میانِ روزمرگیام
در میانِ قهوه و چای
و در دلِ کلماتی که گاه میخوانم
میانِ برگ گلی که نگاه میکنمش
و در میانِ نوا و کلامِ موسیقی
میانِ فیلمهای عزیزی که گاه میبینم ؛
تو در حضوری و انگار ، در کنارِ منی
کجایِ تصویری ؟
که هستی انگار و
حقیقتاً اما ؛
نبودهای هرگز !
دلم میخواد بمب ساعتی وصل کنم به خودم و تو دقیقههای آخرش درحالی که روی این صندلیا که تکون میخورن نشستم ؛
بهت زنگ بزنم و همه چیزو بگم چون بالاخره یجایی بایدبفهمی .
- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
یادت نره من حتی تو اوج شلوغی حواسم بهت هست.! وقتایی که غریبی میکنی و کلافه ای ، خودت نیستی . . من می
میخوام بهت بگم که ؛
از غم چشمات واسم بگو .
به هیچکس نمیگی میدونم که اونقدر بهت نزدیک نیستم ولی به من بگو . .
همه ی راز اون اندوه چشمای شرقیتو بگو بریزش بیرون ؛ حتی اگر شده حلِّش کن بریز تو وجود من ، ولی نبینم من ناراحتی .
تو واسه زندگیم مثل این میمونی که یه اتاق کاملا تاریکه و چیزی دیده نمیشه یهو یکی با چراغ میاد تو و همه جارو روشن میکنه؛
میفهمی که چی میگم ؟
- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
دارم از دلتنگی ؛ به بیست و هفت هزار و نهصد و ده قسمت مساوی تقسیم میشم .
به حس دلتنگی برای چیزای که تاحالا تجربشون نکردیم چی میگن ؟ همون .
من رویاهای شبانت نیسم .
از پیشم نرو ؛
مث عشاق در فیلم ُ رمان ، نبرد عاشقانهای نمیسازم .
من شعرهای عاشقانه ندارم در جیبم اما حرفهایم با تو کم نیس .
نه از پیشم نرو .
لبهایم از حرفای قشنگ خالیست . .
دستهایم از دستهای تو ؛ بمان .
- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
دوست دارمش ، مثل دانهای که نور را ؛ مثل مزرعهای که باد را ، مثل زورقی که موج را .
میخواهمت آنچنان که ابر آسمان را .