خیلی چیزها داره تبدیل به پوسته میشه، بدون تاریخچه، بدون خاطره، اشیای قدیمی رو دور میریزی و یک ظاهر زیبا میخری، هیچ احساسی درش نیست، یک مسابقهی سرعت بی سر و ته
و حالا حس میکنم که دور و دورتر میشم، من اینجا گیرافتادم و کسی صدام رو نمیشنوه، راه ارتباطی وجود نداره، معنی رو از دست دادهم و حالا چیزی که تنهایی رو قابل تحمل میکرد هم ازم گرفته میشه
هدایت شده از Moonchild
این احساس با کلمات قابل توصیفه ولی ذهن آشفته من نمیتونه پیداشون کنه، با واقعیت تطبیقشون بده، به هم متصلشون کنه و یک جمله ی صادق بسازه.
هر چی میگم و مینویسم محصول انفجارای هیجانی وقت و بی وقتی ان که جهتی ندارن و بعدا با خوندنشون یا به یاد آوردنشون نمیتونم بگم "زمانی این احساس متعلق به من بود." چرا که نمیدونم معیارم برای نوشتن، حقیقت بوده یا صرفا خوش آوایی لغاتی که پشت سر هم اومدن.
از اول هفته انگار یه موجودی پاش رو گذاشته بود روی گلوم، کاملا بیسامان و آشفته بودم و حال حضور در اینجا یا هرجای دیگه رو نداشتم، احساس خفگی میکردم نمیتونستم چیزی بنویسم یا بکشم و توقع فعالیت هم ازم میرفت، از اونجا فاصله گرفتم، تقریباً فرار کردم و برنگشتم (which I think I've got them upset with me) اینجا کمی آرامتر شدم و خوابیدم و خوابیدم، دیگه توی اتاق تاریک با گریه سر نکردم، کمی از لانا شنیدم، درباره محل قرارگیری سیارهها و خورشید و ماه موقع تولدم خوندم، آلبومهای عکس قدیمی مربوط به سی تا پنجاه سال پیش رو پیدا کردم و احتمالاً بیش از سه بار هرکدوم رو تماشا کردم و عکس جوانی و کودکی خانوادهم رو طراحی کردم و در قدم آخر بعد از یک ماه اصرار موفق شدم موهام رو اونقدر کوتاه کنم که در ده سال اخیر بیسابقه بوده