من نارون صاعقه خورده تو گل سرخ
تو سبز بمان ،من به درک من به جهنم..
فراموش میشوی آنچنان که هرگز نبودهای.
چنان نغمهای که در گلو خفه شده و هرگز به گوش نمیرسد.فقط سایهای هستی بر دیوارِ نیستی که حتی خود نمیداند کِی و کجا بوده است.انگار که خلقت، تو را میان راه رها کرده.یک وهمِ گذرا،یک اشتباه کوچک در کتاب هستی که کاتب آن را پاک کرده. تو اصلا نبودهای که به یاد آمده یا فراموش شوی.آن غریبهای که حتی خود را نشناخته.آینده تورا به یاد نمیآورد و گذشته هرگز تورا ندیده.
این نهایت تنهاییست؛تنهایی در سکوتی که صدای نیستیات هم شنیده نمیشود.
برای خودم،اردیبهشت ماه ۱۴۰۵.
چرا آن هایی که رفتهاند دیگر بازنیامدند؟
من دلتنگ لبخندشانم،انگار این شهر تنها با آنها زیبا بود.وقتی رفتند انگار چیزی از جهان کم شد.انگار فصلها بیمعنا شدند.
بهار آمد اما عطرشان را نیاورد.گرمای تابستان نچسبید.برگهای پاییزی ریخت.سفیدی برف زمستان سیاه شد و من ماندم تنها.
من ماندم با اتاقی که هنوز صدای خندههایش در آن معلق بود،صندلی که کسی رویش نمینشست،فنجانی که دلتنگ گرمای چای بود.
بارها خواستم فراموش کنم اما مگر میشود رد قدمهای مانده بر جان را با دستان خالی محو کرد؟فراموشی برای بعضی رفتنها،بعضی خداحافظیها،بعضی شکستنها ساخته نشده.
من عادت نکردهام.حقیقتا هنوز هر بار اسمشان میآید،چیزی درونم میشکند بیآنکه صدایی داشته باشد.
هنوز باورم نمیشود که بعضی لبخندها برای همیشه از قاب جهان بیرون رفتهاند.