صبح بدترین خوابِ دوم عمرم رو دیدم و حالا دیگه زندگی بس.
لعنتش کنه خیلی واقعی بودد.
منمینویسمتوبخوانی.
هنوز نرسیده به مقصد دلتنگ خونم؛ من مامانمُ میخوااام.
حدود یک ماه از این پیام میگذره..
امشب شب آخریه که مهمون آقا امام رضا و آقای شهیدم.
درحال بارگزاری..
روز اول پشیمونی برای اومدن به این دوره از چشمام و حرف هام میبارید. من دختری نیستم که بتونم راحت ارتباط بگیرم و راحت با دیگران صمیمی بشم. دختری نیستم که روابط اجتماعی خیلی خوبی داشته باشم و نمیدونم چرا اولین باری که قضیه این دوره مطرح شد با کمال میل قبول کردم. نمیدونم چرا قبول کردم سی روز از خانوادم دور باشم و با دخترایی سر کنم که تا بحال حتی هم کلام هم نشده بودم. یادمه زمانی که بحث رفتن بود دلم از دنبا گرفته بود و به قصد قرار از مشکلات و پناه به امام رضا به چییز دیگهای حتی فکر هم نکردم.
امروز آخرین روز از دوره بود و حالا تموم شد. من خیلی چیزا توی این مدت شاید بلند فهمیدم و مهم ترینش این بود که فهمیدم خدا خیلی خیلی منو دوست داره. شما رو سر راهم قرار داد تا این دوری قابل تحمل بشه. مطمعنم که تصاویر این روز ها دلیل لبخند چند ثانیه قبل از مرگم خواهند شد.
اینکه باید از ۲۸ شهریور برم دانشگاه کارمای مسخره کردن بچه مدرسهای هاست؟