روز های عجیبی را زندگی میکنیم؛ دقیقه هایی بین بودن و نبودن انگار در این لحظات بیشتر قدر زندگی را میدانیم و بیشتر زندگی میکنیم. انگار اکنون درک کردهایم جمله "خدا را چه دیدی شاید فردا نباشم" و درست است هرچیزی امکان دارد؛ شاید دست سرنوشت فردایی برایمان رقم نزند، شاید این دقیقه ها دیگر برایمان رخ ندهد، شاید.. انگار نیاز است تا جنگ شود تا ناامن باشیم تا هر لحظه خطر مردن بیخ گوشمان باشد تا یادمان بیاورد "آهای تو زندهای پس زندگی کن". جنگ نعمت است چه برای کسانی که میروند و چه برای کسانی که میمانند.
تنها کسی که میتونم همه جوره روش حساب کنم مامانمه؛ مامانمه که نمیذاره(ن) خم بشم اما نشکنم، مامانمه که کامل منو بلده(ن) و بهم نشون میده که واقعا از زندگی چی میخوام، مامانمه که میدونه(ن) چی میخوام بدون اینکه بهش(شون) بگم، مامانمه که نازمو میکشه(ن)، مامانمه که در مقابل تموم زورگویی های دنیا سپر بالای من میشه(ن)، مامانمه که منو خیلی بهتر از اینی که هستن میبینه(ن) و باورم داره(ن)، مامانمه که مراقبمه(ن)، مامانمه که قند روز های تلخه منه، مامانمه که پای ثابت چای خوردنمه(ن)، مامانمه که واقعا آرزوی خوشبختی منو داره(ن)، مامانمه که از ته ته ته قلبش دوستم داره(ن)، مامانمه که دواگلی روز های عذاب و تنهایی منه(ن). مامانمه که رفیقمه(ن).
درست است جان دل؛ مگر گمان میکنی در این عالم چند نفر را میتوانی ببینی که دوستیشان حقیقی باشد نه از سر ترحم و حسادت؟ چند نفر را میتوانی نام ببری که در خوشی نه بلکه در ناخوشی کنارت راه بروند. درست است یاد آن جمله معروف "در خوشی و ناخوشی" عقد غربی افتادیم؛ کاش عهد نامهای هم برای دوستی ها داشتند آنان که ادعای همهچیز دانی میکنن ای کاش مابین تمام نوشته ها پیوند نامه رفاقت هم یافت میشد. مثلا چه مینوشتند؟
مثلا مینوشتند "خوشحالی هایتان را هم شریک شوید اما در غم یکدیگر را تنها نگذارید" مثلا مینوشتند "هم گوش شنوا باشید و هم همصحبت یکدیگر" مثلا مینوشتند "برای یکدیگر خوبی بخواهید" مثلا مینوشتند "تنها مرگ میتواند این رفاقت را پایان دهد".