سیزده ساعت از روزش میگذشت شونزدهمین روز از هشتمین ماه سال ۵۹، بوی مربای مادر بزرگ تمام فضای خانه را پر کرده بود. او هم مثل همیشه تکیه بر اپن داده بود و منظری مقابلش را تماشا میکرد؛ دستان چروک مادر بزرگ که قاشق بزرگ چوبی را محکم در دست گرفته بود و آن را هم میزد، به دلیل شرایط نتوانسته بودند کیکی تهیه کنن اما مگر خدیجه خاتون میگذاشت تولد نوه اش بدون شیرینی سپری شود ؟!
تقدیم به : Mahda_Thrnjd