من نارون صاعقه خورده تو گل سرخ
تو سبز بمان ،من به درک من به جهنم..
فراموش میشوی آنچنان که هرگز نبودهای.
چنان نغمهای که در گلو خفه شده و هرگز به گوش نمیرسد.فقط سایهای هستی بر دیوارِ نیستی که حتی خود نمیداند کِی و کجا بوده است.انگار که خلقت، تو را میان راه رها کرده.یک وهمِ گذرا،یک اشتباه کوچک در کتاب هستی که کاتب آن را پاک کرده. تو اصلا نبودهای که به یاد آمده یا فراموش شوی.آن غریبهای که حتی خود را نشناخته.آینده تورا به یاد نمیآورد و گذشته هرگز تورا ندیده.
این نهایت تنهاییست؛تنهایی در سکوتی که صدای نیستیات هم شنیده نمیشود.
برای خودم،اردیبهشت ماه ۱۴۰۵.