شب که میشود، خاطرههایت مثلِ باران، رویِ دیوارِ ذهنم مینشینند و تمامِ اتاق را تار میکنند.
در میانِ اینهمه آدم، چشمهای من فقط دنبالِ تو میگردد؛ مثلِ شب که دنبالِ ماه میگردد.
تو آنقدر در وجودم ریشه داری که اگر بخواهم فراموشت کنم، باید تمامِ خودم را از نو بسازم.
خیلی وقتها، فقط یک تصویر از تو در ذهنم مانده؛ همان که لبخند میزدی و دنیا تمام میشد.
دلتنگی، یعنی تمامِ کلماتِ دنیا را در گلو داشته باشی و باز هم نتوانی، فقط یک بار، نامش را صدا بزنی