هدایت شده از •• 𝑺𝒂𝒅𝒓𝒂 𝑮𝒓𝒂𝒑𝒉𝒚 ••
همه جای کوچه پر از آت و آشغال و خورده آجر است. لاستیکهای کهنه و پاره دوچرخه، بطریهایی که برچسبشان کنده شده، مجلههای پاره پوره، ورقهای زرد شده روزنامه، همه و همه در روی تلی از خرده آجر و خاک پخش و پلا شده بود. بخاری آهنی زنگ زده و گرازهای به گوشهای افتاده بود. اما در میان همه این آت و آشغالها، دو چیز بود که نمیتوانستم از آنها چشم بردارم. یکی بادبادک آبی که نزدیک بخاری زنگ زدهای افتاده بود، دیگری شلوار مخمل کبریتی حسن که روی کپهای خورده آجر پرت شده بود.
📚 • بادبادک باز
تقدیم به • افکار دهه هشتادیا
من عید رو فقط برای فیلم و سریال دیدن های بعد از نصف شبش دوست دارم
کاش زودتر عید بشه
افکار دهه هشتادیا
من با کوچکترین کمتوجهی:
وقتی دوستم از ۱۰ تا ریلزی که براش فرستادم فقط ۹ تاشو لایک کرد: