تولدت مبارک…💔
۲۹ فروردیـــن ۱۳۱۸
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
🚩#نهج_البلاغه
«إِذَا تَمَّ الْعَقْلُ، نَقَصَ الْكَلَامُ»
📝 وقتی عقل کامل شود،
سخن کم میشود.
#حکمت_71
❗️همهچیز از یکجا شروع میشود:
از همان حرفی که لازم نبود بزنیم...
🎯 خیلی از اشتباهها نه از عمل،
بلکه از «زبان» شروع میشود.
🧠 انسان عاقل، قبل از حرف زدن چند لحظه مکث میکند...
💣 جملهای که باید یادت بماند:
گاهی نگفتن یک جمله،
عاقلانهترین تصمیمِ زندگی است
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
🌹 تبریک فرمانده کل قوا به ارتشیان و ملت ایران
📝 اِنَّ اللهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلونَ فی سَبیلِهِ صَفّاً کَاَنَّهُم بُنیانٌ مَرصوص.
بیست و نهم فروردین ماه، خجسته زادروز ارتش جمهوری اسلامی ایران که به ابتکار حکیمانه خمینی کبیر رحمتالله علیه به این عنوان نامگذاری شد را به همهی ارتشیان و خانوادههای ارجمند ایشان و ملت بزرگ ایران تبریک میگویم.
✍🏼 بخشی از پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی حسینی خامنهای به مناسبت روز ارتش جمهوری اسلامی ایران | ۲۹/فروردین/۱۴۰۵
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
39.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹حال و هوای خیابان کشور دوست
🌹(قتلگاه امام شهید)
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
📖🕊#داستان_راستان 🕊📖
گویند: صاحب دلی، برای اقامه نماز به مسجدی رفت.
نمازگزاران، همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت. نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوی او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد #مرد، برخیزد! کسی برنخاست. گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده #مرگ کرده است، برخیزد! باز کسی برنخاست.
گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما برای رفتن نیز آماده نیستید
📗 تذكرة الاولياء، عطار نیشابوری
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
@neda_agahi
✨ کلام معصوم
◼️امام صادق (ع) فرمودند:
خودت بارِ خود را به دوش بكش، كه اگر چنين نكنى، كسى ديگر بار تو را به دوش نمىكشد.
📚 الكافی / ج٢ / ص۴۵۴ / ح ۵
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- بهحضرتمعصومهنگاهفرعینکنیم
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
دقت کردید امروز تولد رهبر و روز دختر
تو یک روز افتاده
هیچ چیز اتفاقی نیست...
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi
📖🕊#داستان_راستان 🕊📖
روستایی فقیری که از تنگدستی و سختی معیشت جانش به لب رسیده بود، نزد کدخدای ده رفت و گفت: کدخدا فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچههایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست… پیش تو، که مقرب درگاه خدا هستی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانوادهام حاصل شود.
کدخدا پرسید: از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است. کدخدا گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چارهای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد….
کدخدا گفت: امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری. روستایی برآشفت که: من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانوادهام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟!
کدخدا گفت: فراموش نکن که قول دادهای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی.
صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد کدخدا رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.
کدخدا یکبار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت: امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.
چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد کدخدا می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانوادهاش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد کدخدا رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
کدخدا دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختیها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد. پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد کدخدا می رفت، این یک به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد. روز بعد وقتی روستایی نزد کدخدا رفت، کدخدا از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم. آه که چه راحت شدیم!!
┄┄┅••=✧؛❁؛✧=••┅┄┄
ما را در ندای آگاهی دنبال کنید:
@neda_agahi