eitaa logo
"برکه"
535 دنبال‌کننده
443 عکس
12 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Moonchild
این احساس با کلمات قابل توصیفه ولی ذهن آشفته من نمیتونه پیداشون کنه، با واقعیت تطبیق‌شون بده، به هم متصلشون کنه و یک جمله ی صادق بسازه. هر چی میگم و می‌نویسم محصول انفجارای هیجانی وقت و بی وقتی ان که جهتی ندارن و بعدا با خوندنشون یا به یاد آوردنشون نمیتونم بگم "زمانی این احساس متعلق به من بود." چرا که نمی‌دونم معیارم برای نوشتن، حقیقت بوده یا صرفا خوش آوایی لغاتی که پشت سر هم اومدن.
سبُک سفر کن.
از اول هفته انگار یه موجودی پاش رو گذاشته بود روی گلوم، کاملا بی‌سامان و آشفته بودم و حال حضور در اینجا یا هرجای دیگه رو نداشتم، احساس خفگی می‌کردم نمی‌تونستم چیزی بنویسم یا بکشم و توقع فعالیت هم ازم می‌رفت، از اونجا فاصله گرفتم، تقریباً فرار کردم و برنگشتم (which I think I've got them upset with me) این‌جا کمی آرام‌تر شدم و خوابیدم و خوابیدم، دیگه توی اتاق تاریک با گریه سر نکردم، کمی از لانا شنیدم، درباره محل قرارگیری سیاره‌ها و خورشید و ماه موقع تولدم خوندم، آلبوم‌های عکس قدیمی مربوط به سی تا پنجاه سال پیش رو پیدا کردم و احتمالاً بیش از سه بار هرکدوم رو تماشا کردم و عکس جوانی و کودکی خانواده‌م رو طراحی کردم و در قدم آخر بعد از یک ماه اصرار موفق شدم موهام رو اونقدر کوتاه کنم که در ده سال اخیر بی‌سابقه بوده
' این غم خاکستری نیست، تاریک نیست. این غم سرخه و تا دنیا دنیاست زبانه می‌کشه. '
حالا آسمون هم برات گریه می‌کنه، سلام بر قلب کوچک شکسته‌ت.
"برکه"
Last night was the last night at home for a month.
بعد برمی‌گردم خونه برمی‌گردم خونه و یادم میاد که چقدر دلم می‌خواست ازش برم همه‌چیز داره بدتر می‌شه، من بی‌حوصله‌ترم و حال موندن ندارم همه‌چیز بوی نا گرفته من پشت شیشه‌های سرد انتظار گیر افتادم و ما قرار نیست به هم برسیم، من اون پشتم و تو نمی‌فهمی من چی میگم، پس دست از اشاره کردن برمی‌دارم تپش قلب تمام بدنم رو می‌لرزونه من بی‌حسم ولی اشک می‌شم، لبخند می‌شم من متوجه نیستم آیا همه‌ی این‌ها کاغذیه؟ تموم این‌ها با یک بازدم مثل دونه‌های قاصدک فرار می‌کنن؟
دلم می‌خواست بقیه راه رو هم دنبال ماشین بدوم، بدون اینکه بخوام سوارش بشم یا بایستم برای نفس گرفتن تا وقتی درحال دویی انگار این تنها کاریه که قراره انجام بدی، تویی و پاهات و ذهنی که به جز تحریکات حسی کوتاه‌مدت دریافت نمی‌کنه، همین
منظره‌ای که اون‌جا به یه قطعه گوش می‌دادی باهاش پیوند می‌خوره، گاهی احساساتت هم به موسیقی‌ای که شنیدی می‌چسبن، سال‌ها بعد اون رو پخش می‌کنی و پرت می‌شی یه گوشه‌ای از گذشته، احساسات هم در نزده میان تو
برای من انواع مختلفی از تنهاییه که توی این قطعات گیر افتادن، تنهایی با رنگ‌ها و طعم‌های متنوع، الان یکی پخش شد که مسیری که برای رفتن به دانشگاه طی می‌کنم رو واضح به یادم آورد، تاحدی دقیق که حتی نیازی نیست نیمه‌ی دوم سال رو برم تا یادم بیاد اون‌موقع چه شکلیه
مرگ‌‌های در راه حقیقت، از عسل شیرین‌ترن.
پدر، پریشانِ پرپر شدن پسر.
سیل خون روی دست پدر جاری شد، قطره‌ها روی چهره‌ش، روی عباش. اگر زمین قطره‌ای دریافت می‌کرد ساکت نمی‌موند، خون پسر رو به آسمون پاشید و آسمون یک قطره‌ش رو هم پس نداد. [تصور می‌کنم که] حضرت حیران شد، پسر رو در عبا پنهان کرد، یک نگاه به لب‌های خشکیده می‌انداخت، یک نگاه به خیمه‌ها. یک قدم به جلو برمی‌داشت، باز برمی‌گشت. طفل رو که دست و پا می‌زد تاب می‌داد. بعد فرمود: هوّن بي، ما نزل بي انّه بعين الله، بهم سخت نمیاد چون پیش چشم تو ام.