متأسفانه کاری هم ازم برنمیاد که بتونم برای خدمت به جمع انجام بدم، هرروز دارم خودم رو بیشتر جمع میکنم و کنارتر مینشینم تا فقط اونجا باشم و حرف رهبر رو زمین ننداخته باشم.
ناراحتم بچهها، کلاس موردعلاقهم رو ممکنه نتونم شرکت کنم. :((( باز این دانشگاه اومد چید وسط همه چی.
شما هم این حس رو داشتین که نمیخواین یه تجربهی متوسط و متداول (typical) انسانی باشین و تلاش کردین که حداقل در بعضی جهات از زیر زنگولهی منحنی بهنجار بیرون بیاین و به سمت بهترینها برین ولی معمولیتر هم شدین؟
هدایت شده از 🇵🇸Season2🇮🇷🎒
من حتی حاضر شدم به سمت بدترین ها هم برم فقط ازین نمودار خارج شم بازم نتونستم
ورزش رزمی فقط اونجایی که هرهفته یه کبودی جدید رو بدنت پیدا میکنی و بهشون لبخند میزنی چون نشونهی حرکت و رشدن. >>
هرکسی رو که نقاشی میکنم، این حس رو میگیرم که بهتر میشناسمش؛ یاد میگیرم چطور نگاه میکنه، پیچ و تاب موهاش چطوریه، پوستش چه رنگیه. اگه قرار باشه زمان طولانی پای نقاشیش بشینم بعد مدتی احساس میکنم باهاش ارتباط برقرار کردهم، آخه مگه چقدر پیش میآد بخوای ساعتها به چشمهای کسی نگاه کنی؟
حالا انگار میشناختمت زهراکوچولو، انگار یه بار بغلت کردم، موهات رو نوازش کردم و بهت قول دادم وقتی بزرگتر بشی نقاشیت رو میکشم.
شبیه فرشتههایی، فرشتهی آقا.
صورت نازت رو برای ماندگارشدن توی دفترم کشیدم، به این امید که اون کسی که دردونهش بودی هم نگاهم کنه.
* چه جوری با رنگ ها این کار رو میکنی؟ =)
~ با صبر و زمان، کشیدنش خیلی طولانی بود :)