eitaa logo
137 دنبال‌کننده
734 عکس
175 ویدیو
0 فایل
دختری در گیرودار زندگی، آخرین پلاک ، شیفته‌ی آقای امام رضا ، بنت التی‌ دوست دار بندگان همراه و پایه . کپی؟ -چیزی برای کپی نیست بنده‌خدا ولی بازارسال کن شوما. جان دلم ؟ https://daigo.ir/secret/7652646016 تریامون‌ : @Cafetery ۱۷ - دی - ۱٤٠‌٣
مشاهده در ایتا
دانلود
دنیا از دید من :
https://eitaa.com/Foresthideout/577 دلیل خوشحالیه‌ امشبم‌ 😭🤍
الان فقط یه نشونه میخوام تا بفهمم حرفام بهتون رسیده یا نه.
*
سی‌و‌یکم شهریور ۱۳۵۹ بود. خورشید، آخرین نورهای تابستان را با دستانی گرم و کش‌دار روی دیوارهای کاه‌گلی می‌کشید. من، کودک آن روزهای دور، کنار حوضی نشسته بودم که آبش هنوز طعم خنک مادرانه داشت. هندوانه‌ای در دل آب آرام گرفته بود؛ سبز و سنگین، مثل رازی شیرین در آستانه‌ی گشودن. مادرم با لبخندی خسته اما روشن، آمد. دستش بوی نعنا می‌داد. با کاردی قدیمی، پوست هندوانه را شکافت؛ و رنگ سرخ آن، مثل پرچمی شاد از دل تابستانی در حال رفتن، بلند شد. بابا از ته حیاط صدایمان زد: «بخورید بچه‌ها، این آخرین هندونه‌ی تابستونه...» و من، میان طعم شیرین هندوانه و صدای خش‌خش برگ‌های زرد، مزه‌ی بی‌دغدغه‌ترین روزهای زندگی را چشیدم؛ بی‌آن‌که بدانم آن روز، در تقویم، نام آغاز چیز دیگری را هم با خود داشت. تقدیم به : https://eitaa.com/dazirap
بیستم مرداد ۱۳۶۰ بود. ظهر که شد، صدای اذان از بلندگوی مسجد قدیمی محله پیچید و گرمای هوا مثل مهری سنگین روی کوچه‌ خاکی افتاد. من کنار پنجره نشسته بودم، دفتر مشقم باز، اما نگاهم به درخت توت ته حیاط بود، جایی که گنجشک‌ها بی‌وقفه می‌پریدند و جیک‌جیک می‌کردند، بی‌خبر از تقویم، بی‌خبر از دنیای بزرگ‌ترها. مادرم از آشپزخانه صدایم زد، گفت: «پاشو، آفتاب رفته، یه‌کم آب بپاش جلوی در، خاک بلند نشه.» من پاشیدم. بوی خاکِ خیس برخاست، همان بوی آشنای عصرهای مرداد که آدم را می‌برد به دل کودکی، به ظهرهای بی‌عجله، به شب‌هایی که خواب، بی‌هیچ ترسی می‌آمد. آن روز، روز خاصی نبود، اما حال‌و‌هوایش جوری بود که انگار زمان، همان‌جا نشسته بود و دلش نمی‌خواست جلوتر برود. تقدیم به : Blue_86
پنجم فروردین ۱۳۶۰ بود. نسیم بهاری، لای پرده‌های سفیدِ گل‌دار می‌دوید و صدای کلاغ‌ها از دور با صدای رادیوی روشن توی اتاق قاتی شده بود. من، دختربچه‌ای با موهای بافته و روبان‌های قرمز، کنار حوض نشسته بودم و انگشت توی آب می‌چرخوندم. مادرم توی ایوان، سبزی‌پلو پاک می‌کرد و زیر لب ترانه‌ای قدیمی زمزمه می‌کرد که فقط عیدها یادش می‌اومد. توی دلم هنوز هیجان عیدی‌های روزهای قبل بود، هنوز صدای خنده‌ی دایی‌ها و بوی اسپند توی ذهنم می‌چرخید. روبه‌روی سفره‌ی هفت‌سین ایستادم، تخم‌مرغ‌های رنگی را نگاه ‌کردم و با خودم گفتم: «کاش هیچ‌وقت از پنج فروردین جلوتر نریم.» آسمان روشن بود، دلِ زمین تازه، و من فکر می‌کردم دنیا همین حیاط است، همین بوی بهار، همین صدای مادرم. تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/3790931140C346fb3b4a2