- ᴛɪᴇᴋᴀᴀʟ
تو مث بارونی ؛ اگه نباره این باغچه یروزی خشک میشه . .
و آرامشی ؛ مثلِ هوای بعد بارون !("
بیا تا دیر وقت تو کوچه های شهر قدم بزنیم .
بیا بریم فلافل کثیف بخوریم با کوکا .
بیا تو خیابون بدون اینکه خجالت بکشیم همو بغل کنیم .
بیا بشینیم تو پارک بلند بلند آهنگ بخونیم .
بیا ی شب باهم مست کنیم تا خوده صبح بخندیم .
بیا بریم دریا باهم طلوع خورشید و ببینیم .
بیا بریم دشت رو سبزه ها دراز بکشیم ابرارو نگاه کنیم .
بیا بریم کویر شب که شد ستاره هارو بشماریم .
بیا زیر بارون باهم تانگو برقصیم .
بیا یه شب تا صبح درباره رویاهامون حرف بزنیم .
بیا یجوری زندگی کنیم انگار که هیچکس مارو نمیبینه .
باشه اشکال نداره ؛
هم نامهربون باش ، هم آفت جون باش .
ولی توروخدا با دیگرون نباش .
غافلی از حال دل
ترسم که این ویرانه را ؛
دیگران بی صاحب انگارند
و تعمیرش کنند!
- صائب تبریزی .
دلم میخواد بهش بگم میشه آدم اَمنت باشم؟
میشه تمام حرفات پیش من باشه؟
میشه غماتو بیاری پیش من باهم مصرف کنیم؟
میشه دنیاتو با من نصف کنی؟
میشه دست منو بگیری و از همه دنیا دست بکشی!؟
تنهایی رو پای خودت وایسی ،
ولی یکی هم کنارت باشه که بهت بگه ؛
منم حواسم بهت هست . .
من همیشه که به تو فکر نمیکنم ؛
مثلا هر وقت کتاب میخوانم ،
بعد هی یک بند را نمیفهمم
و از اول میخوانم یعنی دارم
به تو فکر میکنم . .
یا وقتهایی که غذا شور میشود ،
یا مثلا آخرِ یک مسیر میفهمم که اشتباه آمدهام!
همیشگی که نیست .
فوقِ فوق اش روزی بیست و پنج ساعت ((:
به چیزای خوب فک کن یادت بره ؛
مثلا پیتزا ، توت فرنگی ، بوی میس دیور ،
حس نم داشتن موهات بعد حموم ،
مثل بوی کتاب نو ، بوی قهوه با شیر ،
مثل صدای خندیدن بچه ،
مثل اولین باری که شعر خوندی ،
اولین آهنگی که واقعا دوستش داشتی ،
اولین هدیهای که گرفتی ،
اولین باری که رفیق مجازیتو بغل کردی ،
اولین باری که عاشق شدی ،
مثل حس و حال پابرهنه روی ماسههای دریا راه رفتن ،
بوی گردوی تازه ، بوی نم خاك ،
مثل رنگ چشمات ، مثل صدات ،
مثل همه چیزای قشنگ ،
مثل خودت ؛ مثل تو . .
میخواستم بلد باشم تو رو بخندونم .
میخواستم خونه تو باشم ؛ تا از خستگیات به من پناه ببری .
میخواستم بلد باشم تو رو نترسونم .
میخواستم دنیای امنِ تو بشم ؛
جایی که تو این دنیای بی رحم به تو آرامش میده .
میخواستم آدمبرفی سادهی تو باشم ، تو کوچههای بچگیت ، همونقدر عمیق و قدیمی و فراموش نشدنی . . تا به دماغ هویجی من بخندی ؛ و شال واسم بیاری ، و با ذغال دوتا چشم واسم بکشی .
آروم نوازشم کنی ؛
و همون گنجشک کوچولویی باشی که سمت بغلم مهاجرت میکنه!.
کاری که تو باهام کردی مثل این بود که؛
یه شب هوا سرد بود ، تو خیلی گرم بودی ؛
تو بغلم پیدات کردم ، آخر کوچه های تنهایی و نا امیدیم .
تو با بودنت به زندگیم گرما دادی . .
البته یه وقتاهم تو زندگی پیش میاد که هوا سرده ، خیلی سرده .
ولی من دلم با گرمای تو هوس چشیدن سرما نمیکنه ، من دلم با تو گرمه!(: