سال دوم دبیرستان بود که عازم شلمچه شدیم قرار بود از یادواره شهدا دیدن کنیم دقیق به خاطر نمیآورد کجا بود اما میدادم سر تا سر خاک با چند ساختمان؛ کنارش دستفروشان نشسته یا ایستاده بودند انگار میدانستند گروهی قرار است برای بازدید بیایند. از بین تمام فروشنده ها غرفه ای نظرم را جلب کرد و از بین تمام وسایل آن غرفه تنها یک تسبیح چشمم را گرفته بود یادم میآید برای رنگش با دوستم مشورت گرفتم مانده بودم صورتی را بردارم یا سفید. آخر همان صورتی را برداشتم قرار بود این تسبیح را به تمام ضریح ها و مکان های مقدس تبرک کنم و در آخر عمر آن را در کفن بگذارم اما غافل از آنکه این تسبیح چند سفری همراهم نخواهد ماند.
سفر مشهد بود در همان سال و با همان رفقا برای وضو رفته بودم و طبق عادت آن را همراه خودم بردم اما در روشویی حرم جاگذاشتم؛ وقتی که برگشتم هرکجا گشتم او را نیافتم.
به پیشنهاد رفقا برای عوض کردن حال به سمت ضریح رفتیم یادم آمد که قرار بود آن را به ضریح متبرک کنم در همین فکر ها بودم که دیدمش، لا به لای دستان کوچک دخترکی که در آغوش مادرش بود درست زیر گنبد در کنار ضریح آنجا فهمیدم این تسبیح برای من نبود برای همان دختری بود که موهایش را روی شانه اش ریخته بود و حالا همبازی جدید پیدا کرده بود انگار رنگش را هم خودش انتخاب کرده بود صورتی.
بچها یه دعا هم برای این دختر مظلوم بکنین که تمام دلنگرانی هاش تبدیل بشم به دلآرومی🤍.
سارانگ
٤٠٠ شدیم مبارک بدخواهامون
رفقا اینجا بر پایه دوستی و رفاقت و هم صحبتی روی پاست اگه روح هستید اینجا نباشید.
عکسهایتان را بر دیوار صورتی میچسبانند؛ از شما میگویند از رفتار هایتان از گفته هایتان مگر میشوند کودک باشی اما بزرگ مگر میشود هم آینده ساز کشورت باشی و هم جانفدای آن. مگر میشود شب جشن تولدت باشد و فردا روز شهادتت. مگر میشود مادرت در خیال آینده ای درخشان برایت روز ها را سپری کند و تو فکر رفتن باشی. مگر میشود پدرت در آرزوی بزرگ شدنت صبح ها را به شب برساند و تو اما بزرگی باشی که وقت شهادتت رسیده باشد.
امسال روز دختر را در کنار پدر و مادرت نبودی دخترم، امسال با شوق از تزئین کیک و کادو ها دور خانه را نگشتی و پدر را یک دل سیر نبودی. امسال مادرت هنگام فوت کردن شمع های کیک ذوق چشمان کوچکت را ندید؛ امسال نبودی که برایت بخوانند "هرکی دختر داره جاش وسط بهشته" امسال تو زود تر از همه رفتی.
روزتان مبارک دخترکان بیگناه کشورم؛ چقدر مانند رهبرامان مظلوم کشته شدید.
صورتی پوشیده بود و کش موی نازی که پدرش برایش خریده بود را سر میکرد آخر میخواست به دیدار پدر برود؛ امروز روزی بود که پدرش با کیک و کادو در خانه را میزد و منتظر آمدن ریحانهی خانه میشد تا بعد از آمدنش با کیک دخترانه در دستش او را شگفت زده کند و برق چشمان یکدانه دخترش را ببیند. اما امروز او بود که کیک میخرید و پدر را سوپرایز میکرد؛ امروز او بود که در کنار خانه همیشگی پدرش مینشست و سر کج میکرد تا پدر بتواند کش مویش را ببیند، او بود که سرش را روی سنگ سردی میگذاشت تا شاید اینبار هم پدر به رسم قدیمشان موهایش را نوازش کند. اینبار پدر نبود تا بتواند در روی پاهایش بنشیند و باهم شمع را فوت کنند؛ امروز پدر نبود تا دوباره آرزو کند تا فرشته برایش عروسک های صورتی بیاورند.
امروز پدر نبود تا پس از فوت کرد شمع او را بغل گیرد و لپ هایش را غر در بوسه کند.
حالا او مانده و قاب عکسی از پدرش. حالا او مانده و یک دنیا ایکاش حالا او باید با یک تکه سنگ در و دل کند و پشتش به تکه چوبی گرم باشد.