کشو های توی ذهنم تلق تلق میکند تا به یکباره باز شوند. خاطرات، فرضیهها، پچپچها و حس و حالها.
همهشان را از لب پرتگاه هل میدهم پایین.
|Time.
گاهی آرزو میکنم کاش میتوانستم مدتی از پوستهی خودم خارج شوم.
دلم میخواهد این جسم خسته را ترک کنم، اما زنجیرهایم بسیار، و وزنههایم بیاندازه سنگین است.
این زندگی تنها چیزی است که از من مانده.
|Time.