم ظاهر شد، یه رنگین کمون بزرگ دیدم، انگار می تونست هر آرزویی که دارم رو برآورده کنه، راستش بی هدف و سرگردون بودن بعضی وقتا خیلی خوبه، بعضی وقتا بدون نقشه به دل دریا زدن، بی نظیره.
~ اون روز یه بارون بهاری فوقالعاده اومد، هنوز گاهی یادش میافتم، جایی که باید خطم رو عوض میکردم قطرات شروع کردن به افتادن، رفتم توی ایستگاه منتظر بشم ولی بارون شدت گرفت و انگار که پیچش سکانس اتفاق بیفته، برگشتم و از زیر سایبون اومدم بیرون، قطرههای بزرگ انگار تموم تاریکی اون روزا رو پاک میکردن، با آرومترین سرعت همهی راه رو پیاده اومدم، بینظیر بود.
مولوی گفته:
'قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر
پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا'
یعنی که قصد ندارم در وزن شعر بگم، قافیه رو بچینم، آرایه بهکار ببرم، این چیزیه که بر ذهن و زبونش جاری میشده
یه نویسنده/شاعر نمیاد به این فکر کنه که حالا بذار درباره این چیزی که احساسم رو برانگیخته یه جملهی عمیق بنویسم، قبل از اینکه بفهمه کلماتش سرهم میشن
که سهراب میگه: 'حملهی واژه به فکّ شاعر'
منظور رو میگیرین؟ اگه به یکسری مفاهیم پی بردی و حالا به اصطلاح عمیق شدی، دیگه لازم نیست بگی حالا بیا یه تفکر یا مباحثهی عمیق داشته باشیم، چون مثل اینه که جاری شده باشه توی خونِت