فرض کنین این اتفاقات توی درس تاریخ بیاد و جزو حذفیات باشه و معلم درس نده :::: ))))))
با حرف های حانیه میتونم حس کنم دارم گوشه گوشه تهران رو قدم میزنم بدون اینکه اونجا حضور فیزیکی داشته باشم. انگار دارم با چشمام میبینم جاهایی رو که ترامپ دستی بهشون کشیده و برای عید آزادشون کرده.
دوشنبه ۱۳ بهمن ماه ؛
بعد از سال ها مشهدی نسیبم شده بود که میتوانستم عطر امام رضا را در آن استشمام کنم میتوانستم تفاوتش را با سفر های قبل به وضوح حس کنم، انگار هر بار که میرفتم حرف دست امام رضا بر سرم کشیده میشد، انگار کسی پیش گوشم زمزمه میکرد " هرچه میخواهی بخواه این بار نوبت حاجت گرفتن توست. " مطمعن بودم هرچه بخواهم را دریافت میکنم.
به بهانه ضریح خلوت به سمت دارالحجه حرکت کردم؛ از شلوغی زنان عرب در زیر کنبد آقا هراس داشتم در زمان کودکی گاهی آن ها را دیده بودم که چگونه خودشان را برای زیارت به سمت ضریح میکشانند و دیگران را به گوشه کناری پرت میکنن.
مانند همیشه عجله امان آرام بودن را نمیداد قبل از انکه پایم را بر روی اولین پله بگذارم کفش هایم را بیرون آوردم؛ باور داشتم از پله به بعد جزو خانه آقا محسوب میشود حتی نمیخواستم با کفش پا بر روی پله های برقی بگذارم؛ بی انکه امانی که آن پله ها بدهم آن ها را دوتا یکی طی کردم و پایین آمدم؛ داخل که شدم ضریح را دیدم مثل همیشه خلوت نبود اما میتوانست اطمینان دهد که تا حداقل پانزده دقیقهی دیگر دستانم آن دایره های خنک را لمس خواهد کرد. کیسه کفش را به دستم گره زدم و چادرم را بالا گرفتم و دویدم نمیدانم آن همه عجله برای چه بود اما فقط میخواستم بر روی کاشی های خنک زیرزمین بدوم و سر بخورم. نزدیک ضریح شدم همهمه های فروانی گوشم را پر کرده بودند نمیخواستم به هیچکدامشان گوش کنم اما انگار یکی از گفت و گو ها به ناچار و بی اجازه عصب های شنواییم را تحریک کرد. میشنیدم که دوخادم در رابطه با کارت های عروسی و نامه هایی که درون ضریح انداخته شده بودند صحبت میکردند. بعد از زیارت به طرف مکان استراحتمان روانه شدم در راه فکرم مشغول یک چیز بود؛ "شاید امام رضا نامهی مرا به حضرت آقا برساند" .
نمیدانم چرا این فکر را میکردم اما میخواستم باور کنم که میشود؛ تا بحال فرصت دیدار و نامه نوشتن برای نائب امام زمانم را نداشتم و آداب این کار را نمیدانستم اصلا نمیدانستم باید در چه کاغذی حرف هایم را بنویسم.
بالاخره کاغذی پیدا کردم و دخترانه برای پدرم نوشتم؛ حرف های دلم را نوشتم، حرف هایی که در دلم سنگینی میکردند و میدانستم تنها گوشی که حاضر به شنیدن آن ها هست مربوط به حضرت آقاست و تنها دلی که میتواند آن ها را در کنجهی خود جای دهد دل پدر عزیز و مظلوم من است.
نامه را نوشتم و تنها یک خواسته ای که داشتم را ضمیمه آن کردم؛ نامه ام پاکت نداشت و دلیلش را اینگونه توجیه کردم " نامه ای که نشان و پوشیه نداشته باشد بیشتر در خاطر میماند " ؛ دودل بودم از بردن و انداختنش درون ضریح. نمیدانستم اصلا کار درستی هست یا نه، با ذهن و قلبم کلنجار رفتم و آخر در آخرین روز سفر آن را به حرم نبردم با خود گفتم بار دیگر نامه ای بهتر بنویسم تا به محضر آن مرد بزرگ برسد؛ نامه را درون کیسه گذاشتم و با خودم به یزد آوردم.
یکشنبه ۱۰ اسفند ؛
با شنیدن خبر شهادتشان تنها یک چیز در ذهنم میگذشت " کاش نامه را انداخته بودی لااقل ایشان از حضورت مطلع میشدند و نامت را میدانستند ".
#دفترچه_خاطرات
داشتم میگفتم: حضرت آقا تمام دوستاشون و هم راه هاشون رو با خودشون بردن. انگار تمام آدم هایی که برای زمان حضرت آقا کار میکردن رفتن.